قسمت دوم رمان گرگینه دنیای زیرین:

در کمال تعجب متوجه شدم در مکان عجیبی حضور پیدا کرده بود که تا به حال در رؤیا هم چنین چیزی ندیده بودم.یعنی ممکن بود خواب باشد.؟!

با گفتن اون کلمه فکر میکردم که باید شخصی با من ارتباط برقرار میکرد اما این دیگر یک داستان یا افسانه نبود و چیزی نبود که درون قصه ها تعریف میکردند که قرار باشه اتفاق بیافتد.

در هر سوی جنگل ترسناک صداهای وحشت ناک کلاغ های ناآرام به گوش میرسید.

شاید این ها کلاغ های خبر رسان بودند.

شاید خبر من به گوش اون ها برسه.

از ترس هر چیزی به ذهنم میرسید و مدام با خودم تکرار میکردم که اینها فقط یک تصور هستند و نمیتونند هیچ اسیبی به من بزنند.

اما چیزی که جالب بود این بود که کاملا همه چیز را حس میکردم.

چشمانم را بستم و با خودم مدام میگفتم این ها تصور و خیال هستند و وقتی صبح بشه همه چیز تموم میشه که ناگهان صدای رعد اسایی همه چیز را در هم شکست و اسمان به رنگ تیره تر در امد.اینها ناممکن بودند.

چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟

صدای زوزه های گرگ هایی از یک سوی جنگل به گوشم میخورد که نزدیک و نزدیک تر میشدند.

با شنیدن این صدا از ترس بلند شدم و به یک سمت جنگل پا به فرار گذاشتم و تا جایی که توان داشتم می دویدم.

حتی یک بار هم پشت سرم را نگاه نکردم و تا جایی که میتوانستم میدویدم و کم کم حس میکردم که اونها به من نزدیک و نزدیک تر میشدند.

ترس زانوهامو به لرزه در اورده بود و دویدن برایم مشکل تر شده بود.

هنگامی که به یک دره بسیار بزرگ رسیدم که راه عبور از اون فقط یک پل بسیار ضعیف و وحشتناک بود چاره ای برایم باقی نمانده بود جز انکه از انجا عبور میکردم و خودمو به اون طرف میرسوندم.

اگر از اون پل عبور میکردم محال بود که گرگ ها بتونن از اون عبور کنند و دیگر خلاص میشدم.

به سمت پل حرکت کردم و وقتی به اون نزدیک شده بودم ناگهان گرگ سیاهی با چهره ای بسیار وحشت ناک،با چشمهایی درخشان و سرخ و هیکلی بسیار بزرگ به طرفم حمله ور شد و فورا منو گیر انداخت و با یک ضربه بسیار سخت باعث شد بر زمین کوبیده بشوم و در اون هنگام با چهره ای بسیار وحشت ناک و خشمگین به سمتم امد و هنگامی که سعی کردم پابه فرار بزارم آرواره های تیز و بلندش را به سمت شکمم حمله ور کرد و سریع شکمم رو گاز گرفت و در همون هنگام به طور اتفاقی دستم رو با تمام قدرت برای خلاص شد به سمت چشماش بردم و تا جایی که توان در بدنم بود انگشتانم رو درون چشماش فرو کردم.حرارت عجیبی در چشماش بود. در همون حال سریع دندان های تیز و بلندش را از شکمم در اورد و هنگامی که سعی کرد دوباره رو به من حمله ور شود ناگهان به سمت جنگل فرار کرد و در همان هنگام گله گرگ هایی که به دنبالم راه افتاده بودند از راه رسیدند و تنها چیزی که به ذهنم میرسید پل بود.

سریع بلند شدم و قبل از انکه به من برسند سوار بر پل شدم و به سمت ان سوی دره حرکت کردم که ناگهان احساس کردم که پل ارام ارام داشت از هم میپاشید و هنگامی که به عقب نگاه کردم در کمال ناباوری گله گرگی را که به دنبالم راه افتاده بودند را به شکل یک دسته انسان دیدم که پل را از هم باز کرده بودند تا به ان سوی پل نرسم.

