رمان به خاطر عشق



 

_سلام.

_اوه.نه.منو چجوری پیدا کردی؟
_من همه چیز رو میدونم.

_ببخشید.نمیخواستم بهت بگم.

شما خودتون زیاد تنها هستین.

نمیخواستم بیشتر از این ناراحتتون کنم.

شما خیلی مهربون هستید.

حیفه زندگیتون اینجور تباه شه.

_چی میگی؟
ول کن این قضیه رو.

سرطانت کمی بهبود گرفته.

این یعنی این که خوب میشی.

البته یه خبر خیلی بزرگ برات دارم.

میخوام یه چیزایی رو بهت بگم.

حتما باید همین الان مرخص بشین.

_فکر نکنم که قبول کنن.

_منتظر بمون.

.
.
.
اقای دکتر.

میخواستم خانم سارا پری رو مرخص کنم اگه ممکنه.

_اوه اره.

مشکلی نداره.میتونید مرخصش کنید.

_ممنون.

خواهش.

...
_مرخصی!!

_چی؟
چطور؟
فکر کنم تو یه چیزیت هست.

_دوس نداری؟
_چرا!

از خدامه.

تو خیلی خوبی.

_تو بهتری.

_نه بابا من کجا بهترم.مگه نمیبینی حالمو.

_متلک میندازی؟
_نه بیشتر از تو.

_خیلی خب.

حالا میخوام بریم به نمایشگا.

_خب صبر کن خونوادمو اطلاع بدم.

_باشه.

....
_خب.

خب گوش کن.

شاید فکر کنی دارم چرتو پرت بگم.

ولی حقیقت داره.

دلیل بهتر شدن سرطانت موزیکه.

_مثلا داری حالمو بهتر میکنی؟
_نه.

فقط گوش کن.

این هرم موزیکه واین هرم پیشرفت بیماری سرطانه.

میبینی؟
چقدر با هم شباهت دارن.

_اره، ولی خب چه ربطی به پیشرفت بیماری داره؟
موزیک میتونه سلول یا مولکول هارو به یک نظم خاص دربیاره.

اون روزی که تو این اهنگو شنیدی یادته.

اون روز بیماریت هنوز یه سلول بود.

واسه همین تو از اون خوشت نمیومد.

اما چند روز پیش من همون اهنگ رو تکرار کردم.البته با کمی تغیر.

اینبار تو ازش خوشت اومد.

وباعث کمتر شدن فعالیت سرطانت شد.

میدونی تمام طرفدار های اهنگ هی من همه مریض هستن؟
_جدا؟
یعنی واقعا چنین چیزی ممکنه؟
نمیتونم باور کنم.

اما اگر چنین چیزی ممکن باشه تو باید اونو به جامعه تحمیل کنی.

میدونم.

اما تحقیقات بیشتری لازمه.

میخوام رو سرطانت شروع کنم.

_خیلی ممنون.

ولی...

_دیگه هیچ ولیی رو نمیپذیرم.

زیاد پیشم ولی ولی کردی.

_اوه اقای عصبانی باشه.

_خیلی خوبه.

_ولی اگه نتونی کاری بکنی چی؟
_یه بار خونوادمو از دست دادم.

دیگه نمیخوام کسی رو از دست بدم.

_یعنی منم جزء خونوادتم؟
_خودت چی فکر میکنی؟
_من فکر میکنم منم دوستت دارم. _......«جوووون»
_اما اتفاقی واسه من بیافته وتو دوباره شکسته بشی من هیچ وقت خودمو نمیبخشم.

_اتفاقی نمی افته.

من نمیزارم.

_خیلی ممنونم.

تو مهربون ترین ادمی هستی که تا به حال دیدم.

_تو هم همینطور.

حالا باید بریم سراغ تحقیق.

میخوام از اب شروع کنم.

اب تنها ماده ای هست که ملکول هاش سریع تر شکل میگیرن.

....
از طرق یه میکروسکوپ از مولکول های اب یه ارایش ساختاری میسازم.

میخوام یه ارایش جدید واسش بسازم.

_تو نباید نقاش میشدی.تو یه فیزیک دانی.

_ممنونم.ولی من عاشق نقاشی و موسیقی هستم.

اینم فیزیک نیست.

موسیقی هست.

قبلا هم کشف شده.

من دارم باز کشفیش میکنم.

