S e v e n T h

C h o s e n


هفتمین برگزیده

( از آغاز )



قسمت (1)

سال 723 در تاریخ گم شده شخصی به نام پاور درثفلان شهر گم شده به دنیا امد که همراه با به دنیا امدن او اتفاقات عجیب و نگران کننده ای ه وجود امد.کسی که وقت به دنیا امدنش کاملا ناقص جسمانی بود.پاهای او کاملا ناتوان به دنیا امده بود.

پاور شخصی بسیار مرموز ولی در چشم مردم بسیار احمق و نادان بود.

گذر زمان، بعد از گذراندن مشکلات،زمانی که پاور یک جوان هجده ساله بود که با پدر و مادر خود درفلان زندگی میکرد و اغلب روز های خود را به دور از انها در خانه درختی خود در جنگل رو به انقراض می بود و انجا تنها جایی بود که او احساس امنیت و خوش حالی میکرد.

بعد از گذراندن دوره نوجوانی پاور وارد هجده سالگی شد و در ان سن برای عموم شخصی بالغ و اماده مستقل شدن بود و پدر و مادر او میبایست او را با دختری از روستا به ازدواج در می اوردند.

اوضاع در ان زمان هم بسیار نا مساعد بود و جنگ نابرابر و بزرگی در پیش بود و پاور از شانس خوب و بد خود ناتوان بود و دارای شرایطی نبود که بتواند وارد جنگ شود.

اما از طرفی او باید با دختری از روستا ازدواج میکرد اما شرایط او باعث میشد تا هیچ کس راضی به ازدواج با او نگردد.

پاور شخصی مرموز و دارای حس های کودکانه،که البته در چشم مردم انگونه بود.او معتقد بود که چیز های هم به غیر از زندگی سخت و تاقت فرسا بود.کارهای خارق العاده و ناممکن که باید انها را به ممکن تبدیل میکرد.اما در چشم مردم او فقط شخصی دارای روحیات بچه گانه بود که دارای رؤیاهای شبانه و شیرین بود که او را شخصی کند ذهن تلاقی میکرد.

پدر و مادر او از اوضاع او بسیار ناراحت و خجالت زده بودند.والدین او از ان که هیچ کس حاظر به ازدواج با او نبود بسیار درمانده و ناچار مانده بودند.

او شخصی فلج و ناتوان بود و هیچ وقت نمیتوانست زندگی خود را به تنهایی اداره کند.

بعد از گذراندن هیجده سال با تغیر عجیبی درون پاور مادر او که بعد از به دنیا امدن پاور که ناتوان از بچه دار شدن بودند،انها صاحب دختری کوچک که خواهر کوچک پاور بود  شدند و این موضوع خوانواده انهارا بسیار خوشحال و پر از امید کرده بود.

ان دختر کوچک که نامش را نیلا گذاشته بودند برعکس پاور بسیار سالم و قوی به نظر می رسید و این موضوع بیشتر پاور را تحت فار قرار میگذاشت.اما پاور به هیچ وجهه به این موضوعات توجهی نمیکرد و از برادر شدن برای خواهر کوچکش بسیار خوش حال بود.

اما طولی نکشید که این خوش حالی به یک اندوه بزرگ تبدیل شد و مادر پاور بر اثر مریض ناشناخته ای انها را ترک کرد و اکنون انها بدون مادر شده بودند و بیشتر از همه نیلای کوچک در این میان اسیب میدید.

پاور جوان با از دنیا رفتن مادرش بسیار افسرده و غمگین شده بود و از انکه نمیتوانست برای مادرش کاری انجام بدهد عجذاب میکشید.

پدر پاور نیز از غم از دست دادن همسرش درمانده و ناراحت مانده بود و دیگر سراغ هیچ کاری نمیرفت تا برای سیر کردن خوانواده اش تلاشی کند و نیل کوچک اسیب بسیار زیادی دیده بود از سر همین موضوع.پاور از اینکه ناتوان از کار کردن بود بسیار خشمگین بود و بشدت تلاش میکرد تا راهی بیابد تا بدون پاهای خود کاری انجام بدهد اما تلاش او بی فایده بود و این موضوع او را بیشتر و بیشتر خشمگین میکرد.

