نام داستان:داستان کوتاه تا ابد تنها

کاربر نویسنده:TmD

منبع:TmDFive



بهار نزدیک است و زمستان سرسخت هنوز فکر رفتن را ندارد.

نیمکت خیس جایی بود که همیشه روی اون مینشستم و منتظر اتوبوس میشدم تا از راه برسد و طبق عادت همیشگی به کلاس درسم دیر برسم و بازهم مثل همیشه استادم متلکی از روی دیر رسیدنم میگفت.

البته خب هیچ وقت به او توجهی نمیکردم.

صبح زود در یک روز سرد مثل همیشه روی نیمکت خیس منتظر اتوبوس نشسته بودم تا روز تکراری ام را طبق عادت همیشگی سپری کنم.

اما اینبار اتوبوس دیر نکرده بود بلکه اصلا نیامد و خب!،دیگه بدتر از این هم نمیشد.

اینبار دیگه کارم ساخته بود.

از ناراحتی سرم رو پایین انداختم تا افسوس چیزی را بخورم که هیچ وقت نمیدانستم زندگی بود یا خیر.

روزهای سختی بود و در آن روزها هیچ چیزی را به جز سرمای زمستان حس نمیکردم.نه امیدی و نه نشاطی و نه هیچ ترسی.

زندگی پر از لحظات منزجر کننده ای بود تا اینکه با افسوس بی دلیلی از روی نیمکت بلند شدم تا آنقدر که توان داشتم از انجا دور شوم.

چشمانم در ان لحظه جیزی به جز یک نور امید را ندید.

نوری عجیب که هیچ گاه تصورش را نکرده بودم.

هیچگاه در اعماق رویاهایم چنین چیزی را ندیده بودم.

چیزی که نه میتوانستم تصورش را کنم و نه اینکه توصیفش کنم.

او همان کسی بود که هشت سال پیش از سر کینه مداد رنگی هایش را دزدیده بودم و به خاطر اون منو به جای دیگه ای فرستاده بودند.

خنده ای چنیدن ساله بر لب داشت و با یک لحن ساده ای پیش امد و سلامی کرد.دستو پایم را گم کرده بودم.با استرس جواب دادم سلام.شما!

راستش خودمم خیلی از این حرف شکه شدم.

وقتی این حرف رو شنید فورا خودشو گم کرد و با تردید جواب داد واقعا منو نمیشناسی؟

کمی اخم کردم و بعد با لحن خنده داری جواب دادم حالا شناختم.

تو همونی که هشت سال پیش وقتی بچه بودیم سر کلاس نقاشی مداد رنگی هاتو دزدیدم.

_اره خیلی حسود بودی.خوب یادت مونده

_نه بابا حسود چیه یه کم ناراحت بودم.

_چی؟واسه خاطر اینکه نقاشی هام ازت بهتر بود؟

_خب اره حق میدم حسودیم شده بود.

خنده ای کشید و با خنده ادامه داد خیلی عوض شدی!

مهربون تر از اون موقع شدی که همیشه ازم بدت میومد!

_نه بابا.ازت بدم نمیومد.فقط یه کم حسودی میکردم.

_خب دیگه.حالا اینجا چیکار میکنی؟

_هیچی منتظر اتوبوس بودم که به کلاسم برسم که اصلا نیومد.

با تعجب پرسید داد اینجا درس میخونی؟

نیشخندی زدم و گفتم بله تو چی؟اینجا چیکار میکنی؟

جواب داد:منم یه دوره اومدم اینجا درس بخونم.

_جدا؟یعنی تو هم همینجایی؟

_اره.کلاسم داره دیر میشه اگه میشه منو ببخشید.دوست ندارم دیر کنم.

_باشه.مزاحمت نمیشم.

_راستی من با ماشینم.نمیخوای برسونمت؟

_نه مرسی.کلاسم الان دیگه تموم شده.

_باشه پس خدافظ.

_خدافظ.

...

....

مدت ها گذشت و بعد از اون دیگه هیچ وقت باهاش رودر رو نشدم.

روزها مثل برق میگذشتن ولی واسه من هر روز مثل یک سال میگذشت.

هر روز روی همان نیمکت مینشستم و اینار در تغیری در روزهایم ایجاد شده بود.بالاخره بعد از مدت ها دیدن یک اشنا حالمو عوض کرده بود.

بودن در جایی که هیچ کس رو نشناسی و هیچ کس رو نفهمی واقعا حال بدی بود.

بهار از راه رسید ولی برای ماه زمستون هیچ وقت تمومی نداشت.همه جا همیشه سفید بود و برف همیشه تمومی نداشت.

یک روز طبق عادت همیشگی روی نیمکت نشسته بودم که اون رو دوباره دیدم و اینبار از چیزی ناراحت بود.با دیدن ناراحتی اون احساس ناراحتی عجیبی به من دست داد.

تا به حال هیچ وقت این حس رو نداشتم.

به طرف او رفتم و پرسیدم اتفاقی افتاده.رو بهم کرد و نیشخندی زد و جواب داد نه.مشکلی نیست.

دوباره گرم صحبت شدیم و ساعتی روی نیمکت نشسته بودیم و درمورد گذشتمون که توی مدرسه یتیم خونه بودیم حرف میزدیم.

دوران عجیبی بود.برای ما که هیچ کس رو نداشتیم خیلی سخت بود.

احساس تنهایی برای ما یک عادت همیشگی بود.