_نه؟؟؟جدا؟؟
_حالا این یه ارایش جدیده.میخوام اونو رو گیتار پیاده کنم.

«شروع میکنم به زدن ریتم.»
واقعا دارن ارایش میگیرن.

نگاه کن.

_اره!!!خدای من!!

.....
یک ماه بعد.

دکتر_خدای من!!.

این فقط یه معجزست.

این سرطان خوب نمیشه.اگر هم خوب بشه نمیتونه به این سرعت خوب بشه.

سرطان خانم به کمترین نقطه رسیده.

این فقط یه معجزست.

_ممنون اقای دکتر.

سارا_شادمهر؟
خدای من اثر کرد.

_اره.

دکتر؟
چیزی هست که ما ازش بیخبریم؟
_نه اقای دکتر.

دستت درد نکنه.

فعلا خدافظ.

_باشه.

از دست جوونها.خدافظتون.

...
پایان فصل اول
 
ادامه داستان رمان تخیلی عشق.

«فصل دوم»
یک هفته بعد...

_سارا بیا نگاه کن.

این لیوان یخ رو نگاه کن.

میخوام اونو به مایع تبدیل کنم.

*شروع میکنم به زدن ریتم گیتار.

لیوان اب خیلی سریع واکنش نشون میده و به حالت مایع در میاد.*

_اگه بتونی اونو یخ کنی شرط میبندم که تو یه جادوگری.

_اینا همه علم هستن.

علم کشف نشده.

_باشه تو بردی.

_حالا خوب نگاه کن.میخوام یه ریتم دقیقا عکس این ریتم در بیارم.

...
نه عمل نمیکنه.

چرا؟
کجاش ایراد داره؟
_خودتو ناراحت نکن عزیزم.من که گفتم جادوگری لازمه تا بتونی این کارو انجام بدی.

_نه.

فهمیدم.

باید یه ریتم از یخ روی نمودار تشکیل بدم.

مولکول های اب تو ارایش یخ همه تو یه خط هستن.

«نمودار از یخ بلاخره با کلی ترفند ساخته میشه.»
حالا وقتشه که یه لیوان اب رو به یخ بزنیم.

_فکر نکنم بتونی...

_حالا میبینی.

....
خدای من اخه کجاش ایراد داره.

_ولش کن بابا.یخو میخوای چیکار؟
اگه بتونم یخ رو تشکیل بدم دیگه تمومه.چون مولکول های یخ سخت پذیرند.

اگه بشه از ارایش یخ واسه سخت کردن کلی چیز های دیگه استفاده کرد  خیلی خوب میشه.

_خب باشه.

من فعلا باید برم.دانشگام دیر شده.

باید پروژمو تا قبل از کلاس تکمیل کنم.

_باشه.کمک لازم نداری عزیزم؟
_إ....

اینقد خودمونی شدی؟
باشه.

کمک لازم ندارم.

ممنون.

فردا میبینمت..«عزیزم»...

_باشه عشقم.

_نه دیگه.زیاد پررو شدیییی.

بعدا خدمتت میرسم.

_باشههه.

خدافظ.

_بای.

....
تلاش برای تشکیل بلور های یخ همچنان از طریق روش های زیادی پیش میرفت.اما هیچ جوابی یافت نمیشد.

یک روز که تو اتاقم نشسته بودم و داشتم اهنگ غمگینی رو واسه خودم میزدم تصمیم گرفتم که اهنگ غمگین رو با اهنگ زشت ارایش یخ ترکیب کنم.

ترکیب اون دو یک اهنگ فوق العاده عجیب و خواب الود کننده ای شد.

یک اهنگ اثتسنایی.

وقتی اهنگ رو تلاوت میکردم چشمام به خواب میرفتن.

همینطور که می نوازیدم به یک خواب سطحیی فرو رفتم.

هنوزم دارم گیتار میزنم و چشمام بستن.

ولی توی یک رویایی خیلی عجیب که عین واقعیت هست رفتم.

توی اتاق کنار میز هستم.

لیوان ابی که روی میز هست رو برمیدارم.

چقدر عجیب.

انگار واقعا دارم لمسش میکنم.

دارم سردی لیوان رو حس میکنم.

لیوان رو تا ته سر  میکشم.

واقعا اب رو تو دهنم حس کردم.

