به نام خدا

نام رمان:افسانه عشق

تاریخ ساخت:2017

نویسنده:TMD

تعداد صفحات:---

ژانر:تخیلی-عاشقانه

وضعیت:مطالعه آنلاین-pdf

 باکس دانلود: 


 


 

رمان تخیلی عشق

هوا تاریک شده.بارون تازه شروع کرده به باریدن.هوا کمی سرد شده.سرعت قدم هامو زیاد تر کردم.بارون داره کم کم اوج میگیره.فکر کنم تا برسم بدجور خیس میشم.بالاخره بعد از مدتی کم دوباره دارم برمیگردم خونه.شب پنجشنبه هست و تازه از مدرسه تعطیل شدم و دارم میرم خونه.اره راستش تو یه مدرسه شبانه روزی درس میخونم و یه هفته  ای هست که نرفتم خونه.

بارون شدید شده و سرتا پا خیس اب شدم.این کت لعنتی  هم که تنم سنگینی میکنه.آخخ... خدای من دارم یخ میزنم.خیابون کاملا خلوته.

هیچ صدایی جز بارون تو فضا نمیپیچه.خیلی فضای دلگیریه.آدم ترس ورش میداره.

به کوچه فرعی رسیدم،ولی با این اوضاع فکر نکنم بتونم جلوتر برم.!!ظاهرا یه نفر یکم پایین تر خیابون زیر سایه بون یه فروشگاه ایستاده.به سمت سایه بون حرکت میکنم که فعلا زیر اون سرکنم تا شاید بارون کمی بند بیاد.خیلی شب بدی شده.مثله اینکه زیر اون سایه بون یه دختر کوچیک واستاده.انگار اونم مثه من گیر افتاده.

_سلام کوچولو!

_سلام.

_کوچولو اینجا چیکار میکنی؟ چرا تنهایی توی این بارون بیرون هستی؟ نکنه گم شدی؟
_نه!دارم میرم خونه.

_خیلی خب.

مدتی گذشت و بارون کمی بند اومد.ناگاه دخترکوچولو یه پاکت از تو جیبش در اورد و به من داد و فورا دوید و رفت.هرچی داد زدم این چیه؟هیچی نگفت و فقط دویدو رفت.

_خیلی عجیب بود!چرا اینو داد به من؟
اروم به سمت خونه قدم برداشتم و در همون هین پاکت رو باز کردم.توش یه تکه کاغذ بود که توش نوشته بود>برگرد!!!<

_برگرد؟این چیه؟نکنه دستم انداخته؟چرا نوشته برگرد؟شاید اتفاقی افتاده نمیتونسته به زبون بیاره؟
با کلی کلنجار خودمو راضی میکنم برگردم.دیگه کاملا رسیدم سر جایی که پیاده شدم تو شهر.انگار سر کارم گذاشته دختره شیطون.کلا شانس نداریم،هیچ خبری نبود.برگشتم طرف خونه،به جایی که دختره نامه رو داد رسیدم،یه نگاهی انداختم ببینم دختره نیست!نه.به سمت خونه حرکت میکنم.
@
 @
_اینجا چه خبره؟چرا مردم اینجا جمع شدن؟........وای!!!خدای من این که پدرمه.خونه چی شده؟
غرق ماتم بپدم که ناگاه یه نفر منو به زور عقب میکشه و با عصبانیت میگه ، بچه جون عقب برو لطفا اینجا خطرناکه.با ناله داد میزنم برو به جهنم.اینحا چخبره؟این خونه ماست!!!

مرد غریبه منو میکشه عقب و با ناراحتی میگه مرد جون این خونه شماست؟
با گریه میگم اره،چی شده اخه؟پدرم چش شده؟
مرد غریبه- متاسفم پسر جون خونتون اتیش گرفته،فکر کنم هرکس توش بوده جون سپرده.

