قسمت (6)

پاور دسته دیگر چوب ها را برداشت و درون گاری اش بست.

جاش کمی نزدیک شد و بعد از کمی کلنجار رفتن بالاخرع پرسید میشود بپرسم چرا این کار را انجام میدهیم؟اخر با عقل جور در نمی آید!شبیح به کار های نا معقولیست.

پاور لبخندی زد و گفت متوجه نشده ای که چوب ها خیس باشند؟

جاش پاسخ داد اری،من را درست بفهمان،هیچ یک از کارهایت را نمیفهمم.اگر نمیدیدم که چطور پای مرا شفا دادی میگفتم دیوانه ای!

پاور پاسخ داد نگران نباش!میفهمی!فقط این را بدان که ان مایعی که به چوب ها اغشته کرده بودم همان دارویی است که با ان صورت ان پیرمرد نابینا را شفا دادم.داروی قدرتمندی است و تمام مریضی های پوستی را شفا میدهد.

جاش با حالت نامفهمومی نا امید نشست و هیچ حرفی نزد.اندکی تأمل کرد و سپس پرسید میخواهم بعدا مرا یاد دهی که این کار هارا انجام بدهم.

پاور لبخندی زد و جواب داد باشد،هیچ ایرادی ندارد.

بلند شدند و دسته دوم چوب ها به نیمه دوم شهر بردند.

در این گوشه از شهر بعضی از مردم شبانه را بیدار در کوچه ها پرسه میزدند و یا خود را به کاری مشغول میکردند.

انها باید تک به تک چوب ها را به صورت پنهانی از میان مردم عبور میدادند.

بالاخره صبح شد و انها کار خود را به پایان رساندند.

اکنون مردم صبح خیلی زود هنگامی از خانه بیرون میزدند اولین چیزی که با باز کردن درب خانه ان را لمس میکردند ان چوب بلند بود.

اما اتفاق عجیب انجا بود که صاحبان خانه ها هنگامی سعی میکردند چوب را از خانه خود جدا کنند ان قصمتی را که در دست میگرفتند کاملا کنده میشد و در دستان انها خورد میشد.

تمام مردم با دیدن ان وضعیت شکه شده بودند.

اکثر انها ان را به چشم نفرین میدیدند و چوب را دور میریختند اما تکه های خورد شده ان هرگز قابل دور انداختن نبودند.

سربازان حاکم برای بررسی وضعیت به اکثر نقاط شهر پراکنده شده بودند.

عصر داغ هنگامی که خورشید در دل اسمان بود ناگاه چهره خورشید در میان اسمان ناپدید شد.

گرد و غبار عجیبی بالای سر شهر بلند،شد و به همراه ان حشرات عجیبی هم به شهر حمله کردند.

تمام مردم به خانه هایشان پناه گرفتند و مدام دعا میکردند تا نفرین از انها پاک شود و خداوند انها را ببخشد.غافل از انکه ان یک نفرین خدا نبود.

حشرات مگس ها سرباز ها را از شهر رهاندند و بسیاری از انها را تا نوک انگشتانشان کبود کردند و نیم ساعتی بعد شهر ارام شد.

مردم از خانه هایشان ارام بیرون زدند.

هیچ خبری نبود.شهر کاملا ارام بود.همه صحیح و سالم بودند.مردم متعجب از انکه چه اتفاقی رخ داده بود.

حاکم از اتفاق ان حشرات بسیار خشمگین شدند و سرباز ها را از ترک بیجای شهر تنبیح کردند.

مدت ها گذشت و عده ای از سربازان دچار پریشانی خاصی میشدند و حاکم از وضعیت پیش امده بشدت ناراضی بودند.

جاش هنوز خانواده خود را نیافته بود و مردم روز به روز معترض تر از وضعیت حاکم میشدند.

حاکم نیز با وجود وضعیت نابسامان نیرو های خود ،تحت فشار مردم قرار گرفته بود و این وضعیت پیشرفت حاکم را کند تر میکرد.

حاکم بزرگان خود را برای چاره جویی گرد کرد و از انها چاره ای خواست.

بیماری به سرعت دامان نیروها و نامداران حاکم را گرفت و اسیب بزرگی به تجارت حاکم وارد کرده بود.