در همان لحظه با تمام قدرت به سمت ان سوی دره حرکت کردم اما طولی نکشید که پل به سمت پایین روانه شد و در برخورد بسیار محکمی با لبه های دره پل از هم متلاشی شد و من هم کاملا بیهوش شدم و هیچ چیزی از ان به بعد را به خاطر نیاوردم.

هنگامی که چشمانم را باز کردم خود را باز هم در دل شب رد کنار یک ابشار بسیار بلند و بسیار ترسناک دیدم و اینجور که به نظر میرسید از اون به سمت پایین افتاده بودم و در ساحل ان نجات پیدا کرده بودم.

هنگامی که محو اتفاق های اخیر بودم نگهان صدایی از پشت صدا کرد که بالاخره به هوش امدی؟

سریع به عقب برگشتم و درکمال تعجب ان دخترکی را دیدم که برای بار اول با او ملاقات داشتم و اینبار او به شکل یک انسان کاملا واقعی بود و هیچ نوری درکار نبود.این محال بود.

سریع به سمت او رفتم و در حالی که هیزم هایی در دست داشت با تعجب پرسیدم تو اینجا چیکار میکنی؟

با ارامی و خونسردی پاسخ داد خودت اینجا چیکار میکنی؟اصلا چطور اینجایی؟

با تعجب پرسیدم مگر کجا هستم؟

پاسخ داد که میخواهی کجا باشی؟درون دنیای ما هستی و اگر بفهمن که چگونه وارد اینجا شدی به چیزی که قرن‌ها در پی فهمیدن اون بودند میرسن و اینجاست که وارد دنیای شما میشن و تمام دنیای شمارو تسخیر میکنن.

با تعجب و چهره ای معبوس و ماتم زده جواب دادم که از چه چیزی حرف میزنی؟

میخواهی بگویی که من درون دنیایی ارواح شدم؟

پاسخ داد که برای ما هم دنیای شما عجیبه.مثلا اینکه اونجا به غیر از شب هم چیزای دیگه ای داره.

با کنجکاوی سریع پرسیدم منظورت این است که اینجا همیشه شب هست؟

لبخندی زد و پاسخ داد که برای من بیشتر عجیبه که به غیر از شب چه چیز دیگه ای ممکنه باشه و حتی قیافه تو عجیب ترین قیافه در تمام سرزمین ماست.

سراسر وجودم را بهت عجیبی گرفته بود.نمیدونستم چه باید میکردم.

هیچ چیز اونجا برام اشنا نبود.

از کنار حوضچه ابشار فاصله گرفتم و کنار اتیشی که اون درست کرده بود رفتم و سعی کردم کنار اون خودمو گرم کنم که ناگهان فریاد زد چه کار میکنی؟

با تعجب پاسخ دادم چیه نکنه اینم خداتونه؟

با تعجب پاسخ داد خدامون؟راجب به چی حرف میزنی؟

با خشم جواب دادم که تو راجب به چی حرف میزنی؟چرا نباید کنار اتیش خودمو گرم کنم؟

باتعجب دوباره پاسخ داد گرم کنی؟من اتیشو درست کردم تا به گله ام علامت بدم کجام اونوقت تو اومدی سعی میکنی اتیشو خاموش کنی و میگی میخوای خودتو گرم کنی؟

لبخندی زدم و پاسخ دادم نترس گرم کردن یعنی اینکه الان من تازه از آب بیرون اومدم و سردمه و میخوام کنار این اتیش خودمو گرم کنم و قرار نیست اون رو خاموش کنم.

وقتی این حرف رو شنید با قیافه ای عصبی پاسخ داد خودم میدونم گرم کردن یعنی چه منظورم اینه از کنار اتیش برو اونور وگرنه نمیتونن بوی اون رو حس کنن.

با لحن تمسخر امیزی گفتم بوی اتیشو حس کنن؟اخه من شنیدم که گرگ ها از طریق بوی هم دیگه،رد هم رو میزنن.