_چی؟چی میگی تو؟.چرا چرتو پرت میگی؟اونا نمردن،خوب میشن.
_متاسفم پسر جون!کسی نتونست اونارو نجات بده.هیچ کس نتونسته بیاد بیرون.ولی شاید پدرتون زنده باشن.

...
@ ده سال گذشت...

اسم من شادمهره.من تو اروپا زندگی میکنم.من اصالت ایرانی دارم،ولی اینجا زندگی میکنم.الان ده سال از اون حادثه گذشته.از خونوادم فقط من زنده موندم.پدرم بعد از یک سال جون سپرد،و من تنها موندم.

خیلی سخت گذشت ولی الان به هر طریقی با خودم کنار اومدم و الان خودمو خوب بالا کشیدم.

خب من تو رشته هنر کار میکنم.

نقاش هستم.

تو زمینه های موسیقی وکتاب و چیزای دیگه هم تخصص دارم و تو یک مدرسه هنر نقاشی هم تدریس میکنم.کار خیلی خوبی نیست ولی یه جوری میشه تا کرد،به علاوه در کنارش کارای دیگه ای هم هست ولی خب این کار یه جور بهم ارامش میده.

الان تو مجازی طراحی هامو دارم به اشتراک میزارم.من نقاش تقریبا مشهوری هستم.البته به سطح خودم.

خب! نقاشی هام برعکس همه که از یک منظره نقاشی میکشن،من از تخیلات خودم تصاویر هنری و کلاسیک خیلی عرفانی تصویر میکشم.

واسه همینه که خیلی طرفدار دارن.

خیلی از اونها طرفدار درجه یک نقاشی های من هستن.

راستش تنها چیزی که تا الان خودمو باهاش تسکین دادم این چیزا بودن.

من یک نمایشگاه کوچیک از طراحی هام دارم که یک قصمتش یک کافی شاپ خیلی لوکس هست.اینها همه حاصل تلاش های بی اندازه این چند سالم بودن.

خیلی سخت بود ولی گذشت.

روزها گرچه تکراری هستن ولی بازم کارای جدیدی هست که میشه انجام داد.البته هنوز ایده ای به ذهنم نمیرسه ولی بیشتر دوستدارم بزنم تو کار موسیقی.خب موسیقی یه جورای بیشتر ارامش بخشه.

یک روز که مشغول طراحی خیلی ارمانی ام بودم به نمایشگاه سری میزنم تا کمی استراحت کنم و حالی عوض کنم. که چشمم به منظره ای خیره کننده ای می افته

سه تا دختر با قد های تقریبا متوسط کنار تابلوی برجسته و خیلی مهمم ایستاده بودن رو دیدم.قیافه های مجذوب کننده ای داشتند اما یکی از اون ها برام خیلی اشنا به نظر میومد.

اما چطور؟
من که کسی رو نمیشناسم.حداقل این جوری،اون کیه؟
جلوتر رفتم و با لحن ارامی سلام کردم و گفتم.

_مثله این که به دلتون نشسته؟
یکی از اونها که یک کت کوتاه و مشکی به تن داشت و موهای فر شده بو پا پیش گذاشت و گفت.

_ببخشید شما؟
_اوه ببخشید.من اقای شادمهر هستم.طراح این نقاشی ها.

_  اها ببخشید.

من شمارو نشناختم.خیلی خوشبختم

دختری که برام اشنا به نظر میرسید با تعجب گفت!

شما اصالتا ایرانی هستین؟
_گفتم اره!چطور مگه؟شما هم اصالت ایرانی دارین؟
_اره.اسمتون ایرانی بود تعجب کردم،خب من مادرم ایرانی هستن.

راستش بیشتر از این تعجب کردم که نقاش مشهور این طراهی ها شما هستین.

_اره...ولی خب زیاد هم مشهور نیستم.

میتونم اسمتون رو بپرسم؟
_اسم من ساراس.این دوستم کتی واین یکی هم مرینا هست.

_اها.خوشبختم.