خیلی عجیب به نظر میاد.همینطور که داشتم قدم میزدم ناگاه صدای در منو از جا پروند.

قلبم حسابی به درد امد.

نفسم بشدت تند تر شده.

حس میکنم نمیتونم درست سر پا بایستم.

حرکت میکنم به طرف در.

رفتم در اتاق رو باز کنم که یک لحظه ماتم برد روی میز.

لیوانی که اب توش بود روی میز بود کاملا خالی شده بود.

از ترس یک ناله ای بلند کشیدم پاهام قفل شده بودن.

نفسم بند امده بود.

سارا پشت در بود.

وقتی صدامو شنید فورا دستو پاچه شد و شروع کرد به صدا زدن من.

من کاملا بیهوش شدم.

....
وقتی چشمام رو باز کردم کلی ادم دورو ورم بود.

خدای من.

تا به حال این همه ادم رو کنار خودم ندیده بودم.

حالا دیگه احساس میکنم هیچ وقت تنها نیستم.

_حالتون خوبه اقای هنرمند؟
_اره.ممنونم.

_چه اتفاقی واستون افتاد.

....._
هیچی.سرم یه هویی گیج رفت افتادم زمین.

*بلند شدم و روی صندلی نشستم*

_میخوای اگه مشکلی چیزی دارین ببریمت بیمارستان.

_نه ممنون حالم خوبه.

مشکلی نیست.

سارا_اقای شادمهر ببخشید اینا خونوادم هستن.

ایشون پدرم هستن و اینا هم برادرم و و خالم هستن.

_آه.

خوشبختم پدر جون.

_ببخشید که من تا الان خدمتتون نرسیدم.

_مشکلی نیست پسر جون.

منم اینجا نبودم.

دیروز برگشتم.

وقتی قضیه سارارو شنیدم فورا پرواز گرفتم و برگشتم.

راستش تا الان دخترم به من نگفته بود که سرطان داشت.

وقتی شنیدم انگار دنیا رو سرم خراب شده بود که بهم نگفته بود تا الان.

وقتی شنیدم که بیماریش خوب شدن میخواستم یه مهمونی بزرگ واسش بگیرم.

بعد دخترم بهم گفت که عامل خوب شدنش شما هستین.

راستش باور نمیکردم.

اما وقتی از دکتر ها نوع بیماریش رو پرسیدم گفتن که یه بیماری نا علاجی بوده.

اینجا بود که واسم جای تعجب بود که چخبر شده.

واسه همین ازش خواستم بیاد پیشت و تورو بیاره به خونه.

چند ساعت بعد بهم زنگ زد که شما توخطر افتادین.

دیگه همین شد که همه پاشدیم اومدیم اینجا.

_خیلی ممنونم.

به خدا نمیخواستم توزحمت بیافتین.

خیلی عذر میخوام پدر جون.

_راستش دخترم در مورد شما همه چیز رو بهم گفته.

واقعا راست میگفت.

شما خیلی ادم لطیفی هستین.

خیلی هم باشخصیت.

ولی بیشتر از هر چیز میخوام در مورد درمان سارا بدونم.

واقعا شما عامل تسکین بیماری سارا هستین؟چجوری؟
_من کوچیک شما هستم.

سارا خودش خیلی دختر قویی هست.

اره منم یه سری راه هایی واسه تسکین بیماری ها پیدا کردم.

_چه چیزی؟
چطور ظرف سه ماه تونستید اونو به حداقل برسونید؟
_من از طریق موزیک درمانی اینکارو انجام دادم.

یک را حل خیلی ساده.

اما خیلی حرفه ای.

یه نوع نت های تو موسیقی هستن که میتونن رو سلول ها ومولکول ها اثر بزارن.

_راستش من که نمیفهمم.

ولی واقعا اگه شما تونستید که سارا رو خوب کنید،یک علم بزرگ رو کشف کردید.

اینو حتما باید به جامعه تحویل بدید.

مریض های زیادی هستن که هیچ درمونی اونارو نجات نمیده.

اگه این روش بتونه اونارو نجات بده شما خدمت بزرگی انجام دادین.

_اره.

ولی واسه تحویل دادنش باید تحقیقاتش رو به پایان رسوند.

بعدش هم نمیدنم چه پیامد هایی رو به دنبال داره.

_اره.شما کاملا صحیح میگین.

