Werewolf the Underwood

 افسانه گرگینه دنیای زیرین

###

چیزی که میخوام بگم به هیچ وجهه خودمم باور ندارم.اکثر مردم به وجود جن و روح و چیزایی از این قبیل اعتقاد دارن.بعضی از مردم ادعا دارند که در مکان و زمان خاصی به شکل های مختلف جن های متفاوتی رو دیدن.اما چیزی که من میخوام بگم اینه که من ادمی هستم که همه چیز رو رو منطق جواب میدم.مثلا با دیدن یک جن, واقعه رو خطای دید محسوب میکنم.اما این داستان تمام چیزهای که قبلا میدونستمو به کلی تغیر میده.

حدود پانزده سال پیش درون روستایی بسیار دور،برای تعطلیلات تابستانه سفر کرده بودیم.روستا دارای اب وهوای بی نظیر و البته کماکان شب های بسیار سردی بود،و از همه مهم تر اکثر نقاط اون رو پشیده از درختانی بسیار بلند و بزرگ تشکیل داده بود.

در اون زمان ما سن زیادی نداشتیم و هر چیزی برای وصف اون حادثه منطقی به نظر میومد.اما چیزی که میخوام بگم اینه که شما منطقی فکر کنید.حتما قبول دارید وقتی یه چیزی رو دونفر تایید کنند دیگه احتمال حقیقتش بیشتره.خب اون روز برادرم و یکی از دوستاش در حال عبور از جاده بسیار قدیمی و ترسناک که بالای اون جاده، قبرستانی بسیار بسیار قدیمی و پایین اون رو باغ هایی بسیار شلوغ و تاریک گرفته بود و اون روز هیچ چیزی برای ترسیدن وجود نداشت(مثل گفتن داستان های ترسناک دسته جمعی که باعث ایجاد ترس و ایجاد شدن خطای دید اشتباهی شود) و اون روز نزدیک به شب بود و به دلیل درختان بسیار ،جاده بسیار تاریک شده بود.هنگامی که اونها از جاده عبور میکردند به تخته سنگی که بالای اون یک جوی اب که از قبرستان عبور میکرد بود و اونها به انتهای قبرستان در نردیکی تخته سنگ شاهد چیزی بسیار عجیب شدند.چیزی که دیدنش باعث مکث شگفت انگیزی درون ان دو شد.به گونه ای که حرف زدن و حتی راه رفتن برای انها متوقف شده بود.رو به روی ان دو،شخصی با لباس های عجیب و که درون تاریکی به سمت انها می امد، درون تاریکی دیدن واضح ان بسیار مشکل بود.درحالی که ان شخص به انها نزدیک میشد ناگاه در هین حرکت ارام آرام خم شده و به شکل یک سگ سفید و دروحشی در امده و سریع به سمت پایین جاده به طرف باغ های وسیع حرکت کرد و درون سیاهی ناپدید شد.

هنگام تعریف از سوی دوست برادرم،برادرم متوجه شد که هر انچه او دیده یا تصور کرده با دید او بسیار بطابقت داشته و از همین رو ان موجود را یک جن خطاب کرده که به سمت انها می امد.

در این میان من تنها شخصی بودم که در ان زمان به تمام این چیز ها بشدت اعتقاد داشته و از سویی دیگر تنها شخصی بودم همیشه ارزوی پی بردن به حقیقت داشتم و همچنین تمها شخصی بودم که هیچ وقت ،هیچ واقعه عجیبی را تجربه نکرد.برای همین سال ها گذشت و گذشت و بالاخره به اعتقادی رسیدم که هیچ چیز فراطبیعیی وجود نخواهد داشت و بعد از پانزده سال اعتقاد بر منطق و استدلال علم در جواب تمام معلولیت ها پیدا کردم.

اما قوه تخیل من و میل به تخیل روز به روز از درون تمام وجود من را نابود میکرد و هر روز با گذشت زمان بیشتر و بیشتر تشنه فهمیدن وجود واقعیت تخیل بودم و تنها ارزوی من قبل از مرگ پی بردن به این بود که ایا هیچ چیز فراطبیعی وجود خواهد داشت یا خیر!

