قسمت (7)

حاکم از وضعیت خشمگین و بی صبر شده بود.جاش درخواست صحبت با حاکم را داده بود و بعد از اسرار بیش از حد بالاخره حاکم با جاش دیدار کرد و به جاش اجازه سخن را داد.

جاش با نگرانی به حاکم گفتند تا او را مهلت دهند تا سعی کند تا از او حرف بکشد.

حاکم با خشم رو به جاش فریاد زد تو فکر کرده ای او با کسی که به او خیانت کرده است صحبت میکند؟

جاش با ارامی و ترس پاسخ داد میدانم که او چه وضعیتی دارد و میتوانم او را رازی به سخن گفتن کنم.او به این دلیل سخنی نمیگوید زیرا من به او خیانت کرده ام و اگر من با او سخن بگویم این سکوت را خواهد شکست.

حاکم از شنیدن حرف جاش کمی ارام گرفت و کمی با خود اندیشید و بالاخره اجازه ملاقات با پار را به او داد.

نگه بان جاش را به سیاه چال شکنجه هدایت کرد و هنگامی که جاش به انجا رسید رو به نگهبان کرد و از او خواست تا تنهایی با او صحبت کند و نگهبان مخالفت خود را پیش کشید.اما جاش رو به نگهبان کرد و با قاطعیت گفت این دستور حاکم است و من باید تنهایی با او سخن بگویم.

نگهبان کمی عقب کشید و در بیرون از سیاه چال منتظر ماند.

جاش به ارامی به پاور نزدیک شد و چهره عبوس و درهم شکسته او را تماشا میکرد و با شرمساری رو به او گفت:

من را ببخش.همه اینها تقصیر من است.میدانم درمورد من چه اندیشه ای داری.

پاور سرخورد را به سختی بالا اورد و در چشمان او خیره شد و با صدای بریده ای پاسخ داد تو مأمور بودی تا جاسوس من شوی چرا باید از تو انتظار دیگری داشته باشم؟

جاش اشک در چشمانش جمع شده بود و با صدای بغض گرفته ای گفت:

درست است من به تو خیانت کردم.با وجود ان همه!تو با من مثل برادر خود رفتار میکردی و من به تو خیانت کردم.

پاور-ادامه نده!از اینجا برو!

جاش-گوش کن!باید با تو حرف بزنم!

پاور با صدای بلند و خشمگین فریاد زد گفتم از اینجا برو!نمیخواهم با تو سخن بگویم،چه میخواهی بگویی،این که ان سرباز ها را درمان کنم؟انها نمیمیرند همین برایشان کافیست!

جاش-به من گوش کن،من برای خودم نیستم و برای حاکم هم به اینجا نیامده ام.مادرم دچار این بیماری شده.او کسی را ندارد که مراقبش باشد و خودت گفتی که بدون مراقبت خواهد مرد.

پاور-مادرت؟درست است!تمام مدت هر چیزی که به من گفتی دروغ بود!شک ندارم نامت هم جاش نیست!

جاش-من را نگاه کن مرد! ان طور نیست که تو فکر میکنی!من هیچ دروغی جز ان که جاسوسی تو را میکردم نگفتم.این واقعیت بود و من پدرم را از دست داده بودم و به این شهر امدم تا مادرم را پیدا کنم.اما با حاکم روبه رو شدم که مادرم را اسیر کرده بود و به من گفته بود که مادرم را خواهد کشت اگر این کار را انجام ندهم.اکنون حاکم مادرم را نکشت و این طاعون توست که او را میکشد!به من کمک کن مرد!نه به خاطر من!به خاطر مادرم.

پاور-نمیتوانم حرف هایت را باور کنم!واقعیت این است که تو یک دروغ گویی و یکی از خدمتکاران حاکم هستی!اینبار فریب تورا نخواهم خورد.از اینجا گمشو.

جاش-التماست میکنم.مادرم دارد میمیرد.تو خودت مادرت را از دست دادی.بزار من تا میتوانم مادرم را نجات بدهم.

