S e v e n T h

C h o s e n


هفتمین برگزیده

( از آغاز )



قسمت (3)

مردی مریض بر روی تخت که بالای سر او یک طبیب بود و اثری از پسر بچه نبود.
پاور ارام به ان مرد مریض نزدیک شد و طبیب سریع عقب کشید و از خانه بیرون زد.مرد مریض با عاجزیت تمام از پاور خواهش میکرد که به او رهم کند.
اما پاور با دلگرمی پاسخ داد نترس امده ام به تو کمک کنم.مرا ببخش که این بلا را به سرت اورده ام.
مرد ناتوان با عصبانیت و ترس گفت تو همسر مرا کشتی!
پاور شرمسار شده بود و ارام از داخل جیب خود یک شیشه در اورد و از داخل ان مقداری دارو بر روی زخم ها و پاهای ان مرد مالید و به او گفت این دارو به تو کمک میکند زود تر خوب بشوی و بتوانی راه بروی.
شاید نتوانم همسرت را به تو برگردانم.اما میتوانم خودت را به خودت برگردانم.
مرد مریض با خشم پاسخ داد من هیچ وقت به خودم بر نمیگردم.همان روزی که همسرم را کشتی من را هم کشتی.
پاور رو به ان مرد پاسخ داد من را ببخش.میدانم که چه دردی را تحمل میکنی.
مرد با خشم پاسخ داد نیتوانی!تو هیچ وقت نمیتوانی مرا درک کنی.
پاور با خشم پاسخ داد من هم مادرم رو از دست داده ام و پدرم هم به خاط اون مرد.خواهر کوچک و بیگناهم به خاطر شما مردم احمق بدون اینکه بتونم کاری براش انجام بدم از دست رفت.
فقط به خاطر اینکه شما مردم نادان دلتان نخواست به من کمک کنید.
مرد ناتوان و مریض حال خود را پس کشید و هیچ حرفی نزد.
پاور از انجا خارج شد و به سمت جنگل رفت تا دارو های بیشتری بیابد.
حاکم به همراه سربازان خود به استراحت گاهش برگشت و تصمیم گرفت تا مدت بیشتری را انجا سپری کند.
محافظ ماهر او که همیشه کنار او بود از حاکم خواست تا،برای امنیتش شهر را ترک کند و به او هشدار داد که،ممکن است که ان جوان«پاور»دردسر ساز باشد.
حاکم زیرک رو به محافظ خود کرد و پاسخ،داد میدانم اما این خطر ناک بودنش بیشتر بدرد ما خواهد خورد.او از چیزهایی خبر دارد که لازم ما خواهد شد.
هنگامی که پاور به شهر برگشت در میان راه شخصی را که گوشه ای به دیوار لم زده بود دید که صورتش کاملا،سوخته بود و چشمانش بسته شده بودند.
پاور بسیار غمگین،شد و به سمت ان مرد نابینا حرکت کرد و به او گفت میخواهم به تو کمک کنم پیرمرد.
مرد نابینا از او پرسید تو کی هستی؟از من،چی میخواهی؟
پاور جواب داد مهم نیست.فقط بدان امده ام به تو کمک کنم.
پاور پیر مرد را به خانه خود برد و چشمانش را با پدر یک قارچ سمی که باعث بی حس شدن صورتش میشد اغشته کرد.
پیرمرد با دیدن وضع بسیار مظطرب شد و از او خواست تا از کارش دست بکشد.
اما پاور به او مدام دلداری میداد و قول داد که به او کمک خواهد کرد و قصد دیگری نخواهد داشت.پیر مرد از او تشکر کرد و ارام گرفت.پاور با تیغه ای بسیار تیز پوست های به هم چسبیده را ازم هم باز کرد و با مقداری خاک گرد سیاه که از درخت تنهایی به نام سیاه برگ گرفته شده بود انهارا پوشاند و با یک پارچه انهارا را بست.سپس به تمام سوخته های بدن و صورت او داروی پوشاند و از خانه بیرون زد.پس از بیرون زدن پاور شخصی وارد خانه او شد و اهسته تمام دارو ها و وصایل او را برداشت و نزد حاکم برد.حاکم به محض دیدن انها بسیار خشمگین شد و رو به ان گفت تو چرا اینقدر احمق هستی.مگر نمیدانی او میفهمد.تو باید فقط میفهمیدی که چگونه آنهارا تهیه میکرد.