یک روز یکی از آشنایان در یک روز زمستانی در حالی که برای کوه نوردی در گذر از کوه های شهرمان بود تنها  به سمت کوهی بزرگ که تنها مسیر ورود به ان،یک مسیر بسیار دشوار و سخت بود که  روی ان کوه معروف زمانی قلعه بسیار قدیمی بود که درون ان کوه گنج های زیادی یافت شده بود.زمان زیادی از آب شدن برف ها نگذشته بود.

ان شخص،شخصی معتقد بر تجربه و اصولی مثل این که تا چیزی را نبیند باور نکند بود و از همه مهم تر هیچ باوری بر وجود فراطبیعی یا وجود جنیان نداشت.

حتی بعد از این حادثه باز هم همه چیز را درقالب  اشتباه در دیدن توصیف کرد.اما چیزی که او دیده بود تنها دیدن نبود.

ترس تمام وجودش را گرفته بود،اما همان هنگام متوجه شد که ان پیرزن عجیب به او اشاره میکرد که به سمت او برود ،اما او همچنان در تلاش بود تا از او دور شود.گویی به سمت خود او را جذب میکرد.هنگامی که متوجه شد که بشدت به طرف او جذب میشد تصمیم گرفت که بر روی زمین بنشیند، اما باز هم به طرف او کشیده میشد.در همان هنگام پیرزن به صدا در امد و به او گفت که میخواهد چیزی را به او بگوید اما او از سر ترس فریاد کشید که از من دور شو و دست از سرم بردار که ناگاه حس کرد که کاملا ازاد شده و با تمام قدرت از انجا دور شد.

شاید فکر کنید ان جن خواست کمک به او داشت!اما اینطور نیست!

مدتی بعد او تمام وقایع را یک اشتباه منطقی توصیف کرد در حالی که او شخصی بود که هیچ اعطلاعی از چیزهایی در مورد اینکه جنیان و شیاطین رابطه عجیبی با حیواناتی از جمله بز و کلاغ و از همه مهم تر خرگوش ها دارد.ایا این رابطه ای با این موضوع نداشت؟

اما از طرفی پانزده سال پیش برادر من جنی را دید که به شکل یک سگ در امده و این موضوع که سگ ها همیشه نگه بان های انسان ها در برابر همه چیز حتی چیزهای شیطانی بودند و اینجاست که از خودم میپرسم که چه چیزی برای توصیف ان بود؟

داستان های بسیار دیگری وجود دارند که دلالت بر وجود جن ها و موجودات فراطبیعی دارد اما جای سوال دارد چرا هیچ گاه برای من هیچ اتفاق عجیبی رخ نداده.هرچند که هیچ گاه دوست ندارم که این اتفاق هنگامی برایم رخ دهد که شب هنگام و یا اینکه تنها باشم.

دوست داشتن یا دوست نداشتن هیچ کفایتی بر حال من نداشت زیرا بالاخره یک روز هنگامی که کاملا تنها بودم و درون اتاقم مشغول تماشای یک فیلم ترسناک بودم حتی هنگامی که به این موضوع فکر میکردم اتفاقی عجیب افتاد.

ان شب سایه ای درون تاریکی به رنگ سیاه که درون تاریکی درخششی خاص داشت را کنار ورودی در دیدم و در همان هنگام ترس تمام وجودم را فرا گرفت.

ارام ارام سایه کوتاه شد و به رنگ یک سگ سفید درامد و به سمت بیرون حرکت کرد.

در ان لحظه تمام منطقم را حفظ کردم و ارام بلند شدم و به دنبال ان راه افتادم و او را دیدم که به سمت زیر زمین خانه حرکت میکرد و وارد انجا شد.