ولی میشه این علم رو به صورت دستی و عملی گسترش داد.

_اره منم همین قصد رو دارم.

سارا_ای بابا شما دوساعت مارو گیج کردید از بس حرف زدین.

_اقای شادمهر ایشون پدرم اقای دکتر دیوید پری هستن.

_اوه.ببخشید اقای شادمهر.

یادم رفت خودمو معرفی کنم
سارا_ایشون برادرم کامیار هستن.

من_خوشبختم داداش.پدر جون.

سارا_ایشون هم خالم یشیم هستن.

یشیم_از دیدنت خوشبختم پسر جون.

ممنونم که به سارا کمک کردین.

شما مرد بزرگی هستین.

_ممنونم.شما لطف دارین.وظیفم بود.

پدر_خیلی خب پاشید.

پاشید بریم که باید تا فردا واسه جشن اماده بشیم.

_ممنونم پدر جون فعلا من میمونم.

_چی؟؟؟؟
این حرفها حالیم نمیشه.همین الان پامیشی و میای.

سارا_شادمهر دیگه نمیتونی هیچ عذری بیاری.

اولا این مهمونی منه و نمیتونی نیای.

دوما وقتی پدرم تصمیم گرفتن بیای!

اگه باشه رو پشت میاردت.

_اوه.مثه اینکه گیر افتادم.

باشه.

ولی صبر کنید تا وصیله هامو جمع کنم.باید نمایشگاه رو ببندم.

پدر_مشکلی نیست.

منتظرت میمونیم.

_باشه.

_فعلا خدافظ.

_به سلامت.

منم بعد شما میام.

سارا_خدافظ.

_خدافظ.

....
بالاخره وارد خونه اقای دیوید میشم.

خیلی بزرگ بود.

جشن داخل یک سالن بزرگ بود.

خیلی شلوغ بود.

وارد مجلس شدم.

یه جا روی صندلی ها نشستم.

چه سروصدایی.

  تابه حال جای به این شلوغی نرفته بودم.

پدر سارا با خونوادشون روی سکوی بالاتر واستاده بودن.

پدر سارا شروع کرد به سخنرانی.

_سلام دوستان.

همه عزیزان خوش اومدین.

امید وارم راضی باشین.

این جشن به دوجهت برگزار شده.

یکی فارغ التحصیل دخترم و دیگری سالگرد تولد پسرم.

دوست دارم این شب به یاد موندنی خاطره خوشی داشته باشیم.

پس خواش میکنم راحت باشین.

ممنون.

...
چی؟تولد؟
نمی دونستم تولد هم هست.

ولی خب جالبه.

یه پشت گردنی اروم به گردنم زده شد.

_اینجا چیکار میکنی؟
من_خب خودت گفتی بیام به جشنتون.

_منظورم اینه چرا اینجا نشستی؟
پاشو.

پاشو بریم بالا.

_خب همینجا خوبه که.

_اینجا کم رویی نمیکنی!

_کم رو خو نیستم.

باشه.

_چرا این قد دیر اومدی؟
_سارا سربه سرم نزار.

دیر که نیومدم.

خودت که میدونی من چه قد کار دارم.

_یعنی واقعا کارتو ترجیح میدی به این روز که یه بار هست؟
_منظورم این نبود که.

_سلام پدر.

پدر_بالاخره پیداش شد؟
سارا_نه..تو سالن نشسته بود.وگرنه اومده بود.

پدر_جدا؟
پسر دیگه تو جزعی از این خونواده ای.

تو مثه پسرم هستی.

نمیخواد احساس غریبی کنی.

_ببخشید.من زیاد تو این جور مجلسا نرفتم.

پدر_حالا بیخیال.

بیا بنشین.

مادر سارا_اه.خدای من.

این همون شادمهره؟
خیلی خوشتیپه.

سارا_اره مادرجون.

شادمهر؟ این مادرمه.

_سلام مادر.

مادر سارا_

دخترم ازتو خیلی تعریف میکرد.

ولی میبینم کم تعریف کرده.

سارا_مادر؟
_ممنونم مادر جون.

شماهم خیلی خونواده خوبی هستین.

مادر_نمیخواد احساس غریبی کنی پسرم.

_تو هم مثه پسرمون هستی.

_ممنون.