_راستش ما این نقاشی خیلی برامون عجیب بود.شما همه نقاشی هات از چیز های خیلی عجیبی هستن ولی این یکی با همه اونها فرق داشت.

_اره.این نقاشی واسه خودمم خیلی عجیب بود.راستش این نقاشی داستان درازی رو بیان میکنه.

_چه داستانی؟
-خب داستان درازی داره.ولی اگه مایلید یه روز یه قرار بزاریم و درموردش هم صحبت.کنیم

_خیلی دوست دارم ولی....

 
یکی از دوستاش یه نیشگون اونو گرفت و گفت:

ولی چیه میاد.

با خنده گفتم.دوست ندارم فکر کنید مزاحمم،فقط گفتم شاید دوست داشته باشین بیشتر با هم اشنا بشیم.اخه خیلی کم پیش میاد که یه هموطنی اینجا دیدن کنه.

سارا-باشه.فردا شب ساعت 9بیکار هستین؟
-اره خب من واسه شما هر موقع باشه بیکار هستم.

خنده ای کرد و گفت خدافظ و بعد از کمی چرخیدن بیرون زدند و رفتن.

تو راه هم همینطور همدیگرو نیشگون میگرفتن.

خیلی خوشبخت به نظر میرسیدند.

واقعا خوش به حالشون.

به اونها حسودیم میشد.

هیچ کس مثل من نبود،خب من هیچکس رو نداشتم.کاش منم کسی رفیقم بود.

ساعت به سرعت گذشت و فردا رسید.

همه چیز رو اماده کرده بودم.ساعت 9 رسیدو بالخره وقت شناس از راه رسید.

تنها بود.انتظار نداشتم تنها بیاد.

وقتی رسید سلامی کردیم و پرسیدم.تنها اومدین؟
مثه این که دوستات نیومدن؟
_نیومدن.ازشون خواستم بیان،ولی گفتن کار داشتن.

_اشکال نداره.

سار_شخب دیروز راجب به داستانی درمورد طراحیت میخواستین تعریف کنین.اگه مایلید درموردش صحبت کنیم،البته خب یه کم کنجکاوم و اگه دوست ندارین مشکلی نیست.

_البته که نه.

قبلش خواستم بگم این قضیه ای که تعریف میکنم مربوط به خودمه.

اون موقع 15سالم بود و تازه از مدرسه اومده بودم شهرمون.

هوا بارونی بود.واسه همین وسط راه زیر یک سایه بون رفتم تا بارون بند بیاد.

زیر اون یه دختر کوچیک هم بود که موهای طلایی داشت.

کفش های بزرگتر از پاهاش بود.

دختره بعد از این که بارون بند اومد یه نامه بهم داد و زود رفت.

تو نامه نوشته بود که برگرد.

واسم کلی سوال پیش اومد.چرا گفته بود برگرد؟
_اره.چرا گفته بود برگرد؟
اون دختره همون بود که تو تصویر بود؟
_اره.خیلی باهوش هستین.

وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن باخودم برمیگردم تا جایی که از اتوبوس پیاده شدم میبینم که هیچی نبوده.و فک کردم حتما سر کارم گذاشته.یکم بررسی کردم،هیچی نبود.برگشتم به خونه.

وقتی رسیدم خونه...

وقتی رسیدم خونه منظره ای دیدم که خون جلو چشمام جمع شده بود.

خونمون اتیش گرفته بود.

تمام خونوادم تو اون اتیش سوزی جون داده بودن.

تمام دنیا رو سرم خراب شده بود.

_ببخشید ناراحتتون کردم.

با قیافه ای گریان میگفت ببخشید.

گفتم.

_خودتونو ناراحت نکنید.

ببخشید که من ناراحتتون کردم.

_نه شما ببخشید.من باید برم.

خیلی ببخشید که اینو ازتون
پرسیدم.

اصلا نباید میومدم.

_صبر کنید خانم.اصلا نمیخواستم ناراحتتون کنم.

_نه مشکلی نیست.خودم دیگه باید برگردم.