ترس در تمام اعماق وجودم بود.میخواستم تا جایی که توانم می رسید از انجا فرار میکردم اما میدانستم که بعد از ان تمام ماجرا یک اشتباه برایم ترجمه میشد،از طرفی دوباره همه چیز را به فراموشی میسپاردم و از همه مهم تر این یک فرصت برای پی بردن به حقیقت واقعی بود تا به سوال بزرگم بالاخره جوابی واقعی بدهم.

برای همین با تمام قدرت چشمانم را بستم و قدم هایم را محکم بر زمین میگذاشتم و به سمت زیر زمین نزدیک میشدم اما هرچه نزدیک تر میشدم بیشتر و بیشتر ترس وجودم را فرا میگرفت و در هنگامی که به ورودی زیر زمین نزدیک شدم صدایی بسیار عجیب که باعث شد برای زمان کوتاهی قلبم متوقف شود و چشمانم به سیاهی برود من را به شدت بسیار کوبنده ای از ادامه دادن منصرف کرد و در همان زمان فریاد بسیار محکمی از سر ترس کشیدم و به سمت خروج خانه پا به فرار گذاشتم اما هنگامی که به در خروجی رسیدم لحظه ای متوقف شدم و دوباره به فکر فرو رفتم.

این همان فرصتی بود که سال ها به،دنبالش بودم.هیچ بار دومی درکار نخواهد بود.پس باید یک بار برای همیشه موضوع را میفهمیدم.ارام ارام برگشتم و اینبار هیچ توجهی به تمام ترسهایم نکردم و هنگامی که وارد زیر زمین شدم متوجه شدم که هیچ چیزی انجا نبود.

متوجه شدم که تمام اتفاقات یک اشتباه کاملا محض بود اما کمی که با خود فکر کردم به یاد اوردم که یک سگ وارد زیر زمین شده و حتی اگر چیزی نباشد باز هم ان سگ باید پیدا میشد.

در ان هنگام ناگاه چراغ زیر زمین به طرز باور نکردنی ای خاموش شد و باعث شد فریادی دوباره از سر ترس بکشم.اما باز هم تصمیم گرفتم که با ان چیزی که باعث این ها بود رو به رو میشدم!

ارام و ارام با صدایی بریده و لرزان صدا زدم چه کسی اینجاست؟

اما هیچ صدایی نیامد.

دوباره صدا زدم و اینبار پرسیدم که تو چی هستی و میدانم که یک جن هستی.

درون تاریکی نوری سفید ارام ارام پدیدار شد و درون ان نور دختری با چشم های آبی اما نورانی و چهره ای که هیچ تاریخی به زیبایی ان شاهد نبوده پدیدار شد، و در همان هنگام سریع چشمانم را بستم و با خود مدام تکرار میکردم که این ها میخواهند مرا فریب بدهند و نباید که فریب او را بخورم، پس دوباره ارام ارام چشمانم را باز کردم و در همان لحظه تمام ترسم را فراموش کردم و شدیدا مجذوب زیبایی او شدم.در ان لحظه تنها چیزی که فکر میکردم این بود که حتی اگر اینها سرابی بیش نبودند حاظر بودم برای همان لحظه تمام چیزهایم را فدا کنم و دل به او ببندم.

دختر نورانی در هنگامی که به من خیره شده بود ناگاه چهره اش بسیار متعجب زده شده بود و تعجب او باعث شد که تعجبی دوچندان درون من شکل بگیرد.

اما او از چه چیزی متعجب شده بود؟

مگر روح ها یا جن ها هم متعجب میشوند؟

در همان هین او به سخن در امد و با صدایی به نوازشی نسیم که مرا گیج احوال کرده بود پرسید که چرا هنوز به او خیره مانده ام.

هنگامی گه مهبوت او بودم جواب دادم که زیبایی تو مرا محسور کرده!

لبخندی بر چهره او نشست و ناگهان درون تاریکی محو شد و در همان لحظه بر زمین افتادم و فورا بیهوش شدم.

ساعت ها بعد هنگامی که به هوش اومدم خودمو روی تخت خوابم دیدم و در اون هنگام، اولین کسی را که بالای سرم دیدم پدرم بود که چهره ای بسیار خشمگین  داشت.

