S e v e n T h

C h o s e n


هفتمین برگزیده

( از آغاز )



قسمت (2)

در حالی که تناب در دستان پاور پیچ و تاب میخوردند وی دوباره تناب را دور گلوی خود بست و در همان هنگام بود که انگیزه ای درون او شکل گرفت.او مردم را مقصر میدانست.باید از کسانی که به او کمک نکرده بودند انتقام میگرفت.
خشم سرتاسر وجود پاور را فراگرفته بود.تمام خشمش متعلق به خواهر بیگناهش بود که با بی رحمی سرنوشت در افتاده بود.
پاور تناب را بیرون اورد و ارام راهی جنگل شد.او برای اولین بار با گوگرد اتش زا اشنا شد.گردی که از بوته ان گل زرد تولید میشد.
این که چگونه او از این چیز ها خبر داشت را فقط خود او میدانست.شاید او به طور اتفاقی این کار هارا انجام میداد اما چطور میشد که به طور اتفاقی تمام چیزهایی که انجام میداد را عملی میکرد.
پاور گرده گل زرد را جمع کرد و ان را با شیره های درختان مخلوط میکرد و بعد از عمل خپهای خاصی گرده ای خاکستری مانند تولید میکرد که میتوانست انفجار عظیمی را به راه بیاندازد.
اما انها برای چه بودند؟انتقام پاور تنها دلیل ساختن انها نبود.او اغاز ناممکن ها بود.
به سمت روستا حرکت کرد و هنگامی که مردم اورا دیدند به سمت خانه هایشان حرکت میکردند و این همان چیزی بود که پاور انتظارش را داشت.
خشم او را کور کرده بود.تنها خشم نبود!تاریکی وارد او شده بود و از طرفی او احساس عجیبی درون خود مشاهده میکرد.
پاور با رقص پای کوبنده ای بر روی زمین راه میرفت که گویی زمین همراه با او به رقص در امده بود.شب دیدنیی ای بود و پاور به غیر از حس خشونت هیچ چیزی را حس نمیکرد.
اتش به راه افتاد و صدای ناله های مردم بلند شد و تمام انها با فریاد صدا میزدند او شیطان است.شیطان به اینجا امده!
پاور اتش عظیمی را به راه انداخته بود و این هیچ چیزی از او را از شیطان کم نمیکرد.
کودکی گریان و اشفته از ترس یک گوشه میخکوب شده بود و به چهره پاور ماتم زده بود.
پاور با دیدن او به سمت ان پسر بچه قدم برداشت و هنگامی که به او نزدیک شد پسر کوچک چشمان خود را بست و اماده مردن شد.
پاور با دیدن ان صحنه اشک در چشمانش جمع شد و به یاد خواهر کوچکش افتاد.رو به پر پچه پرسید چرا مانده ای؟
پسر بچه پاسخ داد تو شیطانی و فرار از دست شیطان ناممکن هست!
پاور اشک در چشمانش بود که همان جا پاسخ داد من شیطان نیستم و هیچ ناممکنی وجود ندارد.
پسر بچه پرسید پس چرا میخواهی من را بکشی؟
پاور پاسخ داد من نمیخواهم تورا بکشم!
پسر کوچک پاسخ داد اما تو همه جا را اتش زدی و همه را کشتی.چه دلیلی دارد که مرا نکشی.
پاور با شنیدن این سخنان سر خود را پایین انداخت و به طرف بیرون از شهر حرکت کرد.چند قدمی نرفته بود که پشت سر خود را نگاه کرد و ان پسر بچه را ندید.
ارام ارام و اندوهگین به راه خود ادامه داد و از کنار و گوشه ها مردمی که در اتش سوخته بودند را مشاهده میکرد.مردمی را میدید که از شدت اتش پاهای خود را از دست داده بودند و از ترس به سختی عقب میکشیدند.
پاور با اندوه فراوان شهر را ترک کرد و به همان جنگل سیاه پناه برد.
چند ساعتی نگذشته بود که عده ای با ابزار های کار خود به جنگل حجوم اوردند و به سمت کلبه درختی پاور حرکت میکردند.پاور با دیدن ان که همه مردم برای انتقام جمع شده بودند متعجب شد.گویی ان مردم هم دیگر به خط اخر رسیده بودند.