با چهره ای خشمگین بهم زل زد و پاسخ داد که اتیش بوی سوختگی داره و این علامت گله ماست و بوی تو هم نمیزاره که مارو پیدا کنن.

با تعجب پرسیدم مگه بوی من چشه!

دوباره اون نگاه خشمگینشو رو بهم کرد و پاسخ داد که بهتره ندونی!

دستمو بلند کردم و اروم سرمو خاراندم و سر جایم نشستم و منتظر نشستم ببینم دیگه چه اتفاق عجیبی قرار بود بیافته که دختر گرگ سفید سریع به سمتم رو برگردوند و پرسید که تو زخمی هستی؟

با تعجب جواب دادم بله یکی از دوستات منو گاز گرفت.

سریع به سمتم حجوم اورد و جای زخممو باز کرد و وقتی اون رو دید با فریاد پرسید که تو چیکار کردی؟

رو برگردوندم و پاسخ دادم چی رو چیکار کردم؟

دوباره پاسخ داد که تورو گروه الفا گاز گرفتن و الان میتونن از طریق تو جای مارو پیدا کنن.

با تعجب پرسیدم که بگو که نمیخوای بگی الان به یه گرگ تبدیل میشم؟

چهرشو درهم کرد و پاسخ داد : گرگ بشی؟

با لبخند پاسخ دادم هیچی ولش کن من از بس فیلم نگاه کردم حالم خوش نیست.حتی نمیدونم اینا واقعی هستن یا نه.

بدون هیچ حرفی رویش رو برگردوند و کمی چرخ زد تا کمی فکر کنه که چند لحظه بعد اومد به طرفم و با چهره ای مظطرب گفت که تو باید از اینجا بری.!

با تعجب پاسخ دادم،برم؟برم کجا؟ 

با چهره ای نگران پاسخ داد که نمیدونم هرجا که میتونی برو.بودنت مارو به کشتن میده.اصلا تو چرا اومدی؟چرا باید یه انسان اینجا باشه.حتی نمیدونم چطور از اون دره جون سالم به در بردی.

با تعجب رو به اون پرسیدم که دقیق برایم بگو که اینجا چه خبره؟گروه الفا چیه شما چی هستین؟

سرشو تکونی داد و پاسخ داد،که باید یک عمر بیکار باشیم تا به تو پاسخ بدیم.دوباره سری تکون داد و با یک حالت ناخوش ادامه داد که اینجا سه گروه وجود دارن.یکی گرگ ها و یکی جن ها و یکی شیاطین.و از وقتی که جن ها و شیاطین باهم دست به یکی کردن هر روز گرگ هارو شکار میکنن تا اینکه تمام اونهارو نابود کنن.طبق گفته ها شخصی از گرگ ها با شیاطین مبارزه میکنه و اونهارو شکست میده و این سرنوشتی هست که اونها همیشه ازش میترسیدند.

رو به اون کردم و قبل از اینکه بتونم چیزی بپرسم دوباره ادامه داد که گرگ ها هم به سه دسته تقصیم شدند و گروهی که تورو گاز گرفتن گروهی بودند که تو سرزمین جنگل سیاه زندگی میکردند و گروهی که اون طرف دره هستند گروه بتا هستند که رابطه خیلی بدی با قبیله الفا ها دارند. ولی قرن هاست که هیچکس از گروه بتا کسی رو ندیده و گروه سوم گله ما رقیب الفا که بهمون میگن امگا و این طرف دره که تو اومدی خانه ماست.

کم کم حس میکردم همه چیز گنگ تر میشد.حرف هاش به هیچ وجهه تو کت من نمی رفت.زیرا همه چیز برای من کاملا نامفهوم بود.

گویی یک خوابی بیش نبود ،اما یک خواب انقدر واضح ،ناممکن بود.

زخم های من به طور باور نکردنیی کاملا خوب شدند و خستگی و ترس درون وجودم کاسته شده بود.