....
توی مجلس هستم ولی فکرم تماما درگیر اتفاق بود.

چه اتفاقی افتاد؟
چی شد؟
چطور امکان داره لیوان خالی شده باشه؟
ساعت خیلی دیره میگذره.

چشمام به ساعت خشک شده.

منتظرم تا جشن تمام بشه و زود برگرم و دوباره مرور کنم ببینم چه اتفاقی افتاده بود.

سارا_شادمهر چته؟
چرا اینقد به ساعت نگاه میکنی؟
جایی  میخواییبری؟
_نه.یه اتفاق خیلی عجیب واسم افتاده.

خیلی زود باید برگردم.

_چه اتفاقی؟
چی شده؟
_بیهوش شده بودم یادته؟
_اره؟
چه اتفاقی واست افتاده بود؟
_یه اتفاق باور نکردنی.

نمیدونم چه جوری تعریفش کنم.

خودمم نمیدونم چه اتفاقی افتاد.

_میتونم ببینم؟
_اره.

بعد از مجلس خواستی بیا.

_باشه.

....
جشن تمام شد.

خیلی سریع بر میگردیم خونه.

سارا هم خیلی کنجکاوه ببینه چه اتفاقی افتاده.

سریع به اتاق میرم.

_سارا؟
اینجا داشتم گیتار میزدم.

یه گیتار دل نشین.

ملودی ارایش بلور یخ یادته؟
_اره؟
اثر کرد؟
_نه.

اونو با این ملودی ترکیب کردم.

*اهنگ رو دوباره زدم
_خیلی قشنگه.

ادم دوست داره باهاش بخوابه.

_اره.

خب.

بشین اینجا.

من این اهنگ رو میزنم.

اروم اروم چشماتو ببند.

به یه رویا میریم.

تو همین اتاقیم.

_باشه.

##
ده دقیقه بعد...

سارا_«توی رویا»
چه قد واقعی.

من_این رویای هردومون هست.

_چی؟
مگه میشه؟
_«بیرون ازرویا»اره.هرچی تو میگی منم میشنوم.و هرچی من میگمو تو هم میشنوی.

سارا یک باره از رویا پرید.

_چی داری میگی؟
یعنی ما هردومون تو یه رویا بودیم؟
_خودمم باور نمیکنم.

ولی میتونم تفسیرش کنم که چه اتفاقی افتاده.

خب دوباره بنشین ببینیم چه اتفاقی افتاده.

اون چیزی که من دیدم بدتر از اینا بود.

...
نیم ساعت بعد که توی رویا داشتیم گشت میزدیم گفتم.

_سارا لیوان روی میز رو بردار و بیار بزار کنارمون.

_باشه.

وقتی داشتیم تو اتاق قدم میزدیم تصمیم گرفتم که از رویا در بیایم.

اما چه جوری؟
_چطور باید از خواب در بیاییم.

اخه نمیدونم چجور باید خودمونو بیدار کنیم.

_نگو گیر افتادیم.

_نمیدونم.

فکر کنم هر بار یه اتفاق منو بیدار میکرد.

باید یه اتفاقی بیافته.

_اما ما که هردومون تو خوابیم.

_کی باید بیدارمون کنه؟
_نمیدونم.

نمیدونم.

_ای خدا بگم چیکارت کنه.

حالا بیا جمعش کن.

_یه راه دیگه!!

باید با مشت بزنی تو سرم.

_چی؟
من این کارو نمیکنم.

_زود باش باید یکیمون بیدار بشیم.

_نمیتونم.

_اتفاقی نمیافته.

ما تو خوابیم.

_خدا لعنتت کنه.

،،،
یه مشت نرم تو سرم زد.

_اخخ.

یه لکه افتاد رو صورتم.

بابا مهکم بزن.

_نمیتونم..

بلافاصله لیوان رو تا جون داشتم تو سرم زدم.یه دفعه از جا پریدم.

ساراهم خودش از جا پرید.

نگاهمون به زمین افتاد.

خورده لیوان اتاق رو پر کرده بود.

_سارا ببین سرم چیزیش نیست؟
_نه!