بالاخره روز به پایان رسید و چند مدتی یک بار همدیگه رو میدیدیم و گاهی اوقات هم با اون به کلاسم میرسیدم و مثل همیشه وقت خداحافظی مشتمون رو،رو به بالا به عنوان نماد تا ابد تنها به نمایش در می اوردیم.

بهار گذشت و همچنان زمستان پابرجا بود.هرچند که شکفته های بهاری از لابه لای برفها در امده بودند و رنگ سبزی از میان برف ها به سختی دیده میشد.

رابطه ما کمی صمیمی تر شده بود و مدت ها بود که دیگه سراغ اون نیمکت نرفته بودم.با وجود اون دیگه احساس تنهایی و غریبگی نمیکردم.احساس میکردم روح ما به هم وابسته بود.

تا اینکه یک روز عجیب برف ها شروع به ذوب شدن کردند و کم کم سپیدی زمین محو شد و رنگ تازه ای به زمین گرفت و احساس عجیبی در من شکل گرفت.

ذوب شدن برف ها ان چیزی بود که من همیشه ارزویش را داشتم.اما با ذوب شدن اونها رنگی از نشانگر پاییز بر روی درختان و حتی نیمکت نشسته بود.

یک روز که از کلاس بر میگشتم او را با چمدان هایی بسته دیدم که داشت ارام ارام راه میرفت و ناراحتی پر دردی بر رویش بود.

تمام دنیایم را ماتم گرفت.بدون هیچ حرف و حنی اینکه بپرسم کجا داره میره رو برگردوندم و به سمت خونه حرکت کردم.

در بین راه پاهام از خستگی بند امده بودند و دیگر توانی برای ادامخ دادن نداشتم.

به سختی خودم رو به ایستگاه اتوبوس رساندم.اما در کمال ناامیدی نیمکت را هم از انجا برداشته بودند.

همه دنیا انگار رو به من کمونه کرده بودند.

با خنده ای از سر ناراحتی سر جای همان نیمکت نشستم و با خودم گفتم بالاخره دو احساس عجیب رو تجربه کردم.یکی احساس خوشحالی از اینکه حس کنی تنها نیستی!و یکی دیگه اینکه حس کنی در اشتباه بودی و هیچ وقت کسی رو نداشتی.

اینجاست که با خودم میگم ای کاش هیچ وقت این دو رو تجربه نکرده بودم.

ای کاش روزهایم همانطور که قبل از اون بود تکراری بودند و میگذشتند.

ای کاش ان روز اتوبوس دیر نمیکرد و من اونو نمیدیدم.

حداقل اونجور نمیدیدم.

یک سال گذشت و دیگه تقریبا کلاسهام تموم شده بودند و وقتش بود که به زودی از اونجا برم.

یک روز تو مسیر برگشتن بودم که سر راهم در همان جای اول دوباره اون رو دیدم.

اینبار احساسی متفاوت تجربه میکردم.احساسی که هیچ ایده ای درمورد اون نداشتم.یک حس خوشحال بودن از اینکه برگشته بود و یک حس ناراحت بودن از اینکه رفته بود.اما ترکیب ان دو متفاوت تر از انچه بود که میدیدم.

یک حس متفاوت.

حس شکست خوردگی.

با یک چهره بسیار اشفته جلو امد و به سختی به چشمام زل زد و سلامی کرد.

نیشخندی زدم و جواب دادم:سلام.شما؟

خنده ای بر لب هاش نشست و ادامه داد واقعا منو نمیشناسی؟

با لحن سرزنش کننده ای جواب دادم:اهان!حالا یادم اومد.تو همونی که یک سال پیش فراموش شدی؟

نیشخندی زد و گفت بله دقیقا همونم.

و تو هم همونی که ازم روبرگردوندی و نپرسیدی چرا دارم میرم و کجا دارم میرم.

_به هر حال مهم نبود.مسیر زندگیت بود و دلیلی نداشت که بمونی.

_راستش چرا!دلیل داشت.

دلیلش تو بودی.

_چرا من؟چرا باید مسیر زندگیت به خاطر یه نفر کج بشه؟

_چون همون مشت هایی که روبه بالا میگرفتیم وقتی همدیگرو بگیرن دیگه تا ابد تنها نیستند؟

_چرا باید حرفتو باور کنم؟

_چون من هم به همون اندازه که تو تنهایی،تنهام...............

پس مشت هامونو باز کردیدم و به یک دیگر گره زدیم و حس چهارم رو هم تجربه کردیم.

یک حس خوشبخت بودن.

سالها گذشت و اخرین حس تجربه پدر و مادر بودن رو هم تجربه کردیم و با دست خودمون یک نیمکت جدید جلوی خونمون درست کردیم تا خاطره نمیکت تنها،تا ابد و برای همیشه توی قلب هامون زنده نگه داشته بشه......



 لطفا نظر فراموش نشه!!!



سلام:شما هم میتوایید مطلب یا داستان و یا رمان و یا هر چیز دیگه ای که دارید را با ما در میان بگذارید تا با مشخصات دلخواه شما  از جمله نام و یا لقب ،وب سایت ،سایت،وبلاگ،و غیره،به عنوان یک مطلب افزوده شود.مطالب ،هیچ گونه قصد سواستفاده ای نخواهند داشت.جهت اطلاع تمامی عزیزان،هر گونه کپی برداری از مطالبی که این تذکر را دارند پیگرد دارد.از شما خواهش مندیم قبل از کپی برداری اطلاع داده شود تا در این خصوص همکاری شود.از توجه شما بسیار سپاس گذاریم.TmDFive