روبه دختر گرگ سفید کردم و از او پرسیدم: راستی نام تو چیست؟

دخترک سریع روی خود را برگرداند و با تعجب پرسید نام؟خب من امگا هستم.تو چی؟

لبخند شیطنت امیزی زدم و جواب دادم منظورم این نبود.نام من داود است.

کنجکاوی دخترک گرگ سفید بیشتر شد و بدون تعمل سریع پرسید که داود چه گونه ای هست؟یعنی در دنیای شما داود جزو چه گونه ای هست؟

اینبار نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با ضدای بلند خنده ای کردم و با خنده جواب دادم داود که یه گونه نیست.نام من داود هست و فقط من داود هستم.این نامی هست که هر شخص به دلخواه پدر و مادرش روی اون گذاشته میشه.

کنجکاوی دخترک بیشتر شد که سریع پرسید پس شما هر کدامتان یه گونه هستید؟مثلا چند گونه دیگر برام بگو؟

دیگر تحملم،سر امده بود و همین شد که جواب دادم که من هیچ چیزی از شما نمیدانم و همانقدر شما چیزی از من نمیدانید.

با بی حوصولگی دوباره گفت: ولی دوست دارم بدونم که شما چه گونه زندگی میکنید.

لبخند تلخی زدم و پاسخ دادم که من هم،قبل از این که بیام اینجا مثل تو کنجکاو بودم.

سری تکان دادم و دوباره رو به او کردم و گفتم که اکنون من چه گونه باید تورو صدا کنم؟به همه شما میگویند امگا؟

بدپن پاسخ با کنجکاوی گفت:خب یک نام از نام های خودتان برای من بگو.

لبخند شیطنت امیزی کردم و گفتم دوست داری یه نام برات انتخاب کنیم؟

سریع لبخندمو گرفتم و دوباره ادامه دادم: فکر کنم همون امگا اسم خوبیه!

سریع جواب داد داری شوخی میکنی؟

جواب دادم،اصلا امگا هم اسم خوبیه.قرار نیست که با همه صحبت کنم.اصلا این سرزمین شما هم عجیبه ها!

دخترک:نه دوست دارم یه اسم برام بگی.

سری تکون دادم و جواب دادم باشه اصلا کاترین چطوره؟

ناگهان چهره اش عوض شد و تعجبی عجیب روی صورتش نشست که سریع پاسخ داد کاترین خیلی قشنگه؟

ناگهان جرقه ای درون افکارم به وجود اومد که لحظه ای مکث کردم و با تعجب از خود پرسیدم پس اگر نه من سر از دنیای اپن در می اورم و نه اون!پس چه گونه هردو حرف های هم دیگر رو میفهمیم؟

از همین رو بشدت شک کردم که همه چیز خواب باشد و برای همین از دخترک  خواستم که با چیزی به سرم بکوبد تا ببینم که خواب هستم یا نه!

دختر گرگی هم بدون درنگ سریع یک مشت بسیار سنگین به صورتم کوبید که احساس کردم با یک کنده بزرگ درخت تو سرم زده بودند و فریادی بسیار بلندی کشیدم و سریع پرسیدم چرا اونقدر محکم زدی؟

بلافاصله جواب داد که خودت گفتی بزن!

با اخم بلند شدم و جواب دادم که نگفتم اونقدر محکم.فقط میخواستم ببینم خواب بودم یا نه؟خیلی دردم اومد!فکر کنم شکسته!

با تعجب پرسید خب بودی یا نه؟

با لبخند اخمگینی پاسخ دادم: نه نبودم ولی با این مشت ممکن بود به خواب هم برم.

دوباره پرسید خب خواب چی هست که نبودی؟

با اخم پاسخ دادم که هیچی شما هیچ وقت معنیشو نمیفهمید.

لبخندی زد و پاسخ داد شوخی کردم بابا ما هم میخوابیم،دیگه اونطوری نیست که تو فکر میکنی.