پاور-اسمی از مادر من نیاور!!چطور میتوانی اینگونه نقش بازی کنی؟

جاش-چگونه میتوانم به تو ثابت کنم.به من بگو!جان مادرم در خطر است!مدت زیادیست که بیمار مانده!انها نمیگذارند که او را کمک کنم.از تو خواهش میکنم راهی بیاور که بتوانم به تو ثابت کنم که حقیقت را میگویم.

پاور-من را بیرون بیاور تا حاکم را بکشم!

جاش ناگاه یک عان جا خورد و با تعجب پرسید چه میگویی؟من را بازی میدهی؟

پاور-ثابت کن که به حاکم وفادار نیستی!به من کمک کنم تا آزاد شوم و حاکم را بکشم!

جاش-دیوانه شده ای؟نمیتوان حاکم را کشت و اگر هم او را بکشیم مادرم را خواهند کشت!

پاور-مرا آزاد کن من هم تضمین میکنم اگر حرف هایت صحت داشته باشد مادرت را نجات خواهیم داد!

جاش-چطور؟چطور امکان پذیر است؟

پاور-تاکنون به نقشه های من شک داشتی؟

جاش-چه کنم؟من باید چه کاری انجام بدهم؟

پاور-نقشه این است!زمانی که نقشه را اجرا کردی من علاج را به تو خواهم داد.ابتدا حاکم را رازی میکنی تا تو را به خانه من بفرستد و این بوته ها را به اینجا بیاوری تا علاج را بسازم.علاجی که علاج کار ماست نه علاج بیماری!

جاش-توپ اتش زا؟

پاور-اری،باید او را رازی کنی که بگذارد همینجا علاج را بسازم و به تو بدهم که برای او ببری!بگو در این صورت همکاری خواهم کرد.

جاش-میدانم چه کنم!اما به من قول بده که مادرم در امنیت کامل خواهد بود.قول بده او را نجات خواهی داد!

پاور-مادرت را بسپار به من.تمام این چیزهایی که به تو میگویم را برایم بیاور،،....

جاش ارام از سیاه چال بیرون زد و از حاکم اجازه صحبت خواست و حاکم او را به داخل خواند.

جاش با چهره ای موفق نزد حاکم رفت و به او چنین گفت:

ای حاکم دانا.من از او حرف کشیدم.او را مجاب به همکاری کردم.اما باید مرا اجازه دهید تا برایش چیزهایی که لازم دارد را فراهم کنم تا علاج را فراهم کند.

حاکم-میدانستم تو مرد باهوشی هستی!وصایل را فراهم ساز و او را اجازه ده تا بیماران را شفا دهد و خود سعی کن راه کارش را یاد بگیری.

جاش-جناب حاکم بزرگ،اما او فرد خطرناکیست ممکن است هنگامی که از سیاه چال بیرون اید سعی بر کاری کند.

حاکم-تو بسیار باهوش هستی!درست است بگذار همانجا کارش را انجام بدهد و علاج را از او بگیر.

جاش-اطاعت میشود حاکم بزرگ.

جاش ارام از کنار حاکم مرخص شد و به سمت خانه پاور روانه شد.پس از پیدا کردن گیاه ها به سمت قصر روانه شد و اولین فرصت به سیاه چال عازم شد.

جاش نگهبان را مجددا مجبور به بیرون ماندن کرد و گیاه ها را به دست پاور رسانید!

پاور گیاه ها را از او گرفت و رو به جاش کرد و گفت این کار باید به دور از چشم تو باشد و من هنوز به تو اعتمادی ندارم.پس این کار را زمانی انجام میدهم که تو روش ان را نخواهی به دست حاکم برسانی!

جاش-لبخندی زد و پاسخ داد من تنها یک هدف دارم پس کارت را اسوده خاطر انجام بده.

پاور یک روز تمام مشغول شد و تنها کاری که لازم بود ان بود که معجون را زیر نور افتاب قرار میدادند تا خاکستری از ان باقی بماند.

جاش خاکستر ها را نزد پاور برگرداند و پاور خاک بوته اخر یا بوته روغن سفید را کنار ان بست و به شکل یک توپ کوچک در اورد.