سرباز جاسوس اشفته شد و در جواب پاسخ داد مرا عفو کنید جناب حاکم.من او را کاملا تعقیب کردم اما فهمیدم این دارو ها و چیزهارا خود درست میکرده و از روش های عجیب و کاملا پیچیده استفاده میکرد.
حاکم که تازه فهمیده بود که چه خبر بود اندکی فکر کرد و نقشه زیرکانه دیگری کشید و رو به جاسوس کرد و گفت مأموریت تو تمام شده و او را با راحتی تمام قتل عام کرد.
پاور از خانه به سمت شهر حرکت کرده بود و به یکی از دکان ها سری زده بود تا مقداری نان خریداری کند که با فرار دکان دار از دکانش مواجه شد.پاور چندین بار سعی کرد دکان دار را اگاه سازد که با او هیچ کاری ندارد و فقط قصد دارد که از او نان خریداری کند اما بلایی که بر سر مردم اورده بود و انفاقات اخیر پاور را جور دیگری جلوه میداد.
پاور ناراحت به راه خود ادامه داد تا کسانی که از اتش سوزی به کمک او نیاز داشتند را پیدا کند تا شاید بتواند به انها کمک کند.
در بین راه پنج مرد جوان که سعی داشتند به یک جوان ضعیف اسیب بزنند و از او دزدی کنند را مشاهده کرد و غرورش او را وادار کرد تا به سمت انها حرکت کند.
چند قدمی نزدیک نشده بود که ان پنج تن با دیدن پاور پا به فرار گذاشتند.جوان مورد حمله قرار گرفته شده با دیدن پاور شکه شد و  با تعجب به او خیره شد.
اندکی به او خیره ماند و سریعا پرسید تو کی هستی؟قلدر شهر؟
پاور لبخندی بر روی لبانش نشست و سریعا پاسخ داد پس من را نمیشناسی؟وگرنه الان اینجا نبودی!!تا به حال نامی از شیطان شنیدی؟
جوان با شنیدن ان جمله خنده اش برد و سریع پاسخ داد اری میشناسم!نکند پدر توست؟عموی توست؟فامیل توست؟!
پاور دوباره لبخندی زد و پاسخ داد مهم نیست.اسیبی ندیدی؟
جوان پاسخ داد خیر،اما میخواهم بدانم چرا انها از تو ترسیده اند،تو جسم قویی نداری که از تو بترسند!
پاور بدون هیچ شرحی پاسخ داد من پاور هستم.خوشحالم که یک نفر پیدا شد که از من فرار نکرد.من قصد کمک به مردم رو دارم.میخواهم جبران کنم.
جوان لبخندی زد و با صدای بلندی پرسید تو داری جوری رفتار میکنی که واقعا خود او هستی !ولی اصلا به ظاهرت نمیخورد!
پاور با چهره ای خشک پاسخ داد چرا برایت مهم است؟چرا از این جا نمیروی؟دوستانت که رفتند.
جوان خود را گرفت و سریع عذر خواهی کرد و به پاور نزدیک شد.در همان هین دست خود را دراز کرد و پاسخ داد من جاش هستم.تازه به شهر اومدم و اون دزد ها همه پول و اموالم رو دزدیدند.
پاور بدون انکه دست دراز کند رو به او پاسخ داد خوشحال هستم، و بدون هیچ سخنی به راهش ادامه داد و به سمت خانه نجار پیر رفت که برای اولین بار خانه او را به اتش کشیده بود.
در بین راه متوجه شد که ان جوان به دنبال او راه افتاده بود و او را همراهی میکرد.
پاور با عصبانیت از حرکت ایستاد و پرسید چه میخواهی؟
جوان با شرمساری پاسخ داد من جایی ندارم که بروم.هیچ پولی هم ندارم.بگذار همراهت بیایم.
پاور با سمجیت گفت من هیچ پولی ندارم که به تو بدهم.
جوان سریعا جواب داد من هیچ پولی از تو نمیخواهم.فقط میخواهم همراه تو بیایم.