با تعجب لبخندی زدم و گفتم چه عجیب.اینجا که همیشه شب هست.پس کی میخوابید؟

وقتی بهم خیره مونده بود خواست چیزی بپرسه که ناگاه از دل جنگل صدای زوزه ای به گوش رسید که ناگهان دختر گرگی به سرعت مثل یک گرگ در دل جنگل تاریک ناپدید شد و من هم همونطور مات گرفته بودم که چه شده بود؟

اون بدون هیچ حرفی منو اونجا تو اون جنگل ترسناک ول کرده بود! بدون اونکه هیچ حرفی میزد.!!

دیگه چه چیزی قرار بود بدونم؟

هنوز نفهمیده بودم که اصلا چطور حرف های اون رو میفهمیدم.

از طرفی واقعا تازه فهمیده بودم که از تاریکی چه قدر متنفر بودم.

ارام ارام به اتش نزدیک شدم و کنار اون نشستم و با خود به فکر فرو رفتم.

در اعماق افکارم به دنبال جوابی برای تمام سوالاتم بودم که ناگهان از یک سو یک گرگ سفید با هیکل خیلی بزرگ بهم حمله ور شد!

ترس شدیدی به خود گرفته بودم که از یک سو گرگ دیگری به اون حمله کرد و جلوی اون رو گرفت و ناگهان هردو به شکل یک انسان در اومدند و در کمال تعجب دیدم دختر گرگی بود که جلوی یکی از دوستاش رو گرفته بود و بهش میگفت که اون با من هست.

همونطور مات قضیه مونده بودم که خنده ای بی اختیار کردم که باعث شد هردو سریع بهم خیره بشن.

دخترگرگی با تعجب پرسید به چی میخندی؟

سریع خودمو گرفتم و پاسخ دادم هیچی.فقط یک لحظه از تعجب بسیار بی اختیار شدم.

پسری که در کنار دختر گرگی بود سریع به سمتم اومد و با رفتار بسیار عجیبی داشت منو بو میکشید که دخترگرگی سریع جواب داد نترس اون یک انسانه که پسر گرگی با تعجب عجیبی رو بهش کرد و گفت چی؟

دخترک سریع پاسخ داد: اره منم نفهمیدم چطوری سر از اینجا در اورده.

پسرگرگی سریع ادامه داد که باید اونو پیش رئیس ببریم.

رختر گرگی هم بدون هیچ حرفی سریع به سمتم اومد و دستم رو محکم گرفت و به سمت خودش کشوند و به دنبال پسر مرموز راه افتاد.

مدت زیادی بدون هیچ حرفی راه رفتیم که دیگه پاهام تاول زده بودند و خواستم بپرسم که ممکن هست که استراحت کنیم؟

ناگهان از دور یک نور بزرگ به چشم خورد که بیشتر شبیح یه یک گرد همایی یا چیزی بود.

کمی جلوتر که رفتیم با تعجب دیدم که اونجا مانند یک شهر عجیب با خونه هایی به شکل های عجیبی که نمیشد حدث زد به چه شکلی بودند و برج هایی که با مشعل های اتیش تمام اون منطقه رو روشن کرده بودند.

وقتی وارد اونجا شدیم به دنبال ان دو به سمت یک کلبه چوبی که با علف هایی عجیب با بو های معتر اونجا رو تزیین کرده بودند حرکت کردیم و در میان راه همه به ما خیره شده بودند.

وقتی وارد کلبه شدیم یک زن با ارایش بسیار زشت و عجیب از روی یک صندلی بلند شد و به سمت ما اومد و سریع پرسید چه بوی عجیبیه که دارم حس میکنم؟

پسرک پاسخ داد:گیل اونو تو جنگل پیدا کرد.

سریع به دختر گرگی نگاه کردم و به نشانه تعجب بهش فهموندم که تو اسم داشتی؟

سریع رو برگردوند و به طرف ملکه که البته فکر میکردم ملکه بود کرد و پاسخ داد که اون از دره سیاه عبور کرده بود و از ابشار مرگ گذشت و من اونو در حالی که تو ساحل بیهوش بود پیدا کردم.

