قسمت (5)

درحالی که درون جنگل جاش به دنبال پاور جستجو میکرد و گویی گم شده بود پاور به خانه برگشته بود و از نبودن جاش متعجب شد اما به خود گفت ممکن است هنوز برنگشته باشد.

چندین ساعت پاور مشغول اماده کردن چیزی بود که هیچ کس فکر نمیکرد که چه عواقبی بعد از ان بود.

مایعی سبز رنگ درون بشکه های چوبی اماده شده بودند و پاور تمام چوب های تراشیده را اغشته به ان کرد و بعد از اغشته کردن چوب ها به ان مایع سبز رنگ چوب ها ابتدا کمی سبز روشن و سپس به رنگ تیره در امدند.

نزدیک به غروب پاور از برنگشتن جاش از روز قبل ان متعجب شد.

از طرفی با خود فکر کرد شاید خانواده خود را پیدا کرده بود و از طرفی هم این را میدانست که با وجود پیدا کردن خانواده اش نیز برای خداحافظی هم بر خواهد گشت.

برای همین مدتی صبر کرد و با خود فکر کرد که ممکن بود که به دنبالش در جنگل گم شده باشد،پس راهی جنگل شد و کمی مانده به تاریک شدن هوا به جستجو در نقاط خطرناک جنگل به جسجوی جاش پرداخت.

پاور با صدای بلند جاش را صدا میکرد اما هیچ صدایی از او به گوش نمیخورد.پاور از کودکی جنگل را به خوبی میشناخت به همین خاطر با خود فکر کرد شاید درون تله های شکارچیان گیر افتاده بود.

به سمت تاریک ترین و شلوغ ترین نقطه جنگل راه افتاد و به جستجوی جاش پرداخت.

پس از مدتی جستجو جاش را درحالی که بیهوش درون تله ای که پای او را زخمی کرده بود پیدا کرد.

به سرعت او را آزاد کرد و به سختی او را بر پشت خود حمل کرد و به سمت خانه روانه شد.

جاش هنگامی که چشمان خود را باز کرد و خود را در خانه پیدا کرد سریعا بلند شد و با تعجب به اطراف خیره شد.

در ان هنگام متوجه پای زخمی خود شد که با پارچه سیاهی بسته شده بود.

به ارامی بلند شد و نام پاور را صدا کرد و سپس سعی کرد پارچه را به ارامی از روی پای خود جدا کند.

در ان هنگام ناگاه پاور داخل شد و رو به جاش با تأکید گفت حای تو بودم ان را باز نمی کردم.

جاش با ناراحتی گفت چه بلایی به سرم امده؟چطور مرا پیدا کردی؟

پاور لبخندی زد و گفت درون منطقه شکارچیان پیدات کردم و زخمی شده بودی.شانس اوردی درون تله های گودالی نیافتادی.

جاش درحالی که صورتش سرخ شده بود پرسید پایم مشکلی برایش به وجود امده؟

پاور لبخندی زد و پاسخ داد اگر من نمیبودم شاید لازم میشد اون رو قطع کنید.

جاش-خب؟

پاور-خب دیگه من که هستم جایی که نرفتم!

جاش-خب یعنی الان خوب میشه یانه؟

پاور-البته،مثله اینکه من پاهام فلج بود ها؟

جاش با چهره ای موفق نفسی کشید و رو به پاور پرسید خب تو کجا بودی؟

پاور با چهره ای موفق جواب داد بالاخره پله اول برداشته شد.تمام چوب ها اماده هستند.امشب باید تمام چوب ها را به خانه هاشون برسونیم.

جاش با نا امیدی نگاهی به پاهای خود کرد و در جواب گفت بسیار عالیست.پس خریداران از قبل مشخص شده بودند!خوب است که کاری را در پیش گرفته ای،اما چوب ها چه ارزشی برای مردم دارند؟

پاور لبخندی زد و جواب داد نترس.چوب ها برای فروش نیستند.امشب با یک دیگر کار انهارا تمام میکنیم.

جاش با نا امیدی نگاهی مجدد به پای خود انداخت و همچنان در سکوت ماند.

پاور سریعا موضوع را گرفت و با لبخندی جواب داد نترس تا امشب پاهایت اماده مسافرت خواهند بود.