پاور با عصبانیت گفت لازم نیست.تو راه خودت را برو و من هم راه خودم را میروم و مجددا به راه خود ادامه داد.
پاور که متوجه شد جوان دست بردار نیست با صدای بلند و خشمگینی فریاد زد من هیچ علاقه ای به دنبال کردنم ندارم.چرا نمیروی به دنبال کار خودت.
جاش جوان سر خود را تکان داد و با صدای بلندی گفت من فقط همراهت می ایم.قولم میدهم مزاحمت نمی شوم.
پاور با عصبانیت برگشت و راهش را ادامه داد.اندکی بعد به محل شروع اتش سوزی رسیدند و پاور برای مشاهده وضعیت به خانه سوخته کمی نزدیک تر شد.
یک جسد که به نظر متعلق به یک جوان بود انجا بود که از شدت سوختگی کاملا از بین رفته بود و هویت ان نا مشخص شده بود.
پاور از دیدن مسیبتی که بار اورده بود بشدت غمگین و شرمسار شده بود.
اندکی جلوتر رفت تا با دقت بیشتری ان جسد را بررسی کند که جاش از پشت سر با صدای تکان دهنده ای گفت بدجوری سوخته.انگار کسی که این بلارو به سرش اورده بدجوری ازش کینه داشته.
پاور با عصبانیت رو به جاش کرد و با نگاه خشمناکی به چشمهای او زل زد.
جاش جوان قدمی به عقب برگشت و به اسمان خیره شد و سریعا موضوع را عوض کرد و گفت اسمان که ساف هست پس چرا میگفتند قرار است باران ببارد؟
پاور بدون شرح رو برگرداند و جسد را درون پارچه ای سفید پیچاند و شروع کرد به کندن چاله ای در همان جا.
جاش با دیدن تلاش پاور برای کندن چاله سریعا دست به کار شد و بع کمک او رفت.
پاور بدون هیچ حرفی به کار خود ادامه داد.
اندکی بعد جاش سکوت را شکست و رو به پاور پرسید میشناسیش؟از اقوام توست؟
پاور با عصبانیت رو به جاش کرد و پرسید چرا تو ساکت نمی مانی؟اصلا اینجا چه مار داری؟هدفت چیست؟
جاش اندکی تأمل کرد و سپس پاسخ داد ببین دوست من،من در شاهان شهر تنها با پدرم زندگی میکردم و اکنون پدرم مرده و به اینجا امده ام تا مادرم را پیدا کنم.من هیچ جایی را ندارم.
پاور با عصبانیت پرسید پس چرا نمیروی و اورا پیدا نمیکنی؟
جاش با اندوه پاسخ داد من اینجا را نمیشناسم.امیدوار بودم در پیدا کردنش تو به من کمک کنی!
پاور با نگاه ناامید وارانه پاسخ داد من کسی نیستم که بتوانم به تو کمک کنم.
جاش سریع ادامه داد اما تو خودت گفتی که دوست داری به مردم کمک کنی.
پاور دوباره رو به جاش کرد و گفت، ان قضیه فرق میکرد!من دارم خرابی هایی که به بارذاورده ام را جبران میکنم.هرچند که هیچوقت قابل جبران نیستند.اما حداقل میخواهم کمی تلاش کنم.
جاش با تعجب پرسید چه خرابی هایی به بار اورده ای؟
پاور رو به ان جسد کرد و جاش سریعا موضوع را فهمید.
در همان هین با صدای جواب خواهانه ای پرسید تو این بلارا به سر او اورده ای؟
پاور پاسخ داد درست است.حالا میبینی که من چه کسی هستم؟من کسی نیستم که تو از او کمک بخواهی.
جاش کمی نزدیک تر شد و با چهره ای مهربان تر در جواب گفت من میدانم تو این ادم نیستی.
این مردی که من میبینم یک مرد شیطانی نیست و حتی ذات بدی هم ندارد.
پاور با عصبانیت پاسخ داد اما کرده ام.من همه این شهر را سوخته ام.چرا نمیفهمی؟
جاش به ارامی کنار او نشست و گفت برایم تعریف کن.چه اتفاقی افتاده است؟
پاور با نا امیدی همانجا نشست و از ابتدا شروع کرد.