قسمت (4)

پاور با نا امیدی همانجا نشست و از ابتدا شروع کرد.

من جوانی خام و رؤیا پرداز بودم.پدر و مادرم مدام سعی داشتند زندگی من را سروسامان بدهند اما نه تنها من بلکه هیچ کس حاضر به خیشاوندی با ما نبود.

من تنها فرزند خونواده ام بودم.زمانی که به دنیا امده بودم پاهام ناقص بودند و نمیتونستم راه برم.

جاش با تعجب فراوان پرسید اما تو که از من هم بهتری! تو داری قصه برای من تعریف میکنی؟

پاور بدون هیچ پاسخی اهی کشید و ادامه داد:

زمانی که من تازه به سن هجده سالگی رسیده بودم، همان زمان پدر و مادرم صاحب فرزند دیگری شدند،یک دختر کوچک.

مادرم مدت زیادی تحمل نیاورد و یک سال بعد مارو ترک کرد.پدرم هم بعد از مادرم یک گوشه نشست و حتی غذا هم نخورد.

من هم کاملا ناتوان بودم و تنها کاری که میتواستم انجام بدهم ان بود که چوب هایی به دور پاهایم ببندم و از مردم خواهش کنم تا به خواهر کوچکم که فقط یک سال سن داشت کمک کنند.

پاور در حالی که اشک در چشمانش بود سر خود را پایین انداخت و ادامه داد:

فقط یکسال بیشتر سن نداشت و بیگناه نابود شد و من هیچ کاری نمیتونستم برای هیچ کدام از اونها بکنم.

جاش با امیدواری رو به پاور کرد و او را دلداری داد:

تقصیر تو نیست!

پاور با عصبانیت جواب داد درسته تقصیر اونها بود.اونها میتونستند کمک کنند اما به خاطر چلاق بودن من حاظر نبودند که نگاهم هم کنند.

جاش-پس همین شد که تو همه جارو به اتش کشیدی؟!

پاور-درسته،ولی حق اونها نبود.من به خاطر انتقام کاری که اونها حقشون نبود این کار رو کردم.میخواستم خودم رو بکشم.نتونستم.

-اما اینکه چطور شهر رو به تنهایی به اتش کشیدی حرفی نیست و اینکه چرا مردم هیچ کاری نکردند هم به کنار!چطور تونستی راه بری؟

پاور با عصبانیت رو به جاش کرد و پرسید تو من را محکوم به دروغ گفتن میکنی درحالی که من داشتم داستان زندگیم رو جلوی تو باز میکردم؟

جاش سریع حرف خود را پس گرفت و جواب داد به هیچ وجهه.فقط اینکه چطور تونستی راه بری با عقل جور در نمیاد.

پاور-درسته،!هیچ کس حرف من رو باور نمی کرد.من میتونستم این کارهارو انجام بدم.من پاهای خودم رو شفا دادم.اون گلوله های اتش زا رو برای انتقام گرفتنم درست کردم.من میتونستم و میدونستم که ممکن هستند.

جاش به حالت تعجب زده ای بدون حرف همانجا سکوت کرد.

پاور اندکی استراحت کرد و سپس بلند شد و به کندن چاله ادامه داد.

جاش به محض بلند شدن پاور به کمک او برخاست و یک چاله بزرگ برای دفن کردن ان جسد ایجاد کردند.

جسد را بلند کردند و ارام درون گودال قرار دادند و روی ان را پوشاندند.

سپس پاور رو به جاش کرد و به او گفت از تو بسیار سپاس گذارم که به من کمک کردی و به حرف هایم گوش کردی!شاید هیچ کس در این شهر حتی حاظر نباشند به من نگاه هم بکنند چه برسد به اینکه بخواهند به من نزدیک شوند.اما با این وجود فکر نکنم که بتوانم به تو کمک کنم دوست من.

جاش با امید وارانه واسخ داد اشکالی ندارد.گمان کنم همین که همراه تو باشم بالاخره خوانواده ام را پیدا میکنم.

پاور-باشد،میل خودت هست!اما سعی کن جلوی راه من نباشی.

جاش-اکنون جلوی راهت بودم؟

پاور-خیر.