جاش با تعجب رو به پاور کرد و پرسید چطور؟

پاور مجددا پاسخ داد یک خراش ساده بود و اکنون خوب شده است.

جاش سریعا پارچه ای که روی زخمش بسته بود را کنار زد و با تعجب خراشی کوچک روی پای خود دید که چندان مهم نمیبود.با تعجب رو به پاور پرسید مگر چنگال های ان تله چقدر ضعیف بودند که هیچ خراشی روی پای من نیست؟

پاور با لبخندی پاسخ داد: ،بود اما خوب شدند.

جاش که گیج و متحیر مانده بود چیزی نگفت و اندکی بعد از خانه بیرون زد و گفت میخواهد کمی نان بخرد.

شب هنگام پاور گاریی از انبارشان برداشت و یک دسته از جوب ها را درون ان قرار داد و جاش را صدا کرد تا عازم سفر شوند.

جاش سریع بیرون امد و پاور را همراهی کرد.

در گوشه ای از شهر که کم رفتو امد ترین نقطه شهر بود پاور دسته چوب ها را باز کرد و یکی از چوب ها را به ارامی به یکی از خانه ها دوخت.

جاش از دیدن ان کار بسیار متعجب زده مانده بود و میخواست چیزی بپرسد اما بدون حرفی چوب ها را به دست پاور می رساند.

پنج خانه ای را یک به یک چوبی به ارامی می بستند و می رفتند تا این که یکی از صاحبان خانه ها با صدای ضربه ای بیدار شدند و پاور سریعا جاش را جلوی در خانه فرستاد و خود گوشه ای به همراه چوب ها پنهان شد.

جاش که ترسیده و متعجب از ان کار بود سعی بر فرار کرد که در خانه باز شد و یک مرد بزرگ با صدای خراشیده ای پرسید چه میخواهی؟

جاش با ترس و اظطراب پاسخ داد گشتنه بودم کمی اب و غذا میخواستم!

صاحب خانه بدون هیچ حرفی در را بست و جاش سریعا برگشت و چند قدمی نرفته بود که در خانه مجددا باز شد و ان مرد با صدای بلند فریاد زد کجا میروی مگر نان نمیخواستی؟

جاش با تعجب برگشت و در کمال تعجب مرد را با یک قطعه نان و یک کوزه اب دید.به ارامی برگشت و نان و اب را از ان مرد گرفت و از او تشکر کرد و به ارامی دور شد.

هنگامی که صاحب خانه در خانه خود را بست پاور سریع بیرون امد و به سمت جاش حرکت کرد و با لبخندی بزرگی رو به جاش فریاد زد تو دیگر کسیتی؟

هنکامی که جاش پاور را دید نان را بالا برد و به پاور نشان داد و قهقه ای کرد و ارام گفت تنها چیزی که به ذهنم می رسید غذا بود.در همان هنگام یک گاه ایستاد و پرسید چرا این کار را کردی؟نمی گفتی شاید بلایی به سرم می اورد؟

پاور رو به جاش کرد و از او معذرت خواهی کرد و گفت اگر من را میدید برای هر دوی ما بد دردسری به وجود می امد.انها از من میترسند و مرا همان شیطان میشناسند.

پاور و جاش کمی جلوتر رفتند و خانه ای را در زدند و یک مرد نابینا و پیر بیرون امد و در را باز کرد.

جاش رو به پاور کرد و پرسید تو این مرد را میشناسی؟

پاور پاسخ داد اری من سعی داشتم چشمان این مرد را شفا بدهم اما گویا ناممکن بود.

مرد نابینا جلو امد و دستی بر سر و روی پاور کشید و پرسید تو همان شخص هستی؟

پاور جواب داد اری پدر جان.من همانم.

مرد نابینا لبخندی زد و پاسخ داد اگر تو نبود این صورتم همیشه سوخته میماند و هیچ و قت هم راه برگشت را پیدا نمیکردم.پس لازم نیست از چیزی دلخور باشی.اکنون بفرمایید داخل خانه.

پاور با شرمساری پاسخ داد از شما تشکر میکنم پدر.اما من همان کسی بودم که این بلا را به سر تو اورد.پس تا ابد شرمسار شما هستم و هیچگونه نمیتوانم برای شما جبران کنم.حداقل میخواستم چشمانتان را به شما برگردانم که گویا این یک کار از توانم خارج بود.