_باشه.پس باز همدیگرو میبینم؟
_شاید.

خب صبر کنید یه لحظه...

این شماره منه.هر کاری داشتین حتما خبرم کنیین.

نه ببخشید.من نمیتونم شمارتو بردارم.

اگه کاری شد حتما میام نمایشگاه.

_خب حتما باز سر بزنید.

_باشه.بای
_بای
...
مدت ها گذشت و هیچ خبری از اون نشد.

بعد از مدتی تصمیم گرفتم که یه نقاشی از اون بکشم.این اولین تصویری بود که تصمیم داشتم دور از تخیلم بکشم.

خواستم وقتی این تصویرو میبینه حداقل یه یادی کنه.

وسط های کشیدن تصویر بودم که تلفن زنگ خورد.

خب یه شماره ناشناس بود.

معمولا شماره هایی رو که نمیشناسم رو جواب نمیدم.

بعد از دو سه بار زنگ خوردن گوشیرو ور میدارم.

_الو؟
بفرمایید؟
الو؟
نمیخوایین حرف بزنید؟
تلفن رو قط کردم و برگشتم سر طراحی.

دوباره تلفن زنگ خورد.

خب من ادم منطقی هستم.

حتما صدای گوشی قط شده بود یا هرچیز دیگه.

دوباره ورمیدارم.

_الو؟
بفرمایید!

الو؟؟
_سلام.بیایید به هتل،303.

_چی؟؟
هتل چیه؟ شما کی هستید؟
الو؟
تلفن قط شده بود.

...
هتل 303چیه؟
سرکارم گذاشتن؟نکنه ماجرا بازم شروع شده؟
اخه هتل مگه 303هم وجود داره؟
ولش کن بابا.

حالا تو اینترنت سرچ کنم ببینم چنین جایی وجود داره؟
...نه.اصلا هتلی به این اسم تا به حال وجود نداشته.

اصلا شاید سر کاری بوده.

شایدم هتل مال قبلا بوده.شاید الان اسمش تغیر کرده.پس اون احمق چرا اسمشو این جوری گفته بود؟تو اینترنت سرچ میکنم دنبال هتلی که قبلا اسمش 303باشه.

ای بابا نه.اصلا هیچی نیست.

اخه یعنی چی؟
شایدم 303اتاق داره؟
اره...

دوباره سرچ میکنم.

فقط یه هتل هست که 310تا اتاق داره.بقیه زیر 200هستن.

جالبه.حتما همینه.ادرسشو در میارم و میرم به همون ادرس.

بالاخره رسیدم به هتل.

عجب هتلیه بابا.

میرم تو و میرم واسه گرفتن اتاق 303.

_اقا اتاق303رو میخواستم.

_متاسفم اقا،اتاق 303پر هست.اتاق 304ولی خالی هست.اگر مایل بودید اون اتاق رو پیشنهاد میکنم.

_اره خوبه.

میرم به اتاق 304.ساعتی بعد میرم و درب اتاق 304رو میزنم.ظاهرا کسی تو اون نیست.

برمیگردم پایین.

_اقا ببخشید کسی تو اتاق 303نیست؟
_نه دیروز با عجله بیرون رفت و هنوز برنگشته.

_برمیگرده؟
_اره.وصیله هاش همین جا هستن.

میشناسیدش؟
_نه.باشه ممنون.

بعد از گذشت سه روز دیگه ناامید شده بودم.خواستم برگردم که دیدم یه پیرمرد از راه رسید.مستقیم اومد سراغ اتاق 303.

چند دقیقه ای بعد تصمیم گرفتم برم سراغش که یه دفعه از اتاق با کلی وصیله بیرون زد.

_پسر جون میشه تا پایین کمکم کنید؟
_البته.حتما.

کمک پیرمرد وصیله هاشو تا بیرون هتل بردم.جلو هتل یه تاکسی واستاده بود.