ملکه سریع رو به من کرد و پرسید که تو کی هستی؟از کجا میایی؟جن هستی یا شیطان؟

خنده ای بی اختیار بر لبانم نشست که با خشم دوباره پرسید به چی میخندی؟

گیل(دختر گرگ سپید) لحظه ای از خندیدن هر بار من خنده اش گرفت که سریع جلوی خودش رو گرفت و پاسخ داد گلونیا منو ببخشید اون یک انسانه از دنیای خورشید میاد.

دوباره تعجبی در عمق افکارم نشست.انگار خیلی چیز ها بود که من نمیدانستم.

ملکه تعجب بسیار عجیبی درونش به وجود امد که باعث شد یک لحظه جا بخورد.با تعجب فراوان رو به من پرسید که تو چه گونه به اینجا امده ای؟

بالاخره جواب دادم که منو ببخشید ملکه، من خودمم نمیدونم چرا اینجام.منم خیلی دوست دارم برگردم به خونه ام.اینجا اصلا برای من مناسب نیست.

گیل سریع رو به من کرد و با لحن سرزنش امیزی گفت،ملکه چیه.اون گونیای گرگ های سفید هست.

سریع رو به او برگرداندم و پاسخ دادم منو ببخشید من اصلا با اینجا اشنایی ندارم،اگر راهی هست بتونم برگردم لطفا بهم بگید.

گلونیا رو به گیل کرد و از او خواست تا منو به زندان بندازند که گیل سریع رو به گلونیا کرد و از او خواست تا منو ول کنند تا از اونجا دور بشم.

گلونیا با تعجب رو به گیل کرد و به گیل نزدیک شد و با رفتار عجیبی او را بو کشید و با خشم پاسخ داد که تو باعث شدی که اون به اینجا بیاد! تو بهش دعوت دادی! اون چند بار تورو دیده؟

گیل اشک تو چشماش جمع شده بود که با اندوه و ترس پاسخ داد که منو ببخشید من فقط دوبار با او دیدار کردم.

گلونیا با خشم پاسخ داد دروغ نگو!به غیر از تو کسی نبوده!راستش را بگو!تو سه بار او را دیدار کردی؟

گیل به ترس پاسخ داد خیر قصم میخورم که دو بار بیشتر او را ندیدم.

گلونیا با سرعت به سمت من اومد و با خشم پرسید چند بار او را دیدی؟

بدون هیچ ترسی پاسخ دادم که من دو بار اون رو فرا خوندم.ولی سه باری در کار نیست.

مگه سه بار بشه چی میشه؟

گیل با اندوه و شرمساری به طرف گلونیا رفت و جواب داد دوبار من او را دیدم و او یک بار منو صدا کرد.اما قصم میخورم دفعه بعدی که منو صدا زده نرفتم.

گلونیا به طرف چند نفر اشاره کرد و دستور داد که هر دو رو به زندان بندازید تا در موردشون تصمیم بگیرم.

گیل سریع به طرف گلونیا رو کرد و پاسخ داد که بزارید اون بره.اون رو یه الفا گاز گرفته، وگرنه همه مارو پیدا میکنند.

گلونیا بشدت جا خورد و رو به همان پسر کرد و از او خواست تا منو بررسی کنه.اما پسرک وقتی متوجه شد اثری از زخم نیست رو به گیل کرد و پاسخ داد این هم یکی از دروغ هات بود.

گیل با تعجب و فریاد پاسخ داد که قصم می خورم او زخمی بود.

گلونیا رو به پسرک کرد و پاسخ داد که گیل هرگز دروغ نمیگه.ارام رو به من کرد و پرسید که اون راست میگه؟

با تعجب پاسخ دادم بله اما خوب شد.

به سرعت ادامه داد که چند وقت هست؟

پاسخ دادم مدت زیادی نیست.اینجا همیشه شبه نمیدونم وقت چطوری میگذره.