پاور در ان سوی کلبه ایستاده بود و مردم را درحال اتش زدن کلبه اش میدید و با خود ارزو میکرد که ای کاش درون ان کلبه میبود.
بعد از سوختن کلبه عده ای انجا ماندن تا اتش بند بیاید تا جسد پاور را پیدا،کنند اما اتش درخت را هم فراگرفته بود و سوختن ان تا صبح طول کشید.
مردم هنگامی که متوجه شدند که دیگر پیدا کردن جسد پاور ناممکن بود از انجا رفتند و پاور همچنان در ان طرف ان جارا مشاهده میکرد.
مدتی سروکله پاور پیدا نشد و مردم در حال باز سازی خانه های خود بودند و بعضی از مردم هم درحال چال کردن جسد های عزیزان خود بودند.
مدتی گذشت و اوضاع کمی ارام شد.خبر اتش سوزی به گوش حاکم رسیده بود و گروهی را برای تحقیق در شهر فرستاده بود.
مردم که از وجود سرباز ها در انجا ناراضی بودند به نشانه اعتراض هیچ کس به انها محلی نمیگذاشت.
سرباز ها خبر را به گوش حاکم رساندند و حاکم با شنیدن اینکه یک نفر شهر را به اتش کشیده بود بسیار متعجب شده بود و درخواست داشت تا پاور را زنده دستگیر کنند و نزد او ببرند اما سربازان به حاکم گفتند که مردم ادعا کرده اند که او را در کلبه اش سوزانیدند.
حاکم به همراه گروهی از طبیب ها شخصا به شهر سفر کردند و از اوضاع انجا باخبر شدند.
مدتی بعد که حاکم انجا گشت میزدند خبری به مردم رسید که حاکم قصد دارد تمام زمین هارا از انها بخرد و انها میتوانند با دادن مالیات درذانجا بمانند.
بسیاری از مردم که حسن نیست حاکم با خبر شده بودند مخالفت کردند و درخواست حاکم را رد کردند.
اما حاکم به محض شنیدن رد شدن درخواستش خشمگین شدند و گفتند این یک درخواست نیست بلکه یک دستور است.و از انها خواست که هرچه زود تر خود را اماده کنند و با این کار لطف حاکم را بپذیرند.
در همان هین بود که ناگهان سروکله پاور پیدا شد و بسیاری از عموم به خانه هایشان حرکت کردند و عده ای که از دست او بسیار خشمگین بودند به سمت او حجوم بردند.
هنگامی که مردم به سمت پاور حجوم میبردند حاکم سریعا جلوی انها را گرفت و از سرباز ها خواست تا او را دستگیر کنند.
سرباز ها پاور را به درون یک قفس انداختند و  نزد حاکم بردند.
حاکم به محض دیدن پاور بسیار متعجب زده شدند که او مردی بسیار جوان و اسیب پذیر چگونه میتوانست به تنهایی ان شهر را بر هم بریزد.حاکم سال ها بود که نتوانسته بود در مقابل مردم ان شهر ایستادکی کند تا شهر را از ان خود کند و ان جوان با وجود اینکه تنها بود تمام ان شهر را بر هم ریخته بود.
حاکم نزدیک رفت و از پاور جوان پرسید تو خیلی جوان تر از این هستی که بتوانی همچین کاری انجام بدهی!ایا راست است که به تو میگویند شیطان؟
پاور باخشم پاسخ داد من شیطان نیستم!
حاکم به محض شنیدن ان حرف خنده اش برد و پاسخ،داد البته که نیستی!تو یک جوان خام و ضعیف هستی!مطمعن بودم که تو همان شخص نیستی!اما میخواهم برای مردم تو را طعمه کنم تا با این کار دل انهارا بدست بیاورم.
من حاظر هستم که تقاص کارم را پس بدهم.اما اجازه نمیدهم که تو به خاسته ات برسی.