ولی این خورده شیشه ها چطور اومدن اینجا؟
امکان نداره.لیوان رو میز بود.؟
_وای...باورم نمیشه.
#من لیوان رو زدم توی سرم.به خاطر سر من شکست.ولی سرم هیچیش نیست.فکر کن؟اگر این موزیک باعث میشه زمان شکسته بشه.؟یعنی چه اتفاقی واسه من می افته که میتونم به صورت واقعی اما تو رویا باشم؟از سارا خواستم که بره بیرون و بعد از این که من به خواب رفتم بیاد داخل.بعد از این که من به رویا رفتم سارا اومد داخل.وقتی اومد داخل.من کنار میز بودم.من توی رویا کنار میز بودم.سارا منو میدید.به نظر خودم توی رویا بودم.ولی رویا نبود.من واقعا کنار میز بودم.اما حس میکردم که همش تخیلاتمه.اما چه طور وقتی بیدار میشدم سر جام بودم؟زمان شکسته میشد.و وقتی که یک اتفاق غیر منتظره میافتاد من به جای اولم برمیگشتم.از سارا خواستم که وقتی توی رویا بودم در رو محکم بزنه.من واقعا کنار سارا بودم.اونم منو میدید.اگر الان در رو بزنه و من بیدار بشم،سارا باید ببینه چه اتفاقی میافته.در محکم به صدا در اومد.
....
یک اتفاق غیر منتظره!!!وقتی من بیدار شدم هیچ کس تو اتاق نبود.احتمالا من توی رویا سارا رو میدیدم.سارا در رو باز کرد و اومد تو.
_چه اتفاقی افتاد؟من بیرون کنار در خوابیده بودم.
_فکر کنم وقتی من گیتار میزدم تو هم گرفتار شدی.
به سارا گفتم تو بیرون از خونه بمون.دوباره شروع کردم به نوازیدن.وقتی از توی رویا از اتاق بیرون زدم،حرکت کردم به طرف در بیرونی.از خونه بیرون زدم.
سارا_چی شد؟ چرا اومدی؟
_الان فک کنم تو خوابم.تو برو داخل ببین اون جا هستم یانه.
#سارا رفت و برگشت.
_نه.هیچی نبود.
_سارا؟منو محکم بزن.
_بازم؟
_اره.
#بعد از کلی کلنجار رفتن با سارا بالاخره یه ضربه به سرم زد.من بیهوش شدم.سارا دستپاچه شد و حرکت کرد که از یکی کمک بخواد.بعد از چند دقیقه من بیدار شدم.سر جای اولم بودم.
_سارا؟تو منو دیدی؟
_اره.یه دفعه کجا غیب شدی؟
تاوقتی که من کاملا از دید خارج نشم نمیتونم برگردم سر جای اولم.اره.این رازشه.من در واقعیت بیدار هستم.و این شکست زمانه که باعث میشه من بر میگردم سر جای اولم.در حقیقت زمان برای من برمیگرده ولی در واقعیت تغییری نمیکنه.این رازه موسیقی بود.روزی که من در خواب بودم و اون پیرمرد اومد تو خوابم.اون روز همین اتفاق افتاد.
###
یک سال گذشت.منو سارا باهم ازدواج کردیم.این سرنوشت به خاطر عشق منو سارا بود.در حقیقت یک سرنوشت بود که باعث میشد که سارا به من برسه.این بود راز موسیقی و هنر.موسیقی هم یکی از راز های خلقت بود.اما در این میان من بودم و سارا.برادر سارا هم به جمع ما پیوسته بود.
مریض های زیادی روزمره پیش ما میومدن.اما این راز به صورت پنهانی رشد میافت.مریض های زیادی واسه مداوا میومدن.دارو های گیاهیی برای اون مریض ها تجویز میشد.اما در حقیقت این ساز بود که اونهارو مداوا میکرد.اونها بی اراده صدای گیتار رو میشنیدن.روز های زیادی به همین شکل گذشت.تصمیم گرفتیم که به چند نفر از قابل اعتماد ها، این نوع ساز رو اموزش بدیم.خیلی تلاش کردیم اما هیچ کس نتونست که به همون شیوه موزیک اجرا کنه.و هیچ اثری هم نداشت.هرچه قدر تلاش کردیم هیچ کس نتونست که بفهمه راز نواختن اون چه بود.شاید پروفسور میدونست که کس دیگه ای نبود که بتونه این ساز موسیقی رو اجرا کنه.