تا شب توپ های زیادی اماده کردند و جدا از انها کار اخر را یا زهر عقرب که نقشه ای برای حاکم بود اماده کردند و جاش اماده به اجزا در اوردن نقشه بود.

جاش نگهبان را صدا کرد و هنگامی که در سیاه چال باز شد نگهبان را از میان برداشت و پاور از سیاه جال خارج شد. 

هنگامی که کاملا از سیاه چال خود را بیرون کشاندند با دسته ای از سرباز ها مواجه شدند که این برای شروع کار به هیچ وجهه مناسب نبود.

پاور به سرعت یکی از توپ ها را بر زمین انداخت و اتش گریبان سرباز ها شد و هنگامی که انها درگیر اتش بودند پاور و جاش از انجا دور شدند و گوشه ای پنهان منتظر نشستند.

سرباز های نگهبان به سمت سرباز های اتش گرفته حرکت کردند و پاور موقعیت مناسبی برای ادامه دادن یافت و به سمت استراحت گاه حاکم حرکت کرد.

مخفیانه از میان مسیر ها عبور کردند و خود را به انجا رسانیدند.

پاور از جاش خواست تا مادرش را پیدا کند و به مسیر موعود برود تا خود را به او برساند.

جاش مخالفت خود را اعلام کرد اما تصمیم پاور قطعی بود و باید تنهایی کارش را انجام میداد.

ارام بلند شد و به سمت استراحت گاه کوتاه کوتاه قدم برداشت و یک باره داخل شد که با سربازان زیادی غافل گیر شد و حاکم را اماده و خشمگین دید.

پاور کاملا گیر افتاده بود و به سختی راهی به ذهنش میرسید.

حاکم فورا از جای خود برخواست و قدمی جلو تر امد و با لحن شیطانیی رو به پاور گفت:چه فکری میکردی؟که من را به همین اسانی وارد استراحت گاهم شوی و به قتل برسانی؟

همین را که گفت تعدای سرباز جاش را داخل اوردند.پاور با دیدن جاش بشدت جا خورد و رو به حاکم کرد و گفت اگر اسیبی به او وارد کنید هیچ کس از این جا جان سالم به در نخواهد برد.

حاکم ناگاه گلوله ها را در دست پاور دید و یک لحظه جا خورد و به سرباز ها دستور داد کار اشتباهی انجام ندهند و رو به پاور کرد و با لحن ارامی گفت:

جوان سرسختی هستی!اگر کسی مثل تو کنار من خدمت میکرد اکنون پادشاهی بزرگی را تشکیل داده بودم.هردوی شما جوان های باهوش و دانایی هستید!به من خدمت کنید تا نه تنها از جان شما بگذرم بلکه شما را ثروت مند ترین اشراف هایم کنم.

پاور با خشم پاسخ داد ما گول کار های پلید تو را نخواهیم خورد و هرگز علاقه ای به زورگویی به مردم فقیر کنار تو نداریم.

در همان هین جاش جلو کشید و رو به حاکم گفت من میپیوندم و به تو خدمت میکنم.دیگر نمیخواهم اینگونه زندکی کنم.

پاور با چهره ای متحیر شده به جاش خیره شد و با خشم گفت تو یک خائن کثیف هستی ای ملعون.

در همان هین حاکم با صدای بلندی خندید و رو به جاش کرد و به او گفت ان جوان را بکش و خود را ثابت کن!

جاش مشت خود را باز کرد و یک گلوله به حاکم نشان داد و به او گفت بگذارید این را به شما هدیه کنم تا خودتان از قدرت ان آگاه شوید.من طرز ساخت ان را کاملا یاد گرفته ام سرورم.

حاکم با دیدن گلوله بسیار متحیر شد و از یکی از سربازن خواست تا گلوله را برای او بیاورد.

حاکم گلوله را ارام در دست گرفت و با دقت به ان خیره شد.

حاکم درحالی که متحیر مانده بود رو به پاور کرد و گفت تو دیگر استفاده ای برای من نداری.

پاور دست خود را بالا برد و جواب داد اما هنوز هم گلوله های در دست من هست و اگر اشتباهی انجام بدهی این سه گلوله لازم است تا همه ما رنگ خورشید صبح را نبینیم.