از طرفی وضعیت بسامان مردم رعیت موضوعی بود که حاکم را بشدت به شک واداشته بود.

تعدادی از عالمان برای بررسی نوع بیماری و چاره اندیشی به کار نشستند و تشخیص انها بدون نتیجه ماند.بیماری فقط یک بیماری نبود،فعالیتی شبیح به طاعون داشت اما متفاوت تر از انچه طاعون بر سر مردم می اورد.

بیمار به خواب عمیقی فرو میرفت و کبودی های عجیبی در اکثر نقاط بدنشان به وجود می امد. اما هیچ یک از بیماران بر اثر ان به هلاکت نمیرسیدند و یا هنوز نرسیده بودند.

عالمان دستشان از چاره اندیشی کوتاه مانده بود و حاکم عده ای از انها را به دلیل کوتاهی به زندان افکنده بود.

مشاوران از حاکم طلب دور شدن میکردند تا از بیماری در امان بماند و حاکم به هیچ وجهه قصد عقب نشینی را نداشت.

برای همین عده ای را به اجبار واداشت تا در میان مردم به تحقیق بنشستند تا در باره ان که چرا مردم از بیماری در امان مانده اند چاره ای بیابند.

نه هیچ نتیجه ای یافت میشد و نه مردم نسبت به ان اطلاعی داشتند که برای انها بازگو کنند.

پاور در میان مردم به مداوای اسیب دیده گانی که در اتش سوزی اسیب دیده بودند می پرداخت.بسیاری از مردم از او دوری میکردند اما با وجود کینه ای که مردم از او به دل داشتند به کمک او نیاز داشتند و پاور به هر طریقی انهارا وادار به همکاری میکرد.

جاش مدتی از پاور اسرار داشت تا راز های خود را با او درمیان بگذارد و با او به حرف بنشیند اما پاور با وجود کار بسیار اسوده نمیگشت تا او را در جریان میگذاشت.

تا اینکه یک روز پاور جاش را به جنگل برد و بوته های ور رمز و راز را برای او بازگو کرد.هنگامی که دسته ای از بوته ها را تهیه کردند پاور رو به جاش کرد و به او گفت این گیاهان را میبینی؟

جاش با کنجکاوی پرسید اری چرا مگر؟

پاور ادامه داد این بوته ها ریشه طاعون نامیده میشوند.

اگر این بوته ها را با نمک بجوشانی سمی از لجنشان تولید میشود که میتواند در مدت کمی یک بیماری وحشت ناک را اوج دهد که باعث مرگ و میر زیادی خواهد شد.

جاش با پریشانی پاسخ داد تو ان کار را کردی؟به من بگو که تو باز هم باعث مرگ ان همه ادم نیستی!

پاور بدون توجه ادامه داد:

اما اگر به جای نمک انها را با قارچ سمی بجوشانی از انها سمی سرخ تهیه میشود که میتواند بیماریی را به اهستگی اوج دهد که باعث خواب عمیقی درون بیمار میشود که او را بشدت ضعیف میکند.

جاش-انها را میکشد؟به من بگو انها را میکشد یا خیر؟

پاور-اگر بیمار بدون مراقبت باشد با گذشت زمان و ضعیف شدن ممکن است بمیرد اما احتمالش بسیار کم است.

جاش-پس تو یک جادوگر طاعونی!جادوگر سیاهی!

پاور-خیر من قصد اسیب زدن به مردم را ندارم و فقط میخواهم حاکم دست از این شهر بردارد.من فقط کاری را انجام میدهم که میدانم و هیچ جادویی در کار نیست.

جاش بدون هیچ سخنی به سمت شهر حرکت کرد و پاور را همانجا تنها گذاشت.

پاور از رفتار او بسیار متعجب شد و بدون انکه از او چیزی بپرسد به سمت خانه حرکت کرد.

صبح فردای ان روز جاش سرو کله اش پیدا شد و پاور به محض دیدن او از او پرسید شب را کجا بودی!

جاش چهره اش تغیر کرده بود.چیزی در ان میان بود و پاور در پی فهمیدن ان بود.جاش به ارامی رو به پاور کرد و به حالت مرموزی پرسید این بیماری هیچ علاجی هم دارد!