به ارامی بلند شدم و با صدای گرفته ای گفتم عجب کابوس بسیار وحشت ناکی دیدم که در همان هنگام چهره پدرم از حالت خشمگین به چهره بشدت متعجب زده و جواب خواه تغیر کرد و با صدای بلندی گفت که دیشب تو زیر زمین چیکار میکردی؟

یک لحظه چهره ام سرخ شده و چشمام به گردی فندق شدند که باعث شد با تعجب بپرسم زیرزمین؟

پدرم با صدای بلند جواب داد بله زیر زمین!!چرا امروز صبح تو رو وسط زیر زمین پیدا کردیم درحالی که بالای سرت یه پاکت سیگار پیدا کردیم؟

با شنیدن این حرف خنده ای عجیب بر لبانم نشست اما طولی نکشید که با به یاد اوردن واقعه دیشب چهره ام مات و مهبوت شد و به مدت چهار روز با هیچ کس هیچ حرفی نزدم و خودم رو تو اتاق حبس کردم.اما طولی نکشید که یکی از دوستام به دیدنم امد و با کلی تلاش خودشو جا داد و در اولین سوالش پرسید که چه بلایی به سرت اومده؟

هیچ حرفی نمی زدم و اون هم مدام سوال های احمقانه ای می پرسید.

اما همچنان سکوت کرده بودم و در خودم فرو رفته بودم.

واقعه اون شب چیزی نبود که با این چیزها حل بشه و حتی مدام با خودم میگفتم که ایا بالاخره به جوابی که همیشه در تلاش به رسیدنش بودم رسیدم؟

در همون هنگام دوستم با صدای بلند فریاد زد چت شده بابا!مگه روح دیدی؟

این حرفش سرجایم میخکوبم کرد و با چهره ای عبوس روبه او کردم و میخواستم با تمام وجودم بگم اره دیدم،اما لبهام از هم باز نمیشدند.

دوستم وقتی این وضعیت رو دید سریعا موضوع رو گرفت و چهره اش بسیار مظطرب شد و در همون هنگام رو به من کرد و ارام پاسخ داد که اشکالی ندارد میگذرد،خیلی هارو میشناسم که همینطوری شدن و بالاخره باهاش کنار اومدن.

وقتی این حرفو زد رو بهش کردم و به هر سختی با خشم بلند گفتم از چی حرف میزنی؟

تو اصلا میفهمی من چی دیدم؟

با چهره ای موفق که لبخندی بر روی چهره اش نشسته بود جواب داد بله یه روح دیدی ولی خیلی زود یادت میره.همیشه ادم تو تنهایی اینطوری میشه.

وقتی این حرف رو زد دیگه اشک تو چشمام جمع شده بود و میدونستم منی که مردی بسیار منطقی بودم هیچ گاه به خودم اجازه ندادم که این چیزهارو باور کنم، مگر اینکه خودم اون رو میدیدم و حالا میفهمیدم که حتی اگر از اون قضیه فیلم هم میگرفتم هیچ کس باورش نمیشد.

چندین روز گذشت و هنوز هم غرق این موضوع بودم تا اینکه یک شب تصمیم گرفتم که به این موضوع بالاخره پایان بدم.

اون شب تنهایی پنهانی به زیر زمین رفتم و ساعت ها نشستم و با خودم حرف زدم تا اون موجود دوباره برگرده و در اخر که دیگه کاملا ناامید شده بودم جمله ای که خودم هم انتظارش رو نداشتم گفتم.ای کاش بیشتر باورت میکردم و ای کاش می تونستم دوباره ببینمت!

بعد از اون روز همه چیز رو فراموش کردم و دوباره زندگی ام رو در پیش گرفتم، اما یاد اون اتفاق همیشه در دلم بود.

یک سال بعد هنگامی که تنها مشغول مطالعه یکی از کتابهام بودم و داشتم برای امتهان فردا اماده میشدم اتفاقی عجیب رخ داد.