گذشت و گذشت.مسافرت زیادی به کشور های مختلف کردیم.من و سارا به جاهای که نبود هم سفر کردیم.یک سفر هم به ایران داشتیم.خیلی خوش گذشت.میگذشت تا این که یک روز دیگه نواختن از دستم خارج بود.زندگی سخت و دشوار شده بود و دیگه چاره ای نمونده بود.همین بود که تصمیم گرفتم که این راز بزرگ رو تحویل جامعه بدم.قبل از اینکه اون راز رو فاش کنم تصمیم گرفتم به همون کلبه ای که نقطه شروعم بود برم.باید واسه این که به زیر زمین کلبه میرفتم وباید کل خونه رو بر میداشتم و کنار میزدم.اما این کار از من ساخته نبود.خونه کاملا خراب شده بود و روی اون رو پوشونده بود.بعد از کلی سختی خونه رو باز سازی کردم.خیلی قشنگ شده بود.به زیر زمین رفتم و کتاب پروفسور رو به زور باز کردم.خیلی پوسیده بود.تمام مطالب اون رو خوندم.باسارا تمام اون منطقه رو گشتیم.جای باصفایی بود.
....
ده روز بعد...
....
امروز قراره که تمام تحقیقاتم رو به ثبت کشفیات اهدا کنم و اونو به ثبت برسونم.بالاخره به ثبت اختراعات رفتم و تمام تحقیقات رو روی میز گزاشتم.
_سلا اقا.اومدم یه اختراع بزرگ رو به ثبت برسونم.
_اره...خیلی ادم روزانه میان و میگن که یه چیز بزرگ کشف کردن.ولی همه تکراری هستن.پس زودتر حرفتو بزن و برو.
_ببخشید ولی من واسه اسم و شهرت نیومدم.اومدم که فقط اینو به جامعه تحویل بدم.
_چه فرقی داره.همه دوست دارن که اختراعاشون فقط به ثبت برسه.
_من وقت ندارم.اگه اجازه میدین زودتر کارمو انجام بدم.
_اره زود باش.
_اینا تمام تحقیقاتی هست که من ده سال پیش تا الان انجام دادم.نتیجه های زیادی گرفتم.ولی کشفیاتی که فقط به درد جامعه میخوردن رو اینجا جمع کردم.تحقیقات من روی یه پروژه درمانیه.من از موسیقی واسه درمان تمام مریضی ها درمان درست کردم.با روشی که حتی بدترین سرطان رو هم از بین میبره.
_چرته.
_من ده ساله که روی این دارم تحقیق میکنم.ده ساله که مریض های زیادی با این روش درمان گرفتن.
_چی میگی تو؟چیزی زدی؟تو رویایی ها؟
_حرفمو قطع نکن.تمام این تحقیقات اثبات شده اند.جای بحث بیهوده نداره.
_اگه واقعیت باشه من همین الان استعفا میدم.
_لازم نیس استعفا بدی.کارتو بکن.
_باشه.ثابت کن.
_این درمانیه.چراغ قوه که نساختم همین الان روشنش کنم.باید روی یه نفر امتهان بشه و منتظر نتیجش موند.
_باشه.هر وقت نتیجه واسم اوردی بیا.
_اینا مدارکی هستن که ثابت میکنه این اشخاص سرطانهایی داشتن که غیر قابل درمان بودن.و تو تمام پرونده اونا حداکثر سه ماه تا زنده موندن زده بوده.ولی همه این افراد الان خونه هاشون نشستن.با این درمان همه اونا زنده موندن.
_باشه تو بردی.ولی باید عملا انجام بدی.اگر نتیجه داشته باشه اونوقت به ثبت میرسه.ما چند نفر رو واسه ازمایش میفرستیم.هروقت جواب گرفته شد.ما درخدمتیم.
_باشه.من منتظر میمونم.
_باشه.
_خدافظ.
....