برگشت و کمی قدم زد و اهی کشید و دوباره رو به من کرد و پاسخ داد که تو آزادی که بری.به سمت غرب برو و دیگه برنگرد.

سریع پرسیدم صبر کنید من اینجارو بلد نیستم.غرب کجاست دیگه؟

رو به گیل کرد و به او اشاره کرد که منو راهنمایی کنه.

گیل به سمت من اومد و منو به بیرون برد.سریع از من عذر خواهی کرد و گفت متاسفم.نمیدونم چی شده.اما اینطور که گلونیا با موضوع برخورد کرده فک کنم اتفاق خوبی قرار نیست بیافته.اما گلونیا راست میگه تو نمیتونی اینجا بمونی.نمیدونم چرا گفته به سمت غرب بری.خب هیچ جا برات امن نیست ولی خب غرب قبیله بتاها هستند که هیچ کس اونهارو ندیده.میگن هیچ کس تو این چند قرن تا به حال اونهارو ندیده.

به هر حال ممکنه که اونها از بین رفته باشن.پس اگه میخوای به سمت غرب بری باید فقط بوی سوائورای نسیم رو دنبال کنی.

با تعجب به اون زل زدم و پرسیدم سواچی چی؟من که گرگ نیستم بو بکشم !

سریع پاسخ داد، ببخشید حواسم نبود پس باید فقط به سمت تاریک ترین نقطه اسمان بری.

رو به گیل کردم و پرسیدم اصلا به چه دلیل باید به اون سمت برم؟من میخوام برگردم خونه.چطوری برگردم؟

گیل با ناراحتی پاسخ داد منو ببخش من نمیدونم.فقط جن ها این چیزارو میدونن و اگه یکی از اونهارو ببینی ساعتای اخر عمرتو میگزرونی.

با تعجب پرسیدم جن ها؟چرا همیشه اونها همه چیز رو میدونن؟

گیل با تعجب پاسخ داد که چرا گفتی همیشه؟مگه پیش شما هم جن هست؟

لبخندی زدم و جواب دادم نه ولی وقتی یکی از اونهارو میبینیم بعضی از اونها بهمون جواب هایی از چیزهایی که میخوایم بدونیم بهمون میدن.اما بیشترشون انسان هارو تسخیر میکنن و بعضی هاشونو میکشن و حتی از طریق اون بقیه رو میکشن.

دوباره رو به گیل پرسیدم که از کجا میشه یک جن رو پیدا کرد؟

گیل بشدت تعجب زده شد و سریع پرسید که عقلت رو از دست دادی؟

اگه جن ها تورو ببینن خودت که هیچ، تمام دنیاتون رو نابود میکنن.

در همان هین هنگامی که با گیل صحبت میکردم ناگهان چشمام سیاهی رفت و نزدیک بود به زمین بیافتم که سریع خودم رو حفظ کردم و رو پاهام بلند شدم و محکم سر جام ایستادم.

گیل سریع کمکم کرد که بایستم و با تعجب پرسید چی شد؟

سر جام خودم رو محکم کردم و پاسخ دادم هیچی ممکنه به خاطر ضعف و گشنگی باشه.خیلی وقته هیچی نخوردم.

گیل سریع به سمت یک کلبه رفت و از اون تو مقداری غذای عجیب غریب اورد و به من داد.

وقتی به اون نگاه میکردم حس میکردم اخر های عمرم بود.رو به گیل کردم و گفتم متاسفم نمیتونم از این چیزها بخورم.

با خشم پاسخ داد بخور.به سختی چشمام رو بستم و به هزار لعنت به خودم اون رو خوردم.مزه کفش های کهنه صد ساله رو میداد.نمیدونم چطور این چیزهارو میخوردند.

با تظاهر رو به او کردم و به دروغ گفتم خوب بود متشکرم.

در همون هین گیل لبخندی زد و پاسخ داد دروغ نگو.اصلا خوشت نیومد.دوباره سری تکون داد و اهی کشید و ادامه داد که اگه میخوای یک جن رو ببینی باید به همون سمت غرب بری.قبیله بتاها نزدیک ترین مکان به جنیان بودند که توسط اونها نابود شد و قرن هاست که اونها ناپدید شدند.