وصیله هارو تو ماشین گذاشتیم.ازش پرسیدم که یه نفر بهم زنگ زد و گفت بیا به این هتل و بیام به اتاق 303.

شما بودید؟
نه.

من که دیگه رفتم.مال تو.

_باشه.

خدافظ.

_دستت درد نکنه پسرجون.

خدافظ.

حرکت میکنم به طرف بالا.

_اقا میخواستم جامو با اتاق 303عوض کنم.

_نمیشه اقا.

_خواهش میکنم اقا.من اونجا راحت نیستم.

اگه میشه لطفا میخوام امشبو اونجا بخوابم.

_این کار خلاف قانونه.

_خواهش میکنم اقا.

_ببینم چی میشه.

بالاخره خودمو به اتاق رسوندم.

تو اتاق رو تا دیر وقت زیرو رو کردم.

هیچی نبود.

هیچ چیزی که به نظر بیاد غیر عادی هست.

بیخیال این قضیه شدم.

گرفتم خوابیدم.

..
_سلام پسر جون.بیدار شو.

_اممممممم«خمیازه ای از سر خواب کشیدم»
کی هستین؟
«خوب نگاه کردم.پیرمرده بود.»
_مگه برگشتین اقا؟
_گلدان رو خالی کن توش یه کاغذه.

تو الان تو خوابی.

باید بیدار بشی.

بیدار شو!!

_چی؟
نکنه به سرت زده؟
خواب چیه؟
یه وینچستر به طرفم گرفت ونشونه گرفت.

اوه خدای من.

پا به فرار میزارم.

به طرف در خروجی هتل میدویم.

به سرعت به در هتل برخورد میکنم.

اخخخ.

لامذهب دره بسته بود.رومو برگردوندم.

تفنگ درست وسط سرم بود.

......
باشلیک تفنگ به طرز فجیعی از خواب بیدار شدم.

عجب خواب مذخرفی بود لعنتی.

به سرعت شروع میکنم به گشتن دنبال گلدان.

نه، گلدانی هم نیست.

فقط یه خواب بوده حتما.

از سر این قضیه دیگه کاملا خیالاتی شدم.

نه...

تو اتاق قبلیم یه گلدان بود!

اما چطور برگردم به اون اتاق؟
فکر نکنم دیگه صاحب هتل قبول کنه.

اما یه فکری به سرم زد!!

میگم گوشیمو اونجا ول کردم.

شاید جواب بده.

بالاخره خودمو وارد اتاق میکنم.ولی اونم پیشمه.

نمیشه گلدان رو بردارم که!

اره..!!!

_ببخشید اقا من نمیدونم گوشیمو دقیق کجا گذاشتم.میشه یه زنگ بزنید رو گوشیم؟
_خب یه لحظه بمونید تا گوشی رو پایین بیارم.

_باشه.

به سرعت گلدون رو خالی کردم و توش یه پاکت دیدم.

اونو سریع گذاشتم تو جیبم.

از اتاق سریع بیرون زدم.

_اقا کجا میرید؟
_ممنون دیگه پیداش کردم.تو کشوی میز بود.

خخخخخ
خب،با هتل تسویه کردم و زدم بیرون.

پاکت رو باز کردم.

توش یه نقشه بود که روش یه مسیر علامت زده بود.و یه راهنما زیرش نوشته بود.

مسیر رو دنبال کردم.بالاخره بعد از پنج شبانه روز به یه کلبه دور از هر جا و نشونی توی یه جای خیلی نا اشنا رسیدم.

به کلبه رفتم.

نقشه رو باز کردم.

_ههههه.شدم عین جستجوگر های گنج.انگار اومدم دنبال گنج.

خب هزار تا معما هل کردم تا بالاخره رسیدم اینجا.

حالا دیگه بدتر از اون اینه که الان یه ساعت بگردم تا یه کاغذ دیگه ببینم  که توش نوشته حالا برو به این مسیر.

عجب خری شدم من.

نقشه رو باز میکنم.نوشته رو میخونم.