پیرمرد نابینا لبخندی زد و پاسخ داد باز هم همان حرف هارا تکرار کردی.گفتم که! من خودم این بلا را به سر خودم اوردم.در حالی که الکهل مینوشیدم شیشه الکهل روی صورتم پاشید و درحالی که مست بودم درون اتش افتادم.

جاش رو به پاور کرد و برای دلداری پاسخ داد راست میگوید این یک بار تقصیر تو نیست پس اینقدر شرمسار نباش.

پاور با شرمساری پاسخ داد انگار که هیچ اتفاقی رخ نداده.حکم من بدتر از مرگ است.اما قبلش باید برای مردم ذره ای از کارم را جبران میکردم.

پیرمرد نابینا با تعجب پرسید شما چند نفر هستید؟

پاور جواب داد دو نفر هستیم پدر!

مرد نابینا-چه کسی ست؟

پاور-دوست من است پدر!او نیز به دنبال خانواده اش هست.

مرد نابینا-اهان،او هم یکی از قربانیانت است؟

جاش-خیر پدر جان من تازه به این شهر امده ام.

مرد نابینا-بسیار خوب داخل شوید،بیش از این نمیتوانم سر پا بایستم.

پاور-از شما متشکریم پدر،امدیم سری به شما بزنیم و از وضعیتت مطلع شویم.

مرد نابینا-این جور فایده ای ندارد داخل شوید.این همه راه امده اید کمی بمانید.من هم مرد تنهایی هستم و تنهایی دیوانه شدم.

جاش رو به پاور کرد و رو به او گفت مشکلی ندارد کمی میمانیم و بعد میرویم!

پاور بدون هیچ حرفی دست پیرمرد را گرفت و به او کمک کرد تا به داخل خانه بازگردد.

پیرمرد سریعا دست او را وس زد و گفت لازم نیست جوان من دیگر عادت کرده ام.حتی راه دکان ها را هم به هر سختیی باشد ویدا میکنم.در این کوچه ها پیر شده ام.

جاش از پیرمرد نابینا پرسید چه شد که تنها شده ای پدر؟

پیرمرد-من و همسرم خیلی تلاش کردیم اما فرزندی به دنیا نیاوردیم.مدت پیش همسرم را از دست دادم و مدتی بود که برای فراموش کردن تا شب خود را مست میکردم و گاهی در کوچه ها به خواب میرفتم تا اینکه ان اتش سوزی رخ داد و بعد از ان با این پسر اشنا شدم.

پاور-متاسفم پدر.

جاش-بسیار متاسفیم.

پاور-خب پدر جان ما باید برگردیم دیر وقت است.

پیرمرد-خوب است من را مطلع کردید،الان وقت شب است؟

پاور-بله پدر.

پیرمرد-خیلی خب باز هم به اینکا بیایید.من را فراموش نکنید،!!

جاش-چشم پدر جان.

پاور تنه ای به جاش زد پ به او اشاره کرد که سریع تر خارج شو.جاش با صدای اهسته ای جواب داد باشد چه خبر است!

پیرمرد نابینا از ان طرف پرسید چیزی پرسیدید؟

پاور پاسخ داد خیر پدر داشتیم میرفتیم.

هردو سریع از خانه مرد نابینا خارج شدند و به سمت چوب ها روانه شدند.

پاور گاری چوب هارا برداشت و شروع کرد به دوختن چوب ها به خانه های اطراف.

جاش با اعتراض پرسید نمیشود بعدا این کار را انجام بدهیم؟خیلی خسته ایم!

پاور نگاه خصمانه ای کرد و جواب داد اگر خیلی خسته ای میتوانی بروی و استراحت کنی.من باید امشب این کار را تمام کنم.

جاش با نا امیدی چوب ها را برداشت و به کار خود ادامه داد و هیچ حرفی نزد.

پاور با دیدن جاش در ان حالت لبخندی زد و گفت نترس سریع تمامش میکنیم و میرویم.

ساعتی بعد نیمه شهر را با چوب ها مجهز کردند و به خانه برگشتند.

پاور دسته دیگر چوب ها را برداشت و درون گاری اش بست.