-پس از این به بعد هم نخواهم بود و اگر کمکی از دستم بر بیاید هم درنگ نمیکنم.

پاور به راه خود ادامه داد و به خانه پدرش بازگشت.

جاش هنگامی که خانه پاور را دید کنار در خانه ایستاد.

پاور به محض توقف جاش رو به او گفت مشکلی نیست داخل شو.من تنها زندگی میکنم.

جاش بدون رد کردن درخواست او وارد خانه شد و شب را انجا سپری کردند.

در استراحت گاه حاکم عده ای از سرباز ها دسته شدند تا در شهر متفرق شوند و فعالیت ها را بررسی کنند و به حاکم گذارش کنند و دسته دیگری به همراه فرمانده حاکم به خانه های کشاورز هایی که ناراضی به واگذار کردن زمین های خود به حاکم بودند روانه میشدند و صاحبان را با زور و یا به اختیار نزد حاکم میبردند و زمین های انهارا به زور از انها میگرفتند.

فعالیت های حاکم بیش از حد شده بود و مردم بشدت معترض و اسی شده بودند.

از طرفی کسانی که سعی بر تحریک مردم به شورش بودند را سربازان حاکم دستگیر و نزد حاکم میبردند تا به هر طریقی انهارا از تحریک دیگر مردم درو نمایند.

پاور از وضعیت ناچار مانده بود و هیچ توانی برای تغیر وضعیت نداشت و این مسیبتب بود که خودش به بار اورده بود.

هرچند حاکم مدت زیادی بود که نقشه ان را در سر داشت اما این فرصتی را برای حاکم رقم زده بود که نتیجه را برای حاکم بشدت تغیر داده بود.

پاور مدتی را در خانه سپری کرد و جاش برای بیکار نماندن از خانه بیرون زده بود و غروب ان روز با لباس های درب و داغون برگشته بود و پاور را درحالی دید که فعالیت های عجیبی را انجام میداد.این اغاز نقشه بزرگ پاور بود.

پاور چوب هایی بلند را از درختان خشکیده جنگل اماده کرده بود و سعی بر تراشیدن انها داشت.جاش جوان درحالی که به سختی راه میرفت کنار پاور نشست و به مار او خیره شد.

پاور نگاهی به جاش انداخت و با نگاه خشکی پرسید چه شده؟

جاش به سختی جواب داد سرباز ها درحالی که سعی داشتم از انها دزدی کنم مرا کتک زدند.

پاور لبخندی زد و پرسید چرا سعی داشتی از انها دزدی کنی؟

جاش با اندوه پاسخ داد زیرا گشنه بودم.قصد ندارم که از باقی مانده غذاهای تو استفاده کنم.تو خودت هم وضعیتت از من بدتر است.

درحالی که پاور به او خیره شده بود جاش لبخندی زد و ادامه داد اما درحالی که مرا کتک میزدند از جیب انها مقداری سکه کش رفتم.

پاور لبخندی زد و به کارش مشغول شد.

جاش مجددا رو به پاور کرد و پرسید تو داری چه میکنی؟نکند قصد نجار شدن را داری؟میدانی که به زودی حاکم تمام شهر را میگیرد و نوبت به خانه تو هم میشود؟

پاور رو به جاش کرد و با لبخندی پاسخ داد میدانم.انا نجاری نمیکنم.قصد دارم حساب حاکم را کف دستش بزارم.

جاش اندکی به او خیره ماند و ناگهان قهقه ای بلند از او بلند شد و در حالی که شکم خود را از شدت خنده گرفته بود میپرسید میخواهی با این چوب ها حساب حاکم را برسی؟قهقه جاش مهلت حرف زدن را برای پاور گرفته بود و پاور از این وضعیت نیز خنده اش گرفته بود.

بالاخره پاور درحالی که جاش را همراهی میکرد به سخن امد و جواب داد نمیدانی که چه مسیبتی قرار است به سرش بیاورم با این چوب ها.

جاش دیگر تاقتش به سر رسیده بود و از شدت خنده از جای خود بر خاست و سر خود را به دیوار میکوبید.

پاور از دیدن این وضعیت روحیه عجیبی درونش ایجاد شد و لبخند واقعی تازه درونش جوانه زده بود.