_زیر این کلبه یک زیر زمین کوچک وجود داره.یک راه واسه رفتن به اونجا هست.

به کف اتاق ضربه بزن.هرجا صدایی داد که زیرش خالی هست،اونجارو بکن.توی جعبه کنار در یک تبر هست.

از اون استفاده کن.

_عجب....

پس واقعا گنجه.

وقتی اونو پیدا کردم اولین کاری که میکنم اینه که یه ماشین لوکس میخرم.

بالاخره با تبر شروع میکنم به شکستن کف اتاق.

یه راه مخفی کوچک واسه پایین رفتن هست.

پایین میرم.

اینجا هیچی نیست.

باز گول خوردم.

اینجا فقط یه سری کتاب هست که کهنه شدن.

اوه لعنتی.

عجب غلتی کردم.

نوشته رو باز میکنم ببینم چیزی رو از قلم ننداختم.

نه.

به کتاب ها نگاه میکنم.یکی یکی کتاب هارو باز میکنم.

طرف یه پا دانشمندی بوده.

چقدر کتاب نوشته لامصب.

....
یه کتاب توجه منو به خودش جلب کرد.

303
چیزیه که رو اون کتاب نوشته بود.

کتاب رو فورا برمیدارم.

_سلام.کسی که این کتاب رو میخونه کسی هست که انتخاب شده تا راه منو ادامه بده.

این کتاب بیان تمام پاسخ ها وسوالات تو هست.

در این کتاب چیز هایی هست که دور از تخیلات هستند.

شما برای ادامه این تحقیقات سری انتخاب شدین.

تحقیقات این نیست که حتما مطالعه کنید.

همین مهم است که شما تونستید رمز گشایی کنید تا به اینجا برسید.

افراد زیادی برای این کار انتخاب شدند.اما هیچ کدوم موفق به پیدا کردن اینجا نشدند.

تنها کاری که شما لازم هست انجام بدهید اینست که صفحه دوم این کتاب رو بکنید و طبق اون عمل کنید.

بقیه کتاب چیزی نیست که شمارو راهنمایی کنه.

از شما ممنونم بابت سختی هایی که تو این راه کشیدین.

پروفسور منتگری.

_نفهمیدم! چی شد؟
صفحه دوم رو باز کردم ببینم توش چه خبره.

_این خونه زیاد موندگار نیست.

شما باید زودتر بیرون برید.

صفحه رو به سرعت پاره کردم و بیرون زدم.

خونه کاملا خراب شد.

حرکت کردم به طرف خونه.

بعد از گذشت هفت روز به خونه رسیدم.

وای چقدر دلم واسه خونم تنگ شده بود.

صفحه رو باز کردم.

توش یه نت از اهنگ بود.

_این نت رو تمرین کن.

زمان همه چیز رو بهت یاد میده.

_ظاهرا یک کده.

نت رو روی پیانوم پیاده کردم.

چه ریتم مذخرفی.

این که ریتم نیست.

به این هم میشه گفت اهنگ.

فکر میکردم یه موزیکه عالیه که باهاش میتونم مشهور بشم.

اینو هر کس بشنوه اصلا حالش بهم میخوره.

چند روز گذشت.

دلم هوای موزیک کرده.

گیتارمو برداشتم و شروع کردم به زدن.

خسته کنندست.

تکراری هست.

نت رو از تو برگه نگاه میکنم.

شروع میکنم به زدن.

خیلی ریتم زننده ای هست.

ولی انگار دوست دارم اونو بزنم.

به خاطر اهنگ های تکراری دیگه مجبورم که اینو بزنم.

اونقدر میزنم که دستم بهش عادت میکنه.

برام جذاب شده.دیگه ازش بدم نمیاد.

خیلی عجیبه.انگار خیلی دلنشین هست.

مدتی بعد سارا وارد نمایش گاه میشه.

میاد سراغم.

_سلام.

_بههه.یکسال گذشت وبالاخره یادی کردی.

_دانشگاه بودم.شرمنده.نمیتونستم بیام.

_حالا بیکار شدی؟
_اره تقریبا.

ولی یه چیزی برام پیش اومد که اومدم اینجا.

_اها.یعنی به خاطر چیزی اومدی وگرنه نمیومدی؟
_نهههه.نه خدایی سرم شلوغ بود.

_حالا چی شده که تورو اینجا کشونده.

_اینقد بدجنس نباش.

راستش یه تصویر دیدم تو نمایشگاه دانشگاه.

خیلی شبیح به من بود.

قضیه چیه.

_هااا.

اون تصویر.

نه از تو نیست.

راستش از یه دختر بود که سه ماه پیش تو کافی شاپم دیدمش.

_خیلی بدجنسی.

_چییییه؟
_بابا شدم سوژه همه.به هرکی میرسم میگه منو شما عاشق هم هستیم
_إإإ.

اونا از کجا فهمیدن؟؟
_چقد بدجنسی تو.داری بهم متلک میندازی؟
_نه بابا.

فقط میگم دیگه همه فهمیدن.کاریش نمیشه کرد.

_بدجنس.

خدافظ...

_صبر کن....

چرا اینقد زود عصبانی میشی؟
خب مگه اشکالی داره؟
حالا بعدا به حسابت میرسم.

فعلا کلاس دارم.

_باشه بابا.

«سه روز بعد»
دارم گیتار میزنم.فک کنم دیگه زدم تو کار اهنگ.

وقتی دارم اهنگ نت پروفسور رو میزنم،سارا از راه میرسه.

_این چیه میزنی؟
_اهنگ مشهور یه پروفسور.

_این اهنگ مشهوره؟
اینکه اگه مار بشنوه هیپنوتیسم میشه بابا.

_نه بابا خیلی قشنگه خب.

_کجاش قشنگه.

حالا چی شده زدی تو اهنگ.

نکنه عاشق شدی.

_اره خب.

_جدا؟
کیه؟
نهههههه؟
خیلی بدجنسی.

_چیه مگه؟
_نمیشه.اینطوری نمیشه.

_چی نمیشه؟
خلاف که نکردم.

_نمیشه.نمیتونم من.

نمیتونم.

خیلی ببخشید.فکر نمیکردم اینطوری بشه.نمیدونستم کار به اینجا میکشه.

_چته تو؟
چرا اینجوری هستی؟
مشکلت چیه؟
از من بدت میاد؟
_نهههه.

نمیتونم کسی رو بخوام.ببخشید.خدافظ.

_چرا؟
...
خیلی حس بدیه.

چرا باید اینجوری بشه؟
چرا؟
با حال پریشون شروع میکنم به گیتار زدن.

خدای من.

این ریتم تمام سلول هامو به درد اورده.

چقدر دلنشین شده.

انگار تو یه دنیای دیگه هستم.

واقعا انگار تو رویا هستم.

خیلی گریه ام گرفته.

انگار هیچوقت اینقدر تنها نبودم.

##
##
یک سال گذشت.

بعد از اون نت من کلی نت دیگه درست کردم.

هر یک مناسب یک حال خاص.

افراد زیادی عاشق این اهنگ ها هستند.

ولی افراد دیگری هم هستند که این ریتم هارو مذخرف میدونند.

عجیب تر از هرچیزی اینه که تمام طرف دار های این نوع اهنگ، همه ناخوش هستن.

و عجیب تر از اون اینه که یکساله که هنوز هیچ دردی رو احساس نکردم.

هیچ وقت مریض نشدم.

بعد از یکسال،سارا با یه چهره خیلی بهت زده سر رسید.

وخیلی پریشون سلامی کرد.

_سلام.

من_سلام.

چی شده اومدی؟
_اومدم ازت معذرت بخوام.

خیلی معذرت میخوام که تورو شکستم.

_دیگه معذرت خواهی نکن.

_ازت دلخور نیستم.

ولی فراموشت کردم.

_خیلی خوش حالم.«با چشمان پر اشک»
خدافظ.

_صبر کن.قبل از رفتن خواستم یه چیزی رو بهت بگم.

الان میدونم خیلی ناراحتی.

این اهنگ حالتو بهتر میکنه.بهت قول میدم.

_باشه.

......
.....
..
اهنگ رو با تمام ارامش تمام کردم.

_خیلی ممنون.

خیلی قشنگ بود.

خیلی خیلی قشنگ بود.

_اما این همون اهنگی بود که اون روز زدم.فقط یه چیزای بهش اضافه کردم.

_الان بهتره.

_نمیدونم.شاید.

_ممنون.خدافظ.

_خدافظ.

..
یه جای این قضیه میلنگه.

چند روز بعد،از سر کنج کاوی میرم سراغ سارا.

میگردم ببینم دانشگاشون کجاست.

بالاخره دانشگارو پیدا میکنم.

از یکی میپرسم ببینم کسی اونو میشناسه؟
_سلام.ببخشید شما سارا میشناسید؟ اینجا درس میخونه.

_اره.چند روزیه دانشگا نمیاد.

_کسی رو میشناسی که باهاش در ارتباط باشه؟
_اره.

یه دختر به نام کتی هست.

اون دوستشه.

_اره میشناسمش.کجاست.

_کلاس داره.میتونید صبر کنید تا کلاسش تموم شه.

_باشه.

ممنون.

_خواهش
....
_سلام.

 
_اوه.سلام اقای هنرمند.

چی شده اومدین اینجا؟
دنبال سارا میگردم.

اون کجاست؟
_سارا بیمارستانه.متاسفم.

حالش خیلی بد بود.

_چی؟بیمارستان؟چی شده؟
کدوم بیمارستان؟
_نمیدونم.این ادرسشه.

باشه.دستت درد نکنه.خدافظ....

«بیمارستان»
_ببخشید!

خانم سارا پری کدوم بخشه.

_بخش 33.

ممنون.

_ببخشید اقا.سارا پری اینجا هستن؟
_اره.شما چیکارش هستید؟
_دوستشم.

_فعلا حالشون خوبه.سرطانشون واکنش خیلی عجیبی نشون داده.هیچوقت تا به حال این سرطان خوب نشده.ولی سرطانش کمی بهبود گرفته.این سرطان اونو تا یه سال دیگه بیشتر زنده نمیذاشت.ولی الان جای امید داره.

_چی؟
سرطان؟
مگه اون سرطان داره؟
_اره.مگه خبر نداشتید؟
_نه.خیلی خب ممنون.

خدافظ.

روی یه نیمکت نشستم.همه چیز برام عجیب هست.

سارا به خاطر سرطان نمیخواست با من باشه.

دیگه داشت کم کم گریم میگرفت.

من اونو ناراحت کرده بودم.

چه روزگار مزخرفی.

وقتی گیج ماجرا بودم،یک لحظه ماتم برد روی یه تصویر.

یه هرم از پیشرفت بیماری ها که به صورت خیلی عجیبی پشت سر هم ارایش گرفته بودند.

ریتمش دقیقا مثل ارایش هایی بود که من رو نت هام تنظیم کرده بودم.

یه عکس از ارایش گرفتم و حرکت کردم به طرف خونه.

از ارایش ها یک نمودار ترسیم کردم.و اونو به شکل یک نت در اوردم.

از رو گیتار اونو تمرین کردم.

اره.دقیقا این همون اهنگیه که روز اول یاد گرفتم.

این اهنگ ریتم خاصی داره.

شاید این ریتم اهنگه که باعث تسکین میشه.

اهنگ گیتار باعث میشه که هر سلول یا مولکولی یک ارایش خاص بگیره.

این همون چیزیه که پروفسور خواست بفهمم.

فورا سراغ سارا میرم و اونو پیدا میکنم.

...