در اتاق محکم بسته شده بود و حتی پنجره ها رو هم نمیشد باز کرد و کم کم حس کردم که اتفاقی عجیب داشت رخ میداد.

دوباره همون حس بهم دست داد و کم کم همان نور درون تاریکی پدیدار شد و در همان لحظه قلبم با شدت بسیار تندی می‌تپید و نفس هایم هم بسیار کند شده بودند.

ارام ارام به عقب بر میگشتم و به اون خیره شده بودم.

اینبار دخترک چهره ای معبوس داشت و این بیشتر من را متعجب زده کرده بود.

ارام نفس هایم را حفظ کردم و بعد از متقاعد کردن خودم رو به اون پرسیدم: چی از من میخوای؟

دختر روح: به این زودی من رو فراموش کردی؟

با صدایی لرزان و ترسیده و کمی خشمگین پاسخ دادم تو یه شیطان هستی و من هر روز سعی کردم تورو فراموش کنم اما نتونستم فکر تورو از سرم بیرون کنم.چرا؟

دوباره با صدایی خشمگین تر ادامه دادم که چرا دست از سر من بر نمیداری؟

دختر روح با چهره ای اخمگین گفت: من هر روز تورو میدیدم که با خود ارزو میکردی که ای کاش با یه شخص مثل ما ملاقات میکردی و من به خاطر تو قانون دنیای خودم رو شکستم تا ارزوی تو رو براورده کنم.انوقت این جای تشکرت هست؟

هنگامی که این سخنان را گفت تمام وجودم سردرگمی شدیدی گرفت و نمیدونستم که چه باید میگفتم و حتی نمیدانستم که چه چیز واقعیت است و چه دروغ!!

دختر روح درون سیاهی ارام ارام ناپدید میشد که سریع صدا زدم کجا میری؟

لحظه ای ایستاد و گفت: تو خواستی بروم!

سریع پرسیدم: چه میدانی؟برایم از چیزهایی بگو که میدانی؟

دخترک پاسخ داد چه میخواهی بدانی؟

سریع پرسیدم،تو چی هستی و کی هستی؟

ارام پاسخ داد:من دختر گرگ سفید هستم و به ما میگویند گرگ زاده ها.

در ان لحظه چهره ام به شدت در هم رفت و با تعجب بسیار پرسیدم گرگ؟اما تو یک جن هستی!گرگینه ها که وجود ندارند.

دخترک پاسخ داد ما گرگینه نیستیم ما فقط از نسل گرگ زاده ها هستیم و شکل واقعی ما به شکل گرگ هاست.

با تعجب رو به او گفتم پس تو به شکل سگ نبودی و گرگ بودی! پس چرا مثل جن ها ناپدید میشوی و پیدا میشوی؟

دختر روح: ما در دنیایی دیگر زندگی میکنیم.در اینجا مثل یک روح هستیم.

هنوز تعجب در تمام وجودم جریان داشت و تمام داستان ها و تمام چیزهایی که قبلا شنیده یا خوانده بودم اشتباه از اب در امده بود و معلوم شده بود که من هیچ وقت هیچ چیزی واقعا نمی‌دانستم.

دوباره پرسیدم که پس بقیه چی؟روح های دیگه چی؟ما خیلی دیدیم که بعضی از شما بز و خرگوش و چیزای دیگه و بعضی حتی انسان رو تسخیر کرذه بودند؟اونها چی؟

دختر روح: تنها چیزی که از اونها میدونم اینه که اونها پلیدی هستند و روح هایی هستند که در دنیای ما کارهای پلیدی انجام میدن و اونهایی که به شکل بز در اومده اند معمولی ترین اونهاست و به اونها میگن جن دست اموز شیطان و کلاغ لاشخور ها چشم های پنهان اونها هستند و خرگوش که حیوان مرموز شیاطین هست.

کنجکاوی سر تاسر وجودم رو گرفته بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر کجنکاو میشدم که باعث شد دوباره بپرسم پس تو چی؟

چره اش را ارام بلند کرد و جواب داد که ما هیچ شباهتی با اون ها نداریم و ما گرگ زاده هستیم و هیچ ارتباطی با دنیای شما نداریم.اما اونها سعی دارند که انسان هارو تسخیر کنند.