جاش درحالی که خود را به سختی میگرفت یکی از چوب های اماده را برداشت و با ان حرکات موضعی از خود نشان میداد و در حالی که چوب را مستقیم به سمت پاور گرفته بود فریاد میزد اماده باش ای حاکم ظالم میخواهم تو را به سزای اعمالت برسانم.

پاور که انرژی عجیبی درونش شکل گرفته بود سریعا برخاست و یکی از چوب های خود را برداشت و به سمت جاش گرفت.

جاش که وضعیت را دید به حالت بازیگوشانه ای با چوب ضربه ای به سلاح پاور زد.

پاور درکمال جدیت چوب را عقب کشید و با ضربه بسیار نرم و موج داری چوب جاش را پرت کرد و چوب خود را به طرف جاش نشانه گرفت.

جاش که از دیدن صحنه هم متحیر مانده بود و هم ترسیده،به ارامی رو به پاور گفت ارام باش دوست من،من فقط قصد داشتم یک کم سر به سرت بگذارم.

پاور درحالی که به حالت حمله قرار گرفته بود ناگهان قهقهه بلندی کرد و رو به جاش گفت چشمانت از ترس به گردی یاقوت شده بودند.

جاش که وضعیت را دید سریعا به طرف پاور دوید و کمر اورا گرفت و با خنده بلندی فریاد زد من هم تورا فریب دادم و تورا سردرگم کردم تا فرصتی بیابم.

جاش و پاور اندکی خود را مشغول کردند و هنگامی که هردو از شدت خستگی بر زمین افتادند جاش با خستگی تمام نفسی سرکشید و گفت:تو گشنت نشده؟

پاور درحالی که نفس نفس میزد لبخندی زد و جواب داد اگه جان داشتم تو رو هم میخوردم.

جاش لبخندی زد و درحالی که به سقف خانه خیره شده بود گفت:تو مرد عجیبی هستی!

پاور رو به جاش کرد و با نگاه درهم شده ای پرسید تو فکر میکنی من میخواهم با این چوب ها به جنگ با حاکم بروم؟

جاش با تعجب رو به پاور کرد و پرسید پس نکند میخواهی با انها سربازهایی بسازی که خود به خود به جنگ با حاکم بروند!

پاور از شنیدن این حرف لبخندی زد و پاسخ داد خیر نقشه های بسیار بزرگتری دارم.

جاش چهره اش بشدت درتعجب فرو رفت و درحالی که چهره اش درهم شده بود رو به پاور گفت:هرچقدر هم که فکر کنم تو را میشناسم باز هم میفهمم که تو مرموز تر از انی هستی که بشود درکت کرد.

درحالی که جاش با خود سخن میگفت پاور به خواب عمیقی فرو رفته بود و لحظه ای که جاش متوجه به خواب رفتن پاور شده بود نگاه تلخی رو به او کرد و با خود گفت:تو خواب هستی و من با خودم داشتم حرف میزدم؟

شب دیگری هم گذشت و شب های دیگری هم گذشت و کار هر روز پاور ان بود که چوب هایی به همان شکل میتراشید و جاش هم هر رو بیرون میزد و گاهی اوقات به همراه پاور به جنگل میرفت و چوب های بیشتری اماده میکردند.

از طرف دیگری حاکم بسیار درون شهر قدرت گرفته بود و قصری در بهترین مکان شهر برای خود ایجاد کرده بود که در تمام ان سوختگی ها نمای جالبی به خود گرفته بود.

کار پاور برای جمع اوری چوب ها به پایان رسیده بود.حدود دویست قطعه چوب بلند و تراشیده در انبار کاه بر روی هم انبار شده بودند و جاش هنوز از نقشه پاور هیچ اعطلاعی نداشت.

یک روز تمام پاور به دور از شهر ناپدید شده بود و هیچ خبری از او نشده بود.جاش که نگران شده بود تنهایی به درون جنگل رفت و مدت ها به دنبال پاور جستجو کرد.

درحالی که درون جنگل جاش به دنبال پاور جستجو میکرد و گویی گم شده بود پاور به خانه برگشته بود و از نبودن جاش متعجب شد اما به خود گفت ممکن است هنوز برنگشته باشد.