بعد از مدتی چند نفر اومدن تا اونهارو از این طریق درمان بدم.مراحل درمان به پایان رسید و من نتیجه ازمایشات رو به دفتر ثبت اختراعات بردم.وقتی نتیجه رو تحویل دادم گفت که باید منتظر بمونم تا مراحل انجام بشه.تحقیقات رو فرستادن به بایگانی.تو راه وقتی بر میگشتم به خونه،یه ماشین با سرعت زیاد بهم برخورد کرد و منو فورا به بیمارستان منتقل کردند.ظرف دو روز تمام تحقیقاتم نابود شدن.نمایشگاهم کلا تعطیل شد و خونم تخریب شد.تمام تابلو هامو متفرق کردن.تعداد کمی از تابوهام که از مهم ترین هام بودن رو سارا به چنگ اورد و اونارو نگه داشت.سارا تو شک بدی رفته بود.منم تو مردن بودم.چند روز بعد چند نفر امدن و شبانه دستگاه اکسیژن و دستگاه هایی که بهم وصل بودن رو قط کردن.
.....
یک هفته بعد مراسم خاک سپاری من گرفته شد.تمام کسانی که میشناختم اومده بودن.
....
نویسنده ای از کشور فرانسه که خبر هایی از من شنیده بود پیش خونواده پری اومد و درخواست کرد که داستان من رو بازگو کنند.سارا داستان من رو به طور خلاصه واسه اون تعریف کرد.نویسنده از داستان متأثر شد و قول داد که این داستان رو بنویسد.
_ببخشید خانم پری موزیکی هم از گیتارش ظبت کرده.
_اره.ولی اون گفته بود که ظبت کردن فایده ای نداشت.فقط خود نوازیدن به صورت زنده بود که تاثیر میگذاشت.
_به کس دیگه ای هم این هنر رو یاد نداده بود؟
_نه.نتونست.هیچ کسی یاد نگرفت.
_اون یه دانشمند بزرگ بود.
_اره.ممنون.
_خب دستتون درد نکنه.با اجازه.
_به سلامت.
...
چند لحظه بعد دوباره در به صدا در اومد.سارا برگشت که در رو باز کنه.وقتی در رو باز کرد چهرش سرخ شد.
سارا_تو؟؟؟امکان نداره
#.جیغی کشید و عقب رفت.
_صبر کن سارا همه چیز رو توضیح میدم.
_تو چطوری زنده ای؟تو وجود نداری.نه!!!
_اره.راستش وقت زیادی نداشتم که بهت همه چیز رو بگم.
_بهم بگو تو کی هستی؟ها؟
_بابا خودمم.تو که همه چیز رو میدونی.تعجب نداره که.من از شکست زمان استفاده کردم.راستش تو بیمارستان خیلی زجر کشیدم.من اون موقع واقعا مرده بودم.وقتی که تو بیمارستان دستگاه هارو قطع کردن من تو شک موندم.فقط باید وارد قبر میشدم تا میتونستم برگردم.
_باورم نمیشه.واقعا تو زنده ای؟یعنی خودتی؟
_اره عزیزم.دیگه ناراحتت نمیکنم.میدونستم قراره اینطوری بشه.واسه همین از شکست زمان استفاده کردم.نمیخواستم تورو ترک کنم.جامعه امادگی همچین علمی رو نداره.
_ممنون.خیلی دلواپست شده بودم.
_منم همینطور.
....
اون روز که کتاب اقای پرفسور منتگری رو خوندم فهمیدم که اونم دقیقا مثه من همین داستان رو داشت.فهمیدم که باید از شکست زمان استفاده کنم.تو کتاب نوشته بود که این کتاب صد سال پیش نوشته شده بود و به خاطر فقر علم در اون زمان نمیشد که رازش کشف بشه.به همین خاطر وظیفه فاش اون راز محول شده بود به من.و این که اگر جامعه اماده همچین علمی باشه هیچ بلایی به سر من نمیاد ولی اگر جامعه هنوز در فقر علم به سر ببره باید وظیفه فاش اون رو به صد سال دیگه محول کنم.شاید صد سال دیگر دنیا فرق کرده باشه.امروز نوبت شما هست که بفهمی جامعه امادست یا این که به صد سال دیگه محولش کنی.این داستان زندگی من بود.منو سارا بقه زندگیمونو تو استرالیا رفتیم.اونجا زندگی شادی رو در پیش گرفتیم.نقاشی های من تو سرتاسر دنیا اوازه بلندی پیداکرد.تمام دنیا فکر میکردند که من بعد از اون حادثه از دنیا رفتم.راستش درست فکر میکردند.من بعد از اون دوباره متولد شدم.یک زندگی پر از نشاط و پر از عشق.امید وارم موفق باشی دوست من. وظیفت رو تکمیل کن و زندگیت رو بساز.
خدانگه دارت.
....
 پایان