حاکم از شنیدن حرف پاور بسیار خنده اش برد و در همان هین با خنده تمسخر امیزی پرسید چگونه؟نکند قفس را با دستان قدرتمندت میشکنی و تمام سرباز هارا قتل عام میکنی؟
حاکم رو به،سربازانش دستور داد تا پاور را به مرکز شهر ببرند تا در مقابل تمام عموم او را دار بزنند.
اجتماع زیادی انجا جمع شده بودند و منتظر دیدن به دار اویخته شدن پاور بودند.
حاکم پاور قاتل سیاه معرفی کردند و دستور دادند تا او را به دار بیاویزند.
مردم هیاهوی عجیبی راه انداخته بودند.در ان هنگام پاور با صدای عظیمی به سخن در امد و تمام عموم سکوت بی اختیاری کردند.
پاور با صدای بلند فریاد زد مردم به من گوش کنید!
من لیاقت این را دارم و میدانم شما بعد از مرگم هم من را نمیبخشید.اما حاکم قصدش این است که با این کار شما را بدون صلاح کند تا زمین و خاکتان را از شما بگیرد.
گول او را نخورید.
در همان هنگام مردم به،صدا در امدند که از کی برای تو مهم شده؟هیاهوی مردم که فریاد میزدند ان شیطان را بکشید بلند شده بود.
حاکم از دیدن وضعیت بسیار خوشحال شده بود و فورا دستور داد که پاور را بیاویزند.
هنگامی که پاور اویخته شد تناب مجدد پاره شد و پاور بر زمین افتاد و با افتاده شدن پار بر روی زمین اجتماع به عقب کشیده شد.
پاور از جای خود بلند شد و رو به مردم کرد.حاکم سریع دستور داد که اورا دستگیر کنید.
پاور با رسیدن سرباز ها خود را اماده کرد و با انها درگیر شد.پاهای او کمی ناتوان بودند و دویدن برای او مشکل بود.او قصد فرار هم نداشت و قصدش چیز دیگری بود.
مردم بشدت ترسیده بودند و اکثر انها صدا میزدند او نمیمیرد.او همه مارا میکشد.
پاور رو به مرد با صدای بلند فریاد زد من برای اسیب زدن به شما نیامدم.امده ام برای کاری که کرده ام جبران کنم.
پسر بچه ای از میان مردم بیرون زد و با فریاد پرسید چگونه جبران میکنی؟مادرم را کشتی و پدرم را هم ناتوان کرده ای!
پاور با اندوه پاسخ داد پس حداقل بزار به پدرت کمک کنم.
پسر کوچک ارام به اجتماع فرو رفت و ناپدید شد.
سرباز ها که دور پاور را احاطه کرده بودند ارام به او نزدیک میشدند و به او دستور میدادند که خود را تسلیم کند.
پاور دست بر جیب خود برد و چند توپ گرد در اورد و در کنار سرباز ها به زمین انداخت و انهارا مجروح کرد و در همان هنگام حاکم از شدت تعجب از جای خود بلند شد تا دقیق تر ان را مشاهده کند.یکی از کمان دار ها به طرف پاور نشانه ای گرفت و حاکم سریعا جلوی او را گرفت و منتظر شد تا ببیند که پاور چه کاری انجام خواهد داد.
پاور درحالی که توپ های گردی در دست داشت به نشانه تهدید به سرباز ها انهارا نشان داد و سرباز ها از سر ترس ارام عقب میکشیدند و پاور از میان انها عبور کرد و از انجا دور شد.
حاکم چند تن از سرباز ها را مامور کرد تا مخفیانه به جاسوسی پاور بپردازند که ببینند که چگونه ان توپ هارا بدست می اورده.
هنگامی که پاور در یکی از کوچه ها قدم بر میداشت ان پسر کوچک را دید که در اجتماع دیده بود و با صدای بلند به او گفت اها پسر!خانه شما کجاست؟
پسر بچه به محض دیدن پاور پا به فرار گذاشت و از انجا دور شد و پاور به دنبال او راه افتاد و به سختی به دنبال او خانه انهارا پیدا کرد و وارد ان خانه شد.
مردی مریض بر روی تخت که بالای سر او یک طبیب بود و اثری از پسر بچه نبود.