رو به گیل کردم و به چشمای ابی رنگش زل زدم و با لبخند پاسخ دادم نترس.من میدونم دیگه چطور خودم رو با شرایط وفق بدم.یک تشکر کردم و با اون خداحافظی کردم و از اونجا دور شدم.

به سمت اعماق جنگل رفتم.قبیله بتاها همون سرزمینی بود که میخواستم از سمت پل از روی دره فرار کنم و اکنون باید از سمت بسیار دشوارتری به اونجا میرفتم تا به مقصدم میرسیدم.

از جنگل تاریک بیرون زدم و به کوه های بزرگی که با گذشتن از اونها به سرزمین بتاها میرسیدم.

کوه های بلند و ترسناک که از سخره های سنگی و خطرناک درست شده بودند و تنها راه عبور از اونها بالارفتن از اونها بود.

به سختی از سخره های تیز و خطرناک بالا رفتم و به نیمه های کوه رسیده بودم که ناگاه دوباره چشمام سیاهی رفتند و احساس کردم که پشتم داشت اتیش میگرفت.

به سختی بر روی یک لبه رفتم و سریع خودم رو به یک شکافت رساندم که متوجه شدم که یک راه برای ورود به یک غار ترسناک بود.به سختی خودم رو از لبه به تخته سنگی که از کنار ان دهانه غار پیدا بود رساندم و از ان عبور کردم و با کلی کلنجار رفتن خودم رو به دهانه غار رساندم و وقتی خواستم وارد اون بشم دوباره همون حالت بهم دست داد که با بی اختیاری به درون غار افتادم و شروع کردم به بالا اوردن هرچه خورده بودم.خیلی وحشتناک بود.اون چیزی که خورده بودم کاملا با بدنم ناسازگار بود.

حتما به خاطر این اتفاقات ضعف عجیبی به بدنم میخورد.

وقتی داشتم با خودم به اتفاقات اخیر فکر میکردم ناگهان دوباره همون حالت شروع شد و توقف نکرد و اینبار حس سوزش عجیبی در سرتاسر بدنم شکل گرفت و حس کردم که دستام کاملا داشتند از حرارت منفجر میشدند و کم کم حس میکردم که مهره های کمرم قصد داشتند که از جا بیرون بزنند.

اتش عظیمی درونم شکل گرفته بود و حس میکردم دیگه از اون جون سالم به در نمیبردم و ناگهان دیگه همه چیز برام مبهم شد.

مدت ها گذشت و وقتی بیدار شدم خودم رو پایین کوه با لباس های تیکه پاره و غرق در خون دیدم اما در کمال ناباوری هیچ خبری از زخم روی بدنم نبود.

انگار از کوه به پایین افتادنم فقط یک اتفاق نبوده بود.

اتفاقات، بیشتر و بیشتر داشت عجیب میشد.

سریع بلند شدم و با خشم شروع کردم به بالا رفتن از کوه و طی یک ساعت با یک قدرت بسیار عجیب به بالای کوه رسیدم.صداهای عجیبی به گوش میخورد.

برعکس باورم ان طرف کوهی وجود نداشت.بالای کوه خود سرزمین موعود بود.جنگل انبوه تری جلوی رویم قرار داشت و اینبار بسیار ترسناک تر بود.در کمال تعجب به اسمان خیره شدم و شاهد چیز بسیار عجیب تری شدم.از زمانی که به این دنیا وارد شده بودم هیچ ماهی در اسمان وجود نداشت اما چیزی که میدیدم انگار حلال ماه کامل بود و وجود اون و نور درخشان اون تمام سرزمین را روشن کرده بود.

به سمت جنگل تاریک که درختان بسیار انبوه باعث شده بودند که درون ان کاملا تاریک و ترسناک میشد حرکت کردم و  با شجاعت کامل به سمت مقصدی که به دنبالش بودم قدم بر میداشتم.

....