سریع پرسیدم که چرا میخوان انسان هارو تسخیر کنند؟

دختر روح:باید برم،چیز بیشتری نمیدونم،این چیزهارو نباید به تو میگفتم!اگر اونها بفهمن من تو رو دیدم خیلی بد میشه!

کنجکاوی وجود منو به شدت میخورد که دوباره رو به گفتم: خواهش میکنم بهم بگو که چرا اینکارو میکنند.

سریع جواب داد که انسان ها قابلیت هایی دارند که خودشون درک نمیکنند.شیاطین میخوان ثابت کنند که اونها از انسان برتر هستند.

هنگامی که داشت درون تاریکی محو میشد سریع پرسیدم دوباره تو رو میبینم؟

بدون هیچ جوابی محو شد و دوباره تمام اتاق غرق تاریکی شد. به سختی درون اتاق حرکت میکردم.

سریع روی میزم برگشتم و تلفنم رو برداشتم و دوربینی که به صورت مخفیانه کارگذاشته بودم رو باز کردم و از اول فیلم رو برگردوندم.

اما در کمال ناباوری هیچ چیزی درون اون نبود.اتاق کاملا خالی بود و حتی من هم اونجا نبودم!

دیگه کم کم داشتم به خودم شک میکردم.

من ساعت ها با اون حرف زدم و چیزهایی رو فهمیدم که هیچ گاه درون مغز بشر نمیگنجید و ناممکن بود که ساخته ذهنم میبود.

حتی چهره او چیزی نبود که هیچ گاه توی ذهنم و نه حتی در این لحظه که دیده بودم تصور کنم.

چهره او انقدر زیبا و عجیب بود که یک انسان ممکن نبود به ان گونه شکل بگیره.چشم های اون مانند یک درخشش نور ابی بود،گویی سرد ترین چشم های دنیا بودند!

مدت ها گذشت و فکر اون و کنجکاوی من باعث شده بود تمام اطرافیانم از من دلسرد بشن و به کلی تمام زندگیم رو فراموش کرده بودم.

چندین روز گذشت و روز به روز تحملم به اخر رسیده بود.مدت ها از هر راه ممکن سعی کردم تا با او ارتباط برقرار کنم اما انگار او کاملا مرا فراموش کرده بود.یک ماه بعد هنگامی که دیگر به اخرهای راه رسیده بودم تصمیمی عجیب گرفتم تا به شیوه ای خطرناک که راهی نادرست بود با او رابطه برقرار میکردم و برای همین چندین شمع درون تاریکی به چهار گوشه خونه گذاشتم و شبانگاه ،نیمه شب کنار میز مطالعه ام شروع کردم به صدا کردن اونها و مدام تکرار میکردم که میخواهم با شما ارتباط برقرار کنم و میخواهم جواب مرا بدهید.

این کار برای من بسیار مسخره به نظر میومد اما برای اونها یک دعوت نامه بود.

اما اینجا بود که فهمیدم با همون جمله مسخره،بزرگ ترین اشتباه زندگیم رو کردم.

کم کم سیاهی به تاریکی مطلق تبدیل میشد و تمام اطرافم درون اون ناپدید میشدند.

ترس تمام وجودم رو گرفته بود.چه خبر بود؟

نکنه جن ها منو پیدا کرده بودند؟

ناگهان شعله های شمع هایی که در چهار گوشه اتاق گذاشته بودم ارام آرام به رنگ ابی در میومدند و اتاق کاملا محو شد.

سریع بلند شدم تا از اتاق بیرون بزنم که فهمیدم اتاقی در کار نبود و اونجا فقط یک جنگل بسیار تاریک با درختانی بسیار وحشتناک که به نظیر اون رو نه حتی در فیلم های ترسناک هم ندیده بودم.

ترس سراسر وجودمو فرا گرفته بود و نمیدونستم چه اتفاقی داشت رخ میداد.

.