پاور مدام از پدر خود میخواست تا دست از عزای خود بردارد و کاری انجام بدهد تا خواهر کوچکش نیز نابود نشود اما گوش او بدهکار نبود و انگار اصلا هیچ صدایی نمیشنید.

پاور ناچار مانده بود که باید چه کاری انجام میداد.

تاقت او سر رفته بود و صبرش تمام شده بود.فکر خودکشی مدام به سر او میزد اما یاد خواهرش که می افتاد باز هم خشم او را وا میداشت و مجددا تلاش میکرد تا راهی بیابد.بدون پاهایش ناممکن بود.اما اگر پاهایش را میداشت چه میشد.پاور مدت ها فکر کرد و بالاخره راهی پیدا کرد تا بر روی پاهای خود بایستد.

اری او پاهای خود را با ابزار خاصی بسته بود و با کمک دستانش انهارا هدایت میکرد.

همه از دیدن ان کار او بسیار متعجب زده شده بودند اما این باعث نمیشد تا پاور را به کاری مشغول کنند.

پاور بسیار از همه خوهش و التماس میکرد اما هیچ کس حاظر به کمک کردن به او نبود.

مدتی بعد ناگهان پاور ناپدید شد و مدتی از او خبری نشد.تمام داشته ها و نداشته های انها از بین رفته بود و نیل کوچک هم ناتوان شده بود و بسیار ضعیف شده بود.

پاور راهی جنگل شده بود و هر گیاهی که منفرد و خاص میدید را جمع میکرد.برای او بسیار سخت بود.در میان گیاهان گلی زرد را برگزید و باور داشت که ان گیاه خاصیت دارویی عجیبی داشت و میتوانست پاهای او را شفا بدهد.

هیچ کدام از گیاه ها پاهای او را شفا نمیداد اما باور و امید پاور بود که بعث شد پاهایش کمی جان بگیرند و اهسته اهسته قدم هایش باز شدند.با وجود اینکه پاهایش دوباره به راه افتاده بودند اما مدت بسیار زیادی طول میکشید تا پاور میتوانست کاملا راه برود و شاید ان موقع دیر شده بود.

پاور در کوتاه ترین زمان پاهای خود را بدست اورد و با قدرت هرچه تمام تر خود را به خانه رسانید اما هیچ خبری از خواهر کوچش نبود و پدرش نیز بر روی کفت خانه بیجان افتاده بود.

پاور با دیدن اینکه خواهرش انجا نبود بسیار مظطرب و پریشان شده بود و یک خشم سوزانی درونش به وجود امده بود که او را وادار کرده بود تا از جسم بیجان پدرش با خشم سوال بپرسد که کجاست؟چه بلایی به سرش امده؟مدام بر جسم او مشت میکوبید و میپرسید چه بلایی به سرش اوردی؟کجاست؟

نا امید همانجا نشست و اندکی خوابش برد و همانجا دراز کشید.مدتی بعد که از خواب بیدار شد سریع بلند شد و لنگ لنگان به جستجو پرداخت.

تمام مردم با دیدن او حیران مانده بودند و اکثر مردم او را شیطان صدا میکردند.

زیرا این که او بر روی پاهایش راه میرفت کاملا غیر ممکن بود.

پاور از هرکسی که میدید میپرسید که ایا کسی خواهرش را دیده یا میداند کجاست؟

هیچ کس با او حرف نمیزد و همان کسانی هم که جوابش را میدادند اکثرشان طلب رحم میکردند و فقط میخواستند که از او دور شوند و فقط بعضی جواب میدادند که ما هیچ اعطلاعی از او نداریم.

پاور نا امید و اندوهگین از اینکه خواهر و پدر و مادرش را بیهوده از دست داده بود و از اینکه نتوانسته بود هیچ کاری برای انها انجام بدهد خود را مقصر میدانست و تصمیم گرفت تا خود را هم به انها ملحق کند.

بر روی همان خانه درختی خود تنابی بست و ان را به دور گلوی خود انداخت و با یک پرش خود را اویزان کرد و طولی نکشید که تناب بریده شد و بر زمین کوبیده شد و فورا از هوش رفت.