پاور از شنیدن ان حرف بشدت شکه شد و از جاش پرسید چرا مگر، اتفاقی برایت افتاده؟

جاش با اسرار مجددا پرسید میخواهم بدانم، هست یا نیست!

پاور با شک و تردید پاسخ داد اری هست ،من قبل از به وجود اوردن سم ،پادزهرش را ساخته بودم.

جاش ارام از جای خود بلند شد و گفت من بشدت خوابم گرفته.شب گذشته اصلا نخوابیدم.

پاور از رفتار جاش بشدت مشکوک شده بود، بدون هیچ سخنی ارام از خانه بیرون زد و به شهر رفت تا به کار خود ادامه دهد.

دم دم های غروب پاور به خانه باز گشت و در کمال ناباوری خانه را درهم شکسته دید و متوجه شد کسانی که به انجا تجاوز کرده بودند تمام چیزهایی که لازم به نظر میرسید را دزدیده بودند.

خبری از جاش نبود.پاور بشدت درهم شکسته شده بود.تمام زحماتش و تمام دارایی که برایش به جا مانده بود از بین رفته بودند.ارام و نا امید انجا نشست و سرش را پایین انداخت.

هیچ خبری از جاش پیدا نشد و چندین روز گذشت و پاور در تلاش برای بازسازی خانه بود،اما باز سازی خانه کار بسیار دشواری بود.

مدتی گذشت و پاور درمانده از یافتن دزد ها بود و متعجب از ناپدید شدن ناگهانی جاش بود.

تا اینکه بعد از گذشت روز های بسیار،سروکله جاش پیدا شد اما این پیدا شدن خارج از انتظار پاور بود.

جاش از ابتدا به پاور خیانت کرده بود و معلوم بود که برای حاکم کار میکرد و از ابتدا یک جاسوس بود.

پاور ناباورانه ماتم گرفته بود.چندین سرباز که همراه انها جاش هم بود اطراف پاور را محاصره کرده بودند و پاور بدون هیچ عکس العملی به چشمان جاش خیره مانده بود.

نگاهی غصبناک به او گرفته بود که جاش را بشدت در هم اویخته بود.

جاش با شرمساری روی خود را برگرداند و به راه خود حرکت کرد و سرباز ها پاور را به دنبال او میکشاندند.

جاش مدام با خود کلنجار میرفت تا با پاور سخن بگوید اما پاور غرق در سکوت بود و به ارامی راه خود را پیش میگرفت.

به قصر حاکم وارد شدند و نزد حاکم حضور پیدا کردند.حاکم به محض ورود انان لبخندی شیطانی به پاور کرد و با ظاهر دوستانه ای رو به پاور کرد و به او خوش امد گفت.

پاور همچنان سکوت کرده بود.

حاکم از سکوت پاور و چهره ای که به خود گرفته بود اگاه بود و از همین رو با لحن ارامی گفت:میدانم که تو هیچ دلخوشیی به اینجا بودن نداشته ای و میدانم که بشدت از این جوان خشمگین هستی!

اما برای این تورا به اینجا نیاورده ام.من جاش را سر راه تو قرار دادم تا راز ان توپ های اتش زا را از تو بفهمد اما چیزی که بدست اورده ام این بیماری لاعلاجیست که به جانمان انداخته ای.شاید تو یک جادوگر شیطانی باشی اما نمیتوانی با من در بیافتی.

این سرباز برای من از پادزهری که تو ساخته بودی سخن گفت اما سرباز های من تمام خانه تو را زیرو رو کردند و تمام دارو های تو را بررسی کردند و بر روی بیماران ازمایش کردند اما هیج نتیجه ای پیدا نشد.

اکنون به من میگویی که راه علاجی که تو از ان سخن می گفتی چه بود یا تو را همین جا خواهم کشت.

پاور همچنان غرق در سکوت مانده بود و هیچ سخنی بر زبان نمی اورد.

حاکم با عصبانیت درخواست خود را تکرار کرد اما هیچ سخنی از پاور شنیده نمیشد.

سکوت پاور حاکم را بشدت خشمگین کرده بود که سریعا دستور داد که پاور را به زندان بیفکنند و او را شکنجه دهند تا به سخن بیاید.

چندین ساعت پاور مورد شکنجه قرار میگرفت اما پاور حتی ناله ای از شدت شکنجه ها نمیکشید و کاملا در سکوت بود.