قسمت (8)

حاکم با قطعیت پاسخ داد بالاخره که گیرت خواهم انداخت!آنوقت تو را به چوبی خواهم کشید و بلای دست خودت را روی خودت ازمایش خواهم کرد.

پاور گلوله ها را ارام بالا گرفت و فریاد زد من هیچ واحمه ای از مردن ندارم و میتوانم همین الان این هارا بر زمین بیاندازم و با فدا کردن جان بی ارزشم مردم شهرم را نجات بدهم.

حاکم با ترس رو به پاور گفت ارام باش جوان!قبول است من جلوی تو را نخواهم گرفت،میتوانی بروی!

پاور لبخندی زد و جواب داد به همین اسانی نیست.چند قدم که از تو دور شوم و تو احساس امنیت کنی دستور قتل مرا خواهی داد.پس باید با من تا دروازه حرکت کنی و اسبی برایم فراهم سازی.انوقت من از اینجا دور خواهم شد.

حاکم با خشم پاسخ داد اینگونه نمیشود!

پاور دست خود را مجددا بالا برد و تکرار کرد من باید بدانم که با امنیت از این جا خارج خواهم شد.پس اگر خودت برای جانت ترس داری پس جاش را به همراه من بفرست.میدانم که بشدت خواهان اموزش های که در سر اوست هستی.

حاکم کمی اندیشید و پاسخ داد چطور بدانم که او را نخواهی کشت؟

پاور لبخندی زد و پاسخ داد اگر بخواهم او را بکشم خود با او نیز فنا میشوم و اگر قصد چنین کاری را داشته باشم به جای او بر روی تو این کار را امتهان خواهم کرد.

حاکم از ترس سریعا قبول کرد و دستور داد تا چیزی که پاور میخواهد را فراهم سازند.

پاور ارام ارام به سمت دروازه شهر حرکت کرد و به دنبال او جاش و تعدای سرباز اطراف او را محاصره کرده بودند.

چند قدمی رسیده به دروازه پاور دست خود را بلند کرد و فریاد زد یک اسب میخواهم و میخواهم یکی از اشنایانم که در اینجا بیمار است را با خود ببرم که نام او بانو مارا است.هر گه سریع تر میخواهم اینجا باشند.

سرباز ها با تعجب با یک دیگر به بحث نشستند که ناگهان پاور با خشم فریاد زد منتظر چه هستید؟نشنیدید که حاکم چه دستوری دادند؟اگر جانتان برایتان ارزش دارد هر چه سریع تر این هارا بیاورید.

چند تن از سرباز ها به سرعت دست به کار شد و با سردرگمی حرکت کردند.

چند لحظه ای بعد یک اسب اماده کردند و پی ان چند طبیب ان زن بیمار را به انجا اوردند و سربع پاور سوار بر اسب شد و جاش نیز مادرش یا همان بانو مارا را پشت پاور سوار کرد و خود هم او را محکم گرفت تا از انجا فرار کنند و در همان لحظه شروع به دواندن اسب کردند.

سرباز ها که گیج و سرگردان بودند به انها نگاه میکردند که از قصر بیرون میرفتند.یکی از سرباز ها با شکست قطعیت با صدای بریده ای گفت:چه خبر است؟چه شد؟

سرباز دیگری در حالی که صلاحش در دستش بود ان را بر زمین انداخت و رو به بقیه سرباز ها کرد و گفت:انها مارا فریب داده بودند.سرورمان مارا خواهد کشت.من نیز اینجا نخواهم ماند.

سرباز خود را از زره و صلاح های جنگی ازاد کرد و با پای پیاده از دروازه خارج شد و فرار کرد و به دنبال او تعداد دیگری نیز به راه افتادند و فرار کردند.

جاش درحالی که سوار بر اسب،پشت پاور اسب را میتازاند با صدای بلندی فریاد زد تو یک نابغه ای مرد!

پاور با خوشحالی فریاد بلند تری کشید و گفت تو نیز همینطور!

جاش مجددا فریاد زد وضعیت مادرم وخیم است،باید هرچه زود تر او را به جایی امن ببریم.

هنگامی که انها به شهر رسیدند به سرعت خود را به خانه مرد نابینا رسانیدند و از او کنک خواستند.

پیرمرد بسیار خوشحال شد و در را به روی انها باز کرد و اجازه داد تا انجا پنهان شوند.

جاش مادرش مارا را بر روی یک زمین تخت نهاد و رو به پاور گفت اکنون علاج را از کجا بیاوریم؟

پاور با چهره ای مرموز پاسخ داد علاج همینجاست.چوب های که اینجا بستیم همان علاج ها بودند.

جاش غرق در تحیر بلند شد و پرسید منظورت چیست؟ان داروی سبز رنگ همان علاج بود و چاره اش فقط ان بود که ان را با چوب تماس میدادیم؟

پاور لبخندی زد و پاسخ داد درست است.بویی که از چوب بعد از اغشته شدن به روغن سبز تولید میکند باعث بیدار شدن از خواب زمستانی میشود.این ماده ایست که درخت فانوس زمستانی به هنگام طلوع بهار برای بیدار شدن خود تولید میکند.

با این تفاوت که ما ماده ای به همان شکل ساختیم که انسان را از هر خواب عمیقی بیدار میکند.

خاصیت این بیماری این است که با بیدار شدن بیمار بهبودی اش اغاز میگردد.

جاش-تو این هارا از کجا میدانی؟

من پیش از ان که خانواده ام را از دست بدهم پاهایم را هنوز نداشتم و تنها کاری که میتوانستم انجام بدهم مطالعه کردن بود.برای همین تمام کتاب های قدیمی و نوشته شده به دست کلیف جف رو مطالعه کردم و سعی کردم اون هارو عملی کنم.

پیرمرد نابینا-کلیف جف؟همان حکیم رویا پرداز که ادعا میکرد میتواند هرکاری انجام بدهد و هیچ وقت هیچ کدام از کارهاش عملی نشد؟

پاور-درست است پدر همان کلیف جف،اما من بعضی از کارهایش را عملی کردم.

جاش-اره خب شاید اون اشتباه کارهاشو انجام میداده.خب حالا اون کتاب ها کجا هستند؟

پیرمرد-مکتبخانه حکیمان.

پاور-امممم.فکر کنم اون کتاب خانه دیگه وجود نداره.

پیرمرد-ظاهرا چیزی که نسوخته باشی نیست!

جاش-پس مادرم چه موقع بهتر خواهد شد؟

پاور-به این آسانی که نیست.باید مجددا آن دارو ررا تهیه کنیم و بسیار لازم است که فقط چوب درخت فانوس باشد که بسیار کم یاب هم هستند.

جاش-تو قول داده ای که مادرم را درمان خواهی کرد.خواهش میکنم او را مداوا کن.

پاور-نترس دوست من،اگر من باعث آنم که او بیمار است پس خود هم او را درمان خواهم کرد و به تو قول خواهم داد که بیش از این عذابی نخواهد کشید.بزودی مادرت را دیدار خواهی کرد.

جاش-متشکرم دوست من.تا همیشه قدر دان تو خواهم بود.

پیرمرد-نمیخواهم وارد مسائل شخصیتان شوم،اما مگر مادرت چه بلایی به سرش امده؟چرا هیچ سخنی نمیگوید!

پاور-پدر مشکلی نیست.ما را ببخشید که مزاهمتان شدیم.قول میدهیم زودتر مرخصتان شویم.

پیرمرد-پسر جان اگر اینجا زندگی هم میکردید من نارازی که هیچ،بسیار خوشحال هم میشدم.زندگی من با تنهایی به پایان رسیده است چه برسد به این که چشمانم هم نابینا هستند.دیر یا زود است که درحالی که جلوی پایم را نمیبینم حلاک سرنوشت شوم.

پاور-مگر من مرده ام پدر.من هم همانند تو تنها هستم.خانه ام هم به دست سرباز های حاکم نابود شده.قول خواهم داد از این به بعد مزاهم تو خواهم شد.

پیرمرد-اه پسر جان،نگو مزاهم بگو فرشته ای از بهشت.اگر اینجا بمانی تمام هستی ام را به تو خواهم بخشید.

پاور-این چه حرفیست پدر.

جاش-این سخن ها را کنار بگذارید مادرم هنوز بیمار است.چاره ای بیاندیشید.

پاور-باید شب بشود.اکنون بیرون برویم مکان ما را پیدا خواهند کرد.

جاش-بگذار من بروم،قبل از این که سربار ها مرا بیابند خواهم برگشت.

پاور-نمیشود.کمی ارام باش.مقداری چوب از باقیمانده چوبی که به در بسته ایم جمع اوری کن و بیاور.فعلا از پیشرفت بیماری جلوگیری خواهد کرد.

جاش-اکنون میروم.

پیرمرد-پسرجان!تو مرد بسیار مرموزی هستی!کارهایت بسیار شبیح به جادوگر های باستان هستند.

پاور-جادوگری وجود ندارد پدر.انها افسانه اند.اما اینها همه دانش هستند.

پیرمرد-وجود دارد پسر،کتاب اخر کلیف جف را نخواهنده ای مگر؟

پاور-مگر پنج کتاب بیشتر نوشته بود؟

پیرمرد-شش کتاب پسر.هفت قلم،!!نام اخرین کتاب اوست.کلیف جف تنها یک مرد نبود بلکه شش مرد بودند که هر بار بعد از نوشتن کتابشان ناپدید میشدند.استاد کتاب اول نامش کلیف جف بود که نام او بر روی کتابش مهر و موم شد و به هر استاد قرن جدید کلیف جف اعضم میگفتند.استاد دوم نوه کلیف جف بود که بعد از نوشت کتاب دومش به نام باور کتاب کلیف جف باتل شد و استاد سوم یک زن چینی بود که معروف به مار در آستین بود و او را به جرم قاتل سیاه به سلیب بستند.استاد چهارم اسم واقعی اش شمس بود که نام کتابش را نیز شمس و قمر گذاشته بود و معروب به حکیم اسمان ها بود و استاد پنجم یک مرتاض هندی بود که هیچ وقت هیچ کس به درستی او را نمی دید.

پاور-خب؟استاد ششم چه؟

پیرمرد-او یک ساده لوح بیچاره بود که مقلد های کتاب پنجم بعد از باتل شدن کتاب پنجم کتاب ششم را دزدیدند و هنگامی که سعی کردند رمز کتاب را از او بگیرند او را به قتل رساندند.

پاور درحالی که مات و گوش به حرف او بود لبخندی زد و گفت:این ها را از کجا میدانی؟اگر واقعیت دارند پس چرا هیچ کس از جادو سخنی نمیگوید؟چرا سخنی نیامده که کسی تاکنون این کار را انجام داده باشد.

پیرمرد-شش نفر تاکنون در تاریخ بشریت برای این کار تلاش کرده اند این شش نفر.کسی نمیداند زیرا مقلد های کتاب رمز ها را بین خودشان انجام میداند انها انقدر قدرتمند شده اند که هیچ کسی نمیتواند جلوی انها را بگیرد.

پاور-پس چرا تو هنوز زنده ای؟

پیرمرد-شاید من زمانی عضو مقلد ها بودم.طبق چیز هایی که شنیده ام استاد هفتم می تواند همه چیز را تغیر بدهد.شاید منجی ماست.

پاور-این ها فقط افسانه اند.وگرنه با این چیزهایی که تو میگویی دنیا گونه دیگری بود.شاید تاریکی و شاید هم روشنایی.حتی اگر این چیزهایی که تو میگویی حقیقت داشته باشد فقط دانش هستند.چیزهایی که من درون کتاب های او تا پنجم خوانده ام فقط دانش بودند.جادو حقیقت ندارد.فقط دانش است.