اندکی بعد که چشمانش را باز کرد دختری را که به او خیره شده بود بالای سر خود دید و سریع برخواست و پرسید من کجام؟مرده ام؟دختر جوان خندید و پاسخ داد خیر باید دوباره بپری!

پاور نگاهی به اطراف خود انداخت و یک کالسکه دید که چند سرباز دور ان هستند و گویی ان دختر شخص بسیار مهمی بوده که با کالسکه سفر میکرده.

دختر جوان از پاور پرسید تو اینجا چه کار میکنی و چرا قصد داری خودت را حلاک کنی؟چه مسیبتیست که تو را وادار به این کار کرده؟

پاور هنگامی که اشک در چشمانش بود جواب داد مرا ببخشید من نباید با شما حرف بزنم.

دختر جوان درحالی که بر روی زانو خم شده بود و پاور را مشاهده میکرد از حای خود برخواست و مجددا از او پرسید که میدانم که خود برای مردن اماده ای اما اینگونه صحبت کردن با یک پرنسس اصلا خوشایند نیست.

پاور رو به او کرد و مجددا عذر خواهی کرد و پاسخ داد همانطور که خودتان میدانید برایم مهم نیست.من دیگر هیچ امیدی به زنده ماندن ندارم.اما اگر اینقدر مشتاق شنیدن هستید باشد میگوییم.

مادرم را مدت پیش از دست دادم و پدرم از غم او مرد و از همه بدتر خواهر عزیزم که فقط یکسال سن داشت ناپدید شد و میدانم که الان زنده نیست.

حال شما بگویید؟فکر میکنید دیگر برایم مهم است که شما چه بلایی به سرم می اورید؟

پرنسس جوان کمی اخمگین شد و پرسید شما فکر میکنید که ما ظالم هستیم؟

پاور رو به او کرد و پاسخ داد فکر میکنید برایم مهم است؟اصلا چرا شما وقتتان را با یک رعیت که حتی در چشم مردم رعیت هم یک احمق و پوچ و بی ارزش هست تلف میکنید؟

پرنسس لبخندی زد و پرسید این هستید؟دختری دیگر از درون کالسکه سرش را بیرون اورد و رو به پرنسس جوان گفت چه شده چرا معطل کرده ای؟عالیجناب منتظر ما هستند.

پرنسس رو به پاور کرد و پرسید اکنون چه میکنی؟میخواهی خودت را دار بزنی؟

پاور پاسخ داد برایتان مهم است؟

پرنسس پاسخ داد برایم مهم نیست ولی از من به تو نصیحت!اگر با دار زدن خود نمردی حتما دلیلی داشته!پس بیهوده خودت را تلف نکن.

پاور در میان اندوه بزرگش لبخند کوتاهی زد و پاسخ داد که من هم به شما نصیحت میکنم هیچ وقت اینگونه توقف نکن که مردم پلیدی وجود دارد که برایشان مهم نیست تو کی هستی!

پرنسس از حرف پاور بسیار متعجب و اخمگین شد و با صورت خیره شده به او به کالسکه برگشت و هنگامی که اماده حرکت بودند پرنسس ناگاه سر خود را بیرون اورد و دوباره پرسید که اخر خود را دار خواهی زد؟

پاور با دیدن ان صحنه خنده عجیب دیگری بر لبانش نشست و در همان هنگام پاسخ داد باید رویش فکر کنم.اکر مردم به شما خبر میدهم.

پرنسس با دور شدن از او لبخندی زد و به کالسکه خود برگشت و ارام ارام از انجا دور شدند.

پاور برای اولین بار حس شوخ طبعی اش باز شده بود اما باز هم دلیل نمیشد تا پاور را از نا امیدی اش و خشمش نجات دهد.

در حالی که تناب در دستان پاور پیچ و تاب میخوردند وی دوباره تناب را دور گلوی خود بست و در همان هنگام بود که انگیزه ای درون او شکل گرفت.او مردم را مقصر میدانست.باید از کسانی که به او کمک نکرده بودند